خبر و نظر ۰۰۰ ادبيات و هنر ۰۰۰  نوشته های منتخب يا رسيده ۰۰۰ ويدئوکليپ ـ  ترانه و موسيقی ۰۰۰ انديشه ـ تاريخ ـ علوم انسانی ـ گفتار ها ۰۰۰ طنز و طنز واره ۰۰۰ با شما ـ پرسش ها و پاسخ ها ۰۰۰ آرشيو ـ معرفی بخش ها ۰۰۰ صفحه ی اول

 
مراقب باشيد! شما در يکی از صفحات قرنطينه هستيد!
زبان اين صفحه، فقط متناسب با زبان رهبری مجاهدين و ريزه خواران آن ها انتخاب شده است؛ نه ققنوس و مخاطبانش!
 
در باره ی بی حرمتی کريم قصيم، يک چاپلوس نامتعادل ريزه خوار سفره ی خون افراد اشرف، به بانوان اين پايگاه
 
 
محمد علی اصفهانی
 

شانزدهم آبان ۱۳۸۶

به فرمان دو رهبر آبروباخته و تهی از شرف، و حتّی تهی از ابتدايی ترين ارزش های انسانی متداول در جامعه ی ايرانی، اينک ديگر نوبت به حرمت و ناموس زنانه ی بانوان اشرف رسيده است تا علاوه بر جان آنان، دستمايه ی  چاپلوسی های موجود بيمار و نامتعادلی شود به نام کريم قصيم که از خون همان ها تغذيه می کند. نه چون زالويی؛ که چون انگلی... خون را می می مکد و به جای آن، در رگ خالی شده، زهر فرو می ريزد...
... اخيراً بعد از زينت ميرهاشمی که با نوشتن «نرينگی نزار و بی بنيه» نگاه خودش را به مفهوم مردانگی و زنانگی نشان می دهد، و من به حرمت سلام و عليک تا کنونی با همسرش (آقای مهدی سامع) سخنی با او در اين مطلب ندارم، يک چاپلوس رذل  و بی مايه و بدنام و رسوا و غيرمتعادل و با سابقه ی اختلالات روانی زبانزد در ميان اعضای شورا، که علاوه بر سوابق خيانت به ياران سابق خود در «اتّحاد چپ»، در جريان توطئه ی مجاهدين عليه  خانم و آقای دکتر متين دفتری و جبهه ی دموکراتيک ملّی نقش فعّالی ايفا کرد (گل بود به سبزه نيز آراسته شد!) بنام کريم قصيم، مصداق دقيق صفت «تبهکار» در جمله ی معروف برشت، هم با ورود به همين موضوع، حرمت و ناموس زنانه ی بانوان اشرف را ابزار چاپلوسی خود به بارگاه مسعود و مريم، قرار داده است.
اين بادمجان دور قاب چين ريزه خوار سفره ی خون افراد اشرف در کنج امن آلمان، به خوبی می داند که:
وقتی آن رهبر هرزه، در يک معامله ی مرضی الطّرفين، به ازای تصاحب همسر دوستش به عنوان يک کالای جنسی، دخترکی دبيرستانی را به آن سفله پيشنهاد می کند، طبعاً  نه او و نه آن کالای جنسی دست به دست شده، و نه آن دوست سفله، از اين بی حرمتی به آن بانوان، نه تنها آزرده خاطر نمی شوند، بلکه بر جيره و مواجب او نيز می افزايند.
از چاپلوسی های چندش آور و مکرّر و جا به جای او نسبت به خود من، چيزی نمی نويسم تا شائبه يی ايجاد نشود.
کارش  هم در شورا کپی کردن حرف های من و تکرار آن به صورت ملايم و با ترس و لرز، و به اصطلاح: «ديپلماتيک» بود، تا به جايی که بالاخره يک شب، درنشستی رسمی، يکی که نمی دانم که بود، از آنطرف خط (در عراق) همين را رک و پوست کنده  در حضور چند صد نفر به رخش کشيد و گفت که ايشان به جای کپی برداری از حرف های آقای اصفهانی، بهتر است در باره ی محيط زيست و اينجور چيز ها حرف بزند و آبروی خودش را حفظ کند. (نقل به مضمون)
اين سفله تر از سفله، دونمايه تر و دونپايه تر از آن است که بخواهم آنچه را از او و انواع کثافات خصلتی متراکم درون او و سوابق سراپا به ننگ آلوده اش می دانم در اينجا بنويسم.
همان به که او را در همين نکبتی که هست رهاکنم که اين نکبت، خود به اندازه ی کافی روزگارش را سياه کرده است...
برخورداری از ذرّ ه يی شعور کافی است که معلوم شود آنچه در آن بخش مورد اشاره ی مقدّمه آمده است، چه معنايی دارد.
امّا، باوجود اين، من اين چند سطر را مخصوصاً به اصل مطلب اضافه کردم که:
خواننده بداند که ريزه خواران سفره ی آن نر و ماده ی سفله، برای قطع نشدن مستمری خود، حتّی حاضر می شوند که با تحريف معنای ساده ی يک متن، به همان زنانی که مدعی حمايت از آنان، و غيرتی شدن به خاطر آنان هستند توهينی کنند که بر امثال خودشان سزاوار است و بس.
بعضی ها شعور فهميدن چند کلمه ی ساده را ندارند؛ و بعضی ها خودشان را به بی شعوری می زنند تا  - به عنوان مثال ـ بتوانند بر نکبت ذلّت و نکبت ريزه خواری سفره ی ريزه خواران شيوخ خليج فارس، و سازمان های جاسوسی اسراييل و آمريکا، پرده بپوشانند.

در قسمتی از مقدّمه ی اين شعر، اشاره کرده بودم که رهبران سفله ی مجاهدين در چنين رؤيايی شب و روز می گذرانند که با به خدمت آمريکا و اسراييل در آمدن، نهايتاً:
«بعد از ويرانی ايران به دست آمريکا و اسراييل،  شايد در گوشه يی از ويرانه های اين سرزمين، گلیم صد پاره ی خون آلودی هم برای پهن کردن بر سر اجساد مردم ايران، و زنان و دختران و دخترکانی [اصلاً «دخترک چه ربطی به بانوان می تواند داشته باشد ابله درازگوش؟ و داخل ایران چه ربطی به پادگان اشرف؟] که مورد ملاطفت های ويژه ی فرماندهان آمريکايی قرار گرفته اند، به اينان داده شود.»
يعنی صحبت از  تحقّق احتمالی رؤيای دو رهبر فاسد مجاهدين بعد از تکّه پاره شدن ايران است؛ و تجاوز فرماندهان آمريکايی آن ها ـ که مطابق همان مقدّمه در سطور بالا تر، «سرجوخه های ابوغريب» هستند ـ در داخل ايران اشغال شده به زنان و دختران و دخترکان ميهن ما، به همان سياق که آن هرزگان با زنان و دختران و دخترکان کشور همسايه ی ما عراق کردند.
حالا اگر کسی شعور فهميدن اين جملات را نداشته باشد، و بخواهد موضوع را به افراد اشرف مربوط کند، اين، مشکل من نيست.
همانطور که اگر برای استمرار جيره و مواجب ماهانه ی خود، خودش را به نفهمی يی بيش از حدّ نفهمی ذاتی خود بزند.
بر سر سفره ی خون مردم نشستن، سرانجامی بهتر از اين نمی تواند هم داشته باشد...

ادامه ی مطلب
 

خبر و نظر ۰۰۰ ادبيات و هنر ۰۰۰  نوشته های منتخب يا رسيده ۰۰۰ ويدئوکليپ ـ  ترانه و موسيقی ۰۰۰ انديشه ـ تاريخ ـ علوم انسانی ـ گفتار ها ۰۰۰ طنز و طنز واره ۰۰۰ با شما ـ پرسش ها و پاسخ ها ۰۰۰ آرشيو ـ معرفی بخش ها ۰۰۰ صفحه ی اول