يازدهم آبان ۱۳۸۶
موجوداتی که در روزهای اخير به کار گرفته
شده اند نيستند که من بايد برنامه های خودم يا برنامه های سايت
را با ساعت آن ها و ريتم آن ها و عوعو و عرعر و نمی دانم چه
زهرمار ديگر کردنشان تنظيم کنم.
امّا در آنجا که به صاحبان اين ها (آن نر و ماده) و به کلّ بند
و بساطی که راه انداخته اند بر می گردد، طبعاً همانطور که می
گوييد، پاسخی در خور لازم است.
لازم است و در راه.
ـ شتاب نکنيد؛ که شب دراز است و قلندر، بيدار...
آن توله ها و سگان پاچه گير و عنتر ها و عنترک ها هم، انصافاً
و بدون قصد تحقير مضاعف، آنچنان وزنی ندارند که وقتی بيهوده
صرفشان شود.
آنچه می نويسند، پاسخ خودش را هم همراه دارد. البتّه
شايد نه برای مخاطبان همچون خود، ابلهشان. ولی برای ديگران،
چرا.
از این گذشته، آيا مناقشه با کسی که اصلاً از خودش نه شعوری
دارد، و نه اختياری، ثمر بخش است؟ يا پرداختن به صاحبان او
و بند و بساطشان؟
مسأله ی من هم که اصلاً نفرت است؛ نه کينه و انتقام کشی.
و فرق نفرت و کينه را هم لابد در بخش «گفتار» ها خوانده ايد.
اگر هم در اين صفحات، ناچارم به زبان خودشان حرف بزنم، يادتان
باشد که در عوض ـ به همين دليل ـ اين صفحات را در «قرنطينه»
گذاشته ام...
بيچاره ها جمعشان کم بود، دو خر مفلوک وامانده را هم که سال ها
کنار ديوار بيرونی آخور «شورا»به تمنّای ورود به خود آخور، سر
به سنگ می کوبيدند (و می کوبند) به ميدان آورده اند.
برای آن که ديگران در جريان باشند توضيح می دهم که:
آنچه باعث ردّ خواست اصلی اين هردو می شد، عمدتاً بر يک اصل
محوری ساده، استوار بود:
نامطمئن بودنشان.
به خصوص در مورد يکيشان نامطمئن بودن به لحاظ امنيّتی. همان
يکی که پس از آن که شادروان شاپور بختيار به وسيله ی نفوذی های
حکومت ملّايان به قتل رسيد، از جريان سياسی بختيار اخراج شده
بود.
پيرامون اين فرد گفته می شد که:
ـ دلايل اخراجش از آن جريان به درستی روشن نيست.
ـ ابراز چنين عشق و ارادت مفرطی به مجاهدين، از طرف کسی که تا
ديروز همراه با هواداران بختيار در جبهه ی مقابل مجاهدين قرار
داشته است، غير منطقی و مشکوک به نظر می آيد. چرا که، به طور
طبيعی، آدمی با آن سنخ تفکّر، تا رسيدن به چنين مرحله يی از
عشق و ارادت به مجاهدين بايد به تدريج از مراحل مختلف ديگری
عبور کند؛ نه اين که يکشبه اين رو و آن رو شود...
و از اين نوع دلايل.
دلايلی که برای همه قانع کننده بود.
در مورد آن ديگری، امّا ـ که بنده ی خدا چند کلمه را به صورت
پلّه پلّه می نويسد و اسمش را شعر می گذارد ـ و همه اش از
«پيرمرد» بودن خودش حرف می زند و همه را پدرانه موعظه می کند،
برعکس آن اوّلی، بيشتر، از گردش ها و توقف های فصلی او در طی
ساليان دراز در ميان انواع و اقسام گروه ها و طيف های سياسی
متضاد، و بعضی رفت و آمد های همان زمانيش سخن در ميان می آمد.
حالا امروز را نمی دانم. اين مال آن روز هايی است که مجاهدين،
بيا و برويی داشتند و حساب و کتابی. نه امروز.
به هرحال، بيش از اين، وقت صرف اين دو کردن، هم ظلم به خود
است؛ و هم ظلم به اين دو:
بگذار کاسه يی بليسند، يا پوست هندوانه يی، يونجه يی، چيزی از
مجاهدين نصيبشان شود و بخورند و به به و چه چهی کنند و دلشان
خوش باشد...
ديگران هم که می شناسندشان. و وضعيّتشان ـ حتّی در بين همان
هواداران مجاهدين ـ هم که مشخّص است.
ولی آنچه برای من با همه ی شناختی که از رذالت آن دو نر وماده
يی که صاحبان جمع اينانند (با وجودی که خودشان صاحبانی ديگر
دارند) پيدا کرده بودم، هنوز ناشناخته مانده بود، حدّ بی
غيرتيشان در مورد بانوانی است که در اشرف هستند:
صادقانه بگويم: اين، حتّی از ذهن من خطور نمی کرد که ممکن است،
روزی برای برخورد با من (يا هرکس ديگری) اين دو، از حرمت و
ناموس زنانه ی آنان مايه بگذارند؛ و از چند سطر نوشته ی روشن و
بی ابهام ـ عالماً و عامداً ـ دستمايه يی که می بينيد، برای
توله ها و سگان پاچه گير و عنتر ها و عنترک ها و بزمجه ها، و
نيز مواجب بگيرانشان بسازند و معرکه بگيرند.
حتّی در صورتی که بر فرض، خدای ناخواسته، کسی ـ حالا هرکسی ـ
چيزی در آن مايه ها گفته بود يا نوشته بود هم، قاعدتاً نمی
بايست آن نوشته و گفته را مطرح می کردند و پر و بال می دادند و
نظر ها را به آنسو می راندند.
آخر، پفيوزی و بی ناموسی هم حدّی دارد. به خصوص اين که يکی از
اين دو ـ آن نر ـ به هر حال در گذشته های دورش روی اينجور چيز
ها حسّاس بود.
با من در ستيزيد. آن بانوان را چرا ابزار قرار می دهيد؟ آن هم
در امری از اين دست؟
پرسش من شايد بيهوده باشد.
از آن که نگاهش به زن دوستش نگاه يک خريدار است به يک کالای
جنسی در يک ويترين، و از آن ديگری که به تبديل شدن به يک کالای
جنسی تن داده است، چرا نبايد چنين انتظاری داشت؟
شايد اين ها دارند انتقام بدنامی و رسوايی خودشان را از آن
طفلک ها می گيرند... من چه می دانم؟
بعدالتّحرير:
اگر نه يک بار ديگر، بلکه هفت بار ديگر، و اگر نه هفت بار
ديگر، بلکه هفتاد بار ديگر نيز، بالا بپرند و پايين بپرند، و
بالا بپرانند و پايين بپرانند، باز هم جاسوسی برای آمريکا و
اسراييل بد است؛ باز هم تلاش برای آماده سازی حمله به سرزمين
ما بد است؛ و باز هم دشمنی با مردم ايران و خاورميانه بد است.
بد است و خوب نيست.
اصلاً و ابداً.
محمد علی اصفهانی
۱۱ آبان ۱۳۸۶
اگر نخوانده ايد، حتماً بخوانيد: