شانزدهم آبان ۱۳۸۶
به فرمان دو رهبر آبروباخته و تهی از
شرف، و حتّی تهی از ابتدايی ترين ارزش های انسانی متداول در
جامعه ی ايرانی، اينک ديگر نوبت به حرمت و ناموس زنانه ی
بانوان اشرف رسيده است تا علاوه بر جان آنان، دستمايه ی
چاپلوسی های موجود بيمار و نامتعادلی شود به نام کريم قصيم که
از خون همان ها تغذيه می کند. نه چون زالويی؛ که چون انگلی...
خون را می می مکد و به جای آن، در رگ خالی شده، زهر فرو می
ريزد...
... اخيراً بعد از زينت ميرهاشمی که با نوشتن «نرينگی نزار و
بی بنيه» نگاه خودش را به مفهوم مردانگی و زنانگی نشان می دهد،
و من به حرمت سلام و عليک تا کنونی با همسرش (آقای مهدی سامع)
سخنی با او در اين مطلب ندارم، يک چاپلوس رذل و بی مايه
و بدنام و رسوا و غيرمتعادل و با سابقه ی اختلالات روانی
زبانزد در ميان اعضای شورا، که علاوه بر سوابق خيانت به ياران
سابق خود در «اتّحاد چپ»، در جريان توطئه ی مجاهدين عليه
خانم و آقای دکتر متين دفتری و جبهه ی دموکراتيک ملّی نقش
فعّالی ايفا کرد (گل بود به سبزه نيز آراسته شد!) بنام کريم
قصيم، مصداق دقيق صفت «تبهکار» در جمله ی معروف برشت، هم با
ورود به همين موضوع، حرمت و ناموس زنانه ی بانوان اشرف را
ابزار چاپلوسی خود به بارگاه مسعود و مريم، قرار داده است.
اين بادمجان دور قاب چين ريزه خوار سفره ی خون افراد اشرف در
کنج امن آلمان، به خوبی می داند که:
وقتی آن رهبر هرزه، در يک معامله ی مرضی الطّرفين، به ازای
تصاحب همسر دوستش به عنوان يک کالای جنسی، دخترکی دبيرستانی را
به آن سفله پيشنهاد می کند، طبعاً نه او و نه آن کالای
جنسی دست به دست شده، و نه آن دوست سفله، از اين بی حرمتی به
آن بانوان، نه تنها آزرده خاطر نمی شوند، بلکه بر جيره و مواجب
او نيز می افزايند.
از چاپلوسی های چندش آور و مکرّر و جا به جای او نسبت به خود
من، چيزی نمی نويسم تا شائبه يی ايجاد نشود.
کارش هم در شورا کپی کردن حرف های من و تکرار آن به صورت
ملايم و با ترس و لرز، و به اصطلاح: «ديپلماتيک» بود، تا به
جايی که بالاخره يک شب، درنشستی رسمی، يکی که نمی دانم که بود،
از آنطرف خط (در عراق) همين را رک و پوست کنده در حضور
چند صد نفر به رخش کشيد و گفت که ايشان به جای کپی برداری از
حرف های آقای اصفهانی، بهتر است در باره ی محيط زيست و اينجور
چيز ها حرف بزند و آبروی خودش را حفظ کند. (نقل به مضمون)
اين سفله تر از سفله، دونمايه تر و دونپايه تر از آن است که
بخواهم آنچه را از او و انواع کثافات خصلتی متراکم درون او و
سوابق سراپا به ننگ آلوده اش می دانم در اينجا بنويسم.
همان به که او را در همين نکبتی که هست رهاکنم که اين نکبت،
خود به اندازه ی کافی روزگارش را سياه کرده است...
برخورداری از ذرّ ه يی شعور کافی است که معلوم شود آنچه در آن
بخش مورد اشاره ی مقدّمه آمده است، چه معنايی دارد.
امّا، باوجود اين، من اين چند سطر را مخصوصاً به اصل مطلب
اضافه کردم که:
خواننده بداند که ريزه خواران سفره ی آن نر و ماده ی سفله،
برای قطع نشدن مستمری خود، حتّی حاضر می شوند که با تحريف
معنای ساده ی يک متن، به همان زنانی که مدعی حمايت از آنان، و
غيرتی شدن به خاطر آنان هستند توهينی کنند که بر امثال خودشان
سزاوار است و بس.
بعضی ها شعور فهميدن چند کلمه ی ساده را ندارند؛ و بعضی ها
خودشان را به بی شعوری می زنند تا - به عنوان مثال ـ
بتوانند بر نکبت ذلّت و نکبت ريزه خواری سفره ی ريزه خواران
شيوخ خليج فارس، و سازمان های جاسوسی اسراييل و آمريکا، پرده
بپوشانند.
در قسمتی از مقدّمه ی اين شعر، اشاره کرده بودم که رهبران سفله
ی مجاهدين در چنين رؤيايی شب و روز می گذرانند که با به خدمت
آمريکا و اسراييل در آمدن، نهايتاً:
«بعد از ويرانی ايران به دست آمريکا و اسراييل، شايد در گوشه
يی از ويرانه های اين سرزمين، گلیم صد پاره ی خون آلودی هم
برای پهن کردن بر سر اجساد مردم ايران، و زنان و دختران و
دخترکانی [اصلاً «دخترک چه ربطی به بانوان می تواند داشته باشد
ابله درازگوش؟ و داخل ایران چه ربطی به پادگان اشرف؟] که مورد
ملاطفت های ويژه ی فرماندهان آمريکايی قرار گرفته اند، به
اينان داده شود.»
يعنی صحبت از تحقّق احتمالی رؤيای دو رهبر فاسد مجاهدين
بعد از تکّه پاره شدن ايران است؛ و تجاوز فرماندهان آمريکايی
آن ها ـ که مطابق همان مقدّمه در سطور بالا تر، «سرجوخه های
ابوغريب» هستند ـ در داخل ايران اشغال شده به زنان و دختران و
دخترکان ميهن ما، به همان سياق که آن هرزگان با زنان و دختران
و دخترکان کشور همسايه ی ما عراق کردند.
حالا اگر کسی شعور فهميدن اين جملات را نداشته باشد، و بخواهد
موضوع را به افراد اشرف مربوط کند، اين، مشکل من نيست.
همانطور که اگر برای استمرار جيره و مواجب ماهانه ی خود، خودش
را به نفهمی يی بيش از حدّ نفهمی ذاتی خود بزند.
بر سر سفره ی خون مردم نشستن، سرانجامی بهتر از اين نمی تواند
هم داشته باشد...