|
برگردان: شيدان وثيق درآمد و توضيح از يونانيان و بحران پوليس و پوليتياي(1) آنان تا به امروز، فلسفه، همواره، با «بحران شهر» و آگاهی يافتن از آن، گشودن دريچه ای به روی «سياست» را بر خود روا داشته است. «سياستی» که تعريف نخستين و بنيادين آن، نزد بنيان گذاران اش، يعنی باز همان يونانيان، «مشارکت شهروندان در امور شهر» است. بدين سان، فلسفه ی سياسی - فلسفه ای انتقادی - عملی در جهت تغيير و دگرسازی «شهر» و دنيا - هميشه پيامد «بحران شهر و سياست» يا برآمدی از آن بوده است و بس(2). امروزه، در عصری که می زيئيم، عصر مدرنيته و جهانی شدن پرسش انگيز، عصر به تاريخ سپرده شدن «سوسياليسم های واقعاً موجودِ» سده ی بيستم، عصر تحولات بسيارگونه و ژرف در حيات اجتماعی، فرهنگی، سياسی، اقتصادی و در مناسبات ميان انسان ها با خود و با زمين خود... بحران، هر سه عرصه ی تئوری، پراتيک و گفتمان دگرسازانه ی اجتماعي- سياسی را فرا گرفته است. اين بحران - در کلی ترين و اساسی ترين نمودش - بحران در مفهوم ها، مقوله ها و فرمول هايی است که طی دو سده ی اخير راهنما، تميزدهنده و نشانگر کنش دگرسازانه بوده اند: «پروژه»، «اُتوپي(آرمان شهری)»، «ترقی»، «دموکراسی»، «سوسياليسم/کمونيسم» «طبقه ی انقلابی»، «سوژه ی تاريخی» «ايدئولوژی»، «انقلاب»، «رهايی»(3)... اين ها همه به دلايلی چون بُريدگی از ريشه های عينی و تاريخی شان، مسخ شدن در آن جا که به عمل در آمدند و سرانجام در پی فروپاشی آن چه که، با حرکت از هگل و روحی از مارکس، فلسفه ی تاريخ و سوژه ی تاريخی نام گرفته است ... معنا و مفهوم سابق خود را به کل از دست داده اند. اين بحران، در عين حال، بحران در عمل مشارکتی دگرسازانه در جهات مختلف، در شکل ها، سازماندهی ها و ساختارهای شناخته شده ی تا کنونی و در شرايط نوين زمانه ای است که روال عمومی به سوی رشد تمايزها، ويژگی ها، فرديت ها، هويت ها، خودمداری ها(4) و رقابت ها می رود. در همين حال، در براير چنين بحرانی و با آگاهی يافتن از آن، به نظر می آمد و همواره تا حدودی نيز می آيد که فلسفه ی سياسی مداخله گر در «امر شهر» که نام ديگرش، با وام گرفتن از مارکس، و بازهم از روحی از او (در تزهايی در باره ی فوئرباخ)، نمی تواند چيزی جز نقدِ عملی critique pratique يا عملِ انتقادی pratique critique باشد، مفهوم هايی ديگر برای پاره ای از آن مقوله ها و فرمول ها، بر پايه ی نقد و ساختارشکنی بنيادهای متافيزيکی و ترافرازنده، دينی و مسيحا باورانه ی آن ها، با ارايه ی درون مايه ای مثبت و ايجابی و بدون افتادن مجدد در سيستم سازی و ماهيت باوري(5)، پيدا کرده است. از آن جمله است: «دموکراسی مشارکتی»(6)، «جنبش گرايی»(7)، «فضای تنازعی»(8) پلوراليته(9)، بسيارگونه(10)، دگربودگي(11)، تمايز(12)، «امر عمومی»(13)، «به رسميت شناختن»(14)، «ساختارشکنی»(15) «مسير»(16)، «پيشامد احتمالی»(17)، «لحظه ی مناسب»(18)، «شرطبندی»(19)، «بغرنجی»(20)... با اين حال، اين گفتمان(ديسکور) ديگر و به پيرو آن، اين عمل (پراکسيس) ديگر، با وجود گشودن افق هايی تازه و ترسيم مسير هايی بديع در انديشه و عمل اجتماعي- سياسی، اما هم چنان در ايجاد معنا، مفهوم و دورنمايی برای «سياستِ دِگر»، در طرح «اُتوپيايی(آرمان شهری) ممکن» که قابل شرطبندی و برانگيزنده ی جنبش اجتماعی برای تغيير و دگرگون ساخنن وضع موجود باشد، در ايجاد بديلی در برابر نظم حاکم و مسلط کنونی که «سياست واقعاً موجود» می ناميم - که همانا نظمی بر بنياد مناسبات بازار، جهانی شدن سرمايه دارانه و سيستم فکری و سياسی به ظاهر «مسلم» و جا افتاده ی ناظر بر آن است – ناتوان و عاجز می باشد. حال در برزخی که قرار داريم، در فضای تنگ ميان کهنه ای که فرو ريخته، کنونی که دِگر بايد شود و دِگری که بر نيآمده، که جوانه هايش متزلزل، ناپايدار، معمايی، نامسلم و پرسش انگيز اند... هستند، در اين جا و آن جا، تلاش گرانی که انديشه هايی پرمايه و بديع - هر چند بحث انگيز - دارند. فيلسوف و جامعه شناس معاصر آلمانی، آکسل هونت Axel Honneth، بلکه، يکی از آن ها باشد . آکسل هونت را عموماً از طريق تفسير هايش می شناسند. حد اقل نزد کسانی که چند مقاله ای از او، چون تفسير هايی در باره ی هابرماس، آدورنو، هورکهامر يا آرنت...، به فارسی خوانده اند. اما ويژگی و اهميت متنی که در زير می خوانيد اين است که در اين جا بيشتر با نظرات ويژه ی هانت در اختلاف ها و تمايزهايش با ديگران، از جمله با هابرماسی که هانت همواره خود را «شاگرد» او می داند، آشنا می شويم. در اين گفتگو، نزد هانت سه نظريه ی اصلی را می توان برجسته کرد. اين ها، سه محور فکری در بازنگری تئوری انتقادی نخستين و به طورکلی تئوری های اجتماعي- سياسی از عصر روشنگری Aufklarung تا به امروز (با گذز از مارکس و تجربه ی مکتب فرانکفورت..) هستند که هم مورد توجه هانت قرار دارند و هم، به ديده ی من، از نقطه نظر گُسَست از تئوری های کلاسيک، دارای اهميت به سزايی اند. در چند کلمه و با استناد به هانت، آن ها را چنين فرموله می کنم: 1- نظريه ی اول، در تأييد و در ادامه ی سير و تحولی که هابرماس در فلسفه ی سياسی ايجاد می کند، نقدی بر تئوری انتقادی نخستين يا مکتب معروف به فرانکفورت است که هورکهايمر، در تئوری سنتی و تئوری انتقادی، بانی آن می شود. هانت بر اين نظر است که اين تئوری، با وجود گسست هايی که انجام می دهد، اما چون همواره تحت تأثير تقليل گرايی اکونوميستي(21) مسلطِ زمانه ی خود است، هيچ گاه قادر به تشخبص و تبيين ويژگی های «امر اجتماعی» در ابعاد خودمختارانه اش نسبت به تأثير پذيری های مستقيم و «کارکردی»(22) از توليد و مناسبات توليدی، نمی گردد: « من به سهم خود فکر می کنم که خطای تعيين کننده ی نخستين تئوری انتقادی بيش از همه در کسری جامعه شناسيک آن می باشد... به نظر من، اين تئوری در چشم انداز هنجارين خود، بسيار محدود و در عين حال نيز به گونه ای غير جامعه سناسيک بود. بزرگترين دستاورد هابرماس در زمينه ی تئوری انتقادی دقيقاً در همين دگرسازی است. يعنی در فرارفتن از پاراديگم توليد و يا از ميراث تاريخی – فلسفی ای که ريشه هايش را نزد مارکس می يابيم. » 2- نظريه ی دوم، نقدی بر پاراريگم ارتباطی هابرماسی است. به عقيده ی هانت، اين پاراديگم از کمبود نظريه ای اجتماعی بر مبنای تعارض به سختی رنج می برد. در نظريه ی هابرماسی، امکان رسيدن به ادغام (انتگراسيون) طبقاتی و نظامی مبتنی بر تفاهم در سرمايه داری پيشرفته از طريق کنش ارتباطی... نه تنها وجود دارد بلکه در فرايند متحقق شدن است. اما نزد هانت که معتقد به واقعيت «تفاهم در تعارض» است، جنين تصوری از تفاهم در جامعه های سرمايه داری، «توهمی» بيش نيست: «... آيا کسری اجتماعی در اولين تئوری انتقادی توسط هابرماس برطرف شده است؟ آکسل هونت: بله اين کمبود به شکلی برطرف شده است، اما به معنايی که من آن را کاملاً موفق ازريابی نمی کنم. ... دليل آن اين است که هابرماس پاراديگم توليدی موجود تا آن زمان در تئوری انتقادی را با پاراديگم ارتباطی جايگزين می کند و در نهايت، به نظر من، جای بسيار کوچکی به پديده تعارض در امر اجتماعی می دهد و يا، در بيانی ديگر، برای واقعيت اساسی مبارزه و نزاع نزد انسان های مجتمع اهميت کوچکی قائل می شود. در اين رابطه، تلاش ويژه ی من عبارت از تعريض و تصحيح راهی بود که توسط هابرماس گشوده شد، يعنی پيشروی به سوی مفهومی از امر اجتماعی که همواره بر مناسبات ارتباطی استوار است، اما با چشم اندازی که بيشتر تحت تأثير تئوری تعارض قرار می گيرد». 3- نظريه ی سوم را خود هانت بدين صورت بيان می کند: «بدين ترتيب، پاراديگمی که من می خواستم جانشين پاراديگم پيشين کنم و يا آن را چون تعميق نمونه ی تفاهم ارتباطی درک کنم، پاراديگم مبارزه برای به رسميت شناخته شدن Anerkennung بود». Anerkennung و معادل های انگليسی Recognizing و فرانسوی Reconnaissance آن، در واژه های مختلفی به فارسی ترجمه شده اند: - برشناختن: اديب سلطانی در سنجش خرد ناب و جستارهای فلسفی؛ - برشناخت،ارج شناسي: ش. والامنش در واژه نامه ی کوچک فلسفه و منطق آلمانی - فارسی؛ - شناسايی، بازشناخت، بازشناسی، به رسميت شناختن: داريوش آشوری در واژه نامه ی انگليسی – فارسی برای علوم انسانی؛ - به رسميت شناختن، قبول کردن، پذيرفتن و تأييد کردن، تقدير کردن، ارج نهادن، تعريف و تمجيد کردن، ستودن: حسين پنبه چی در فرهنگ آلمانی فارسی؛ - بازشناختن: فولادوند در جامعه؛ - تصديق: ابراهيم زاده در اقتصاد. - بجا آوردن، تشخيص دادن، مورد تأييد قرار دادن، قبول داشتن، دريافتن، قدردانی کردن، ارج نهادن، گرامی داشتن: علی محمد حق شناس، حسين سامعی و نرگس انتخابی در فرهنگ معاصر هزاره انگليسی – فارسی. - قبول، قبول کردن، قبول داشتن، باز شناختن،: ترجمه ی اثر آندره لالاند – مترجم: غلامرضا وثيق. اما هيچ يک از معادل های نامبرده در بالا و حتا معادل های فرانسوی و انگليسی حق مطلب را به راستی ادا نمی کنند. با اين همه، من در ترجمه ی اين متن به فارسی از اصطلاحاتی چون ارج شناسی، به رسميت شناختن (که از همه بيشتر با مفهوم Anerkennung هگلی نزديک است) و بازشناسی استفاده کرده ام. در توضيح کوتاه و موجز نظريه ی ارج شناسی نزد هانت، به نقل از اُليويه وُارول در پيشگفتار کتاب جامعه ی تحقير – به سوی يک تئوری انتقادی نوين، می توان گفت که فيلسوف آلمانی با حرکت از ايده ی بنيادين هگلی (مبارزه برای به رسميت شناخته شدن در نوشتارهای ایِنا Iena و در پديدار شناسی روح...)، آلترناتيوی در برابر مُدل مسلط در فلسفه ی سياسي- از هابز و ماکياول تا کنون - که «مبارزه برای بقأ» ست، قرار می دهد. در اين بديل، هدفِ مبارزه نه حفظ اتوم وار خود بلکه استقرار مناسباتی ميان سوژه های اجتماعی بر مبنای قبول و به رسميت شناختن يکديگر است. هانت، با اتکأ به آموخته های فلسفه ی اجتماعی، علوم اجتماعی و روانشناسی، معتقد است که تحقق بخشيدن به خود چون فرديتی خودمختار منوط به بازشناسی متقابل افراد جامعه در سه حوزه ی هنجارين چون عشق و علاقه(در روابط دوستی و خانوادگی..)، حقوق (براير حقوقی) و همبستگي( در حوزه ی اجتماعی، کار و اشتغال) است. بدين سان، در تئوری ارج شناسی هانِتی با تمايزی دو گانه روبه رو هستيم. از يکسو، گُسست از تئوری انتقادی نخستين در مکتب فرانکفورت که عمل رهائی بخش را در پراکسيس مولد productif پرولتاريا می دانست و از سوی ديگر فاصله گرفتن از نظريه ی هابرماسی که نقطه ی اتکأ عملی در نقد هنجارين را در تفاهم ميان- هنی intersubjectif برخاسته از کنش ارتباطی بين افراد می داند. آکسل هانت، بر عکس آن دو، لحظه ی پراتيک را در آن جا می داند که سوژه های اجتماعی احساس بی عدالتی می کنند و اين احساس بی عدالتی زمانی بروز می کند که انتظارات افراد در به رسميت شناخته شدن شان توسط ديگران در محيط زندگی، کار، اجتماع... نفی يا جريحه دار يا سرکوب می شود. پس برای دست رسی به شرايطی که در آن به طور برابر مورد قبول واقع شوند، به رسميت شناخته شوند (در آن سه حوزه ای که در بالا نام برديم)، دست به مبارزه می زنند. هانت معتقد است که امروزه و بيش از گذشته، در کشورهای سرمايه داری، جنبش های اجتماعی را می توان و بايد در راستای مبارزه برای به رسمت شناخته شدن تعريف و توضيح داد. اما در عين حال او واقف است که اين تئوری در برابر چالش سخت و بغرنجی قرار دارد و آن ارج شناسی دروغين غير واقعی، ابزاری، ناحق و ايدئولوژيکی است. پس در اين جا قضاوتی بايد کرد، ملاکی بايد داشت که البته کار ساده ای نيست اگر نخواهيم دچار ماهيت باوری گرديم: «اما در اين جا ما از لحاظ مفهومی با مسأله ای بسيار بغرنج رو به رو می شويم، چون از معيارهای لازم برای انجام چنين قضاوت هايی برخوردار نيستيم. نظريه هايی که من می شناسم، چون تئوری ايدئولوژی آلتوسر، بطور يقين نتوانسته اند مشکل را حل کنند. اغلب کسانی که فکر می کنند رهيافتی پيدا کرده اند، پيش فرض را بر وجود هسته ای از هويت، بر وجود منافع مسلم گروه ها يا افراد و يا بر شکلی از ماهيت باوری essentialisme که به رسميت شناختن درست از به رسميت شناختن دروغين را تميز می دهد، قرار داده اند. اما امروز ما فاقد چيزی چون ماهيت باوری هستيم و اين امر دلايل بر حق خود را دارد. ما بيشتر بر اين اعتقاديم که هويت سوژه ها و گروه های اجتماعی تنها در فرايند ارج شناسی اجتماعی شکل می گيرد. و مسأله بر سر اين است که ما بتوانيم بگوييم فردی «به رسميت شناخته نمی شود» و يا به صورت «نادرست» و «فريبنده ای» مورد ارج قرار می گيرد، بدون آن که به مفهومی ماهيت باورانه توسل جوييم. با اين حال به نظر من بطور طبيعی راه حلی وجود دارد که در حال حاضر من تنها می توانم طرح اوليه آن را به دست دهم». --------------------------- آکسل هونت متولد 1949در شهر اِسِن(23) آلمان است. او از سال 1996 استاد فلسفه در دانشگاه گوته فرانکفورت و از آوريل 2001 جانشين يورگن هابرماس در رياست مؤسسه ی تحقيقات اجتماعی für Sozialforschung Institut وابسته به همان دانشگاه است (فعاليت های نظری و پژوهشی اين مؤسسه، از سال 1931 که ماکس هورکهايمر به رياست آن می رسد، به نام مکتب فرانکفورت شهرت يافته اند). در سال های اخير، در خارج از آلمان و به طور ويژه "در دنيای فرانسوی زبان فلسفه ی سياسی و جامعه شناسي"(24)، کارهای فلسفی و جامعه شناسی آکسل هونت بيش از پيش مورد توجه قرار گرفته اند. آکسل هونت رساله ها و مقاله های بسياری به رشته ی تحرير درآورده است. پاره ای از تأليفات مهم و اصلی او که به زبان های خارجی نيز ترجمه شده اند، عبارت اند از: -نقد قدرت (تز دکترا). Kritik der Macht (Suhrkamp, 1986) - نبرد برای به رسميت شناخته شدن. Kampf um Anerkennung (Suhrkamp, 1992) - شئی کردن- رساله ای در حوزه ی تئوری ارج شناسی (عنوان نخست) يا تئوری انتقادی (عنوان بعدی). Verdinglichung. Eine anerkennungstheoretische studie (Suhrkamp, 1992) - سرمايه داری و خود تحقق بخشی، ناسازه های فردگرايی.
|
|