سوّم آبان ۱۳۸۶
ابلها مردا!
[يا ابلها زنا!]
من
عدوی تو نيستم.
من
انکار توام!
پوزه بند توله ی تحت مسئول را ـ که مدّت ها منتظر باز شدن پوزه
بندش توسّط صاحبانش بود ـ برداشتند.
چيز هايی نوشت که پاسخش را به کلام سعدی حواله می دهم که بعد
از ذکر آن داستان معروف، آورده است که يکی در مورد ادّعای آن
فردِ دارای مشکلی «ويژه» گفت:
«عاقلان دانند»!
حجم حسد و عقده های فروخفته ی او را نسبت به خودم می دانستم و
می دانم. امّا چه کنم؟ ناتوانی های او در شعر و شاعری و نوشتن،
گناه من نبود و نيست. دستنوشته های فراوانی از شعر ها و مطالب
ديگرش را در حضور خودش، و يا در خانه، برايش تصحيح کرده بودم؛
و چون ديده بودم که مطلقاً قادر به ورود به حوزه ی شعر های
دارای اوزان عروضی (نيمايی يا کلاسيک) نيست، تمام تلاشم در آن
سال ها در ارتباط با آموزش او، به آموختن تصوير درشعر، و
پيرايش دادن زبان (و البتّه با محاسبه ی ناتوانی او حتّی
در به کارگيری ساختار موسيقی اوليّه ی هجايی شعر) متمرکز
شده بود...
او در حال حاضر هم به نوشتن مطالبی با امضای افراد اشرف (حتّی
با تغيير جنسيّت و سن و سال) مشغول است...
ولی بدتر از اين: اين موجود متناقض و بيمار، بنا به ... (اين
سه نقطه را فقط برای حفظ موقعيت خود او به عنوان يک جبون مفلوک
ِ همچون مسئول و مسئولان خود، چهار دست و پا فرار کرده از
عراقِ در آستانه ی جنگ، و پناه گرفته در فرانسه ـ که مثل
صاحبانش معتقد است که مرگ، خوب است؛ امّا برای ديگران ـ آورده
ام.) در تهران، مسئول مستقيم به خيابان ها فرستادن نوجوانان
دختر و پسر در مجموعه تظاهراتی بود که در اوج خود، به همان ۵
مهر معروف انجاميد؛ و با قتل تک تک و بلااستثنای اين نوجوانان
در همان دقايق و ساعات اوليه ی تظاهرات ـ که نتيجه اش پيشاپيش
معلوم بود ـ به دست آدمکشان «پدربزرگوار» و «مجاهد اعظم ِ»
رهبر و مراد و پيشوا و پير سفله و هوسباز و هرزه ی او،
پايان يافت.
انواع عقده ها نسبت به من در او، قابل درک است... برای هرکسی
که دو طرف را می شناسد...
در اين، بحثی نيست؛ امّا در شناخت حدّ شعور پيشوای رذل او ـ
علی الحساب ـ همين بس که شعار آن تظاهرات برپاشده به وسيله ی
نوجوانان ارسالی به خيابان، از شهريور تا مهر ۱۳۶۰ ، اين بود:
- اين ماه، ماه خون است؛ خمينی سرنگون است!
البتّه در باره ی آن رهبر آسمانی، و همسر پاکبازش: «مهر تابان،
مريم پاک رهايی، رييس جمهور برگزيده ی مقاومت ايران» که
امروز از فرط زبونی، در عين آزادی، و نه در زير شکنجه، به
توّابی دو آتشه و فعّال، همچون دو همسر سابق و فعليش، بدل شده
است، بسا نانوشته و ناگفته باقی است...
و امّا در باره ی سخنان آن يکی توله ی ديگر، که مسئول
توله يی چند، از جمله همين پوزه گشوده يی است که «ذکر خير»ش
رفت:
او از بی ظرفيت ترين، بی خردترين، ابله ترين، متعصّب ترين، و
جوشی ترين افراد مجاهدين است که قدرت فهم، و توان استدلال و
تجزيه و تحليل و منطقش در دو چيز خلاصه می شود:
۱ ـ رگ های برافروخته ی گردن.
۲ ـ «اين موضوع در قطعنامه های قبلی شورا تکليفش تعيين شده
است.»
اين بيچاره، برخلاف کسانی که با آن ها می چرخد، در هنگام
انقلاب، کم سن و سال بوده است، و به دليل عدم حضور در مبارزه ی
مجاهدين در زمان شاه، رنگ زندان را نديده است، و اين موضوع،
خود، برايش به عقده يی بدل شده است که شايد يکی از عوامل فراهم
آمدن همين وضع و حال روانی و فکری و شخصیّتی يی که به آن اشاره
کردم، در او باشد.
او نيز مثل توله ی تحت مسئولش ياوه هايی بی پايه سر هم ،
سانسور و مونتاژ کرده است که خود، بهترين دليل آگاهی او (با
همه ی بلاهتش) از رسوايی تشکيلات صاحبان اوست اگر واقعيّت، بر
ملا شود...
اخبار و اطّلاعاتی هم پيرامون «بعضی کار» های او در به اصطلاح
«منطقه» در دست است که نمی دانم بايد نوشت يا نه. چون به هر
حال او هم، مثل آن بيچاره ی تحت مسئولش مفلوکی جبون و گريخته از
«اشرف قهرمان» در آستانه ی شروع جنگ، و پناه گرفته در فرانسه
است...
بيشتر از اين، وقت صرف کردن برای پاسخگويی به اين دو
توله ی پاچه گير، و توله ها و توله داران ديگری که احياناً بعد
از دم لابه کردن به نزد دم لابه کنندگانِ روان و دوان در پی
موساد و سيا و هرکه رذل تر از او در آمريکا و اسراييل پيدا
نشود، اذن و يا دستور پاچه گيری به آن ها هم داده خواهدشد، فکر
نمی کنم که فعلاً ضرورتی داشته باشد.
شايد همين که بتوانم مثل هميشه ـ در حدّ توان اندک خود ـ
نقشه های کارفرمايان اينان را که بخشی از وظيفه ی آماده
سازی حمله به ايران، بمباران مردم ما، و تجاوز به زنان و
کودکان و دختران و دخترکانمان را، به اين مردمفروشانِ
صدبار از گذشته ی خود توبه کرده و تمنّای عفو نموده و به اثبات
صداقت خود در توابيّت کوشيده، سپرده اند، برای ديگران توضيح
دهم، تا حدودی کافی باشد.
طبعاً در صورت شکر خوردن اضافی اينان، من مسئول ابتلای
احتماليشان به نوعی «مرض قند» نخواهم بود!
و يک نکته ی مهم:
درست است که جاسوس سيا و موساد، و دشمن مردم ايران و
خاورميانه، منفور و مطرود و محکوم است؛ امّا گردانندگان سايت
هايی که در ارتباط مستقيم و يا غير مستقيم با عوامل جانشين
«پدر بزرگوار» و «مجاهد اعظم» قبلی رهبری سفله ی مجاهدين قرار
دارند (و درست، وجود نکبت اينان، و احتمال سوء استفاده اشان،
مانع بسياری از افشا گری ها تا کنون شده است) در موضعی نيستند
که با نقل قولی از من، در سايت هايشان، کلمات مرا به لوث وجود
خودبيالايند. مفهوم است؟
و ختم کلام با توله و توله دار و توله داران و دو صاحب مؤنّث و
مذکّرشان را، به سخن زيبای شاملو ـ يکی از دشمنان مردم مطابق
سند ننگين شورا ، موسوم به بيانيه ی ملّی ايرانيان ـ می سپارم
:
ابلها مردا!
[يا ابلها زنا!]
من
عدوی تو نيستم.
من
انکار توام!
محمد علی اصفهانی
پنجشنبه سوّم آبان ۱۳۸۶
اگر نخوانده ايد، حتماً بخوانيد: