بخش های ديگر
 
 
صفحه ی اول
 
fl 
 
به بهانه ی مرگ ديکتاتور
 
 
علی طهماسبی
 

بسیاری از ما مردمان هنوز همين پرسش ساده و ابتدايی را از خود نكرده ايم كه مگر يك نفر آدم به تنهايی  می تواند اين همه كشتار كند و خرابی پديد آورد؟ اين را از خود نمی پرسيم كه چرا انبوه مردمان، با شور و اشتياق خودشان، به ابزارهايی بدل می شوند برای به اجرا درآوردن اميال ديكتاتورها؟
 
درست تر اينكه: هنوز نتوانسته ايم تعريف روشنی از خود «ديكتاتوری» داشته باشيم، مدام از ديكتاتورها می گوييم اما از ديكته پذير ها فراموشمان می شود، از فرهنگ و سنت جا افتاده ی ديكتاتوری يادمان می رود. يعنی فراموش می كنيم كه در فرهنگ و نظام ديكتاتوری، مردم ديكتاتوری را واقعا دوست دارند، و بسا كه عاشق و شيفته ی رهبران ديكتاتور خود هستند. در اين نظام، برای ضعيف ترين و درمانده ترين آدم ها هم، تصوير «انسان كامل»، همان تصويری است كه از ديكتاتور در قلب خويش دارند. دوام و بقای ديكتاتورها هم تا زمانی هست كه اين «اقتدارِ كامليت» در قلب جامعه نشكسته باشد.
 
 شايد همين است كه با سرنگونی يك «ديكتاتور» كه ستاره ی اقبالش افول می كند، ديكتاتور ديگری، با شكل و شمايلی دلپذيرتر، اما در همان چارچوبه ی فرهنگ ديكتاتوری، ظهور می كند. يعنی قاب هايی كه به ديوار ذهنمان آويخته ايم، همان قاب های پيشين ديكتاتوری است، چارچوبه ها عوض نمی شود اين تنها تصوير ديكتاتورها است كه مدام نو به نو می شود.
 
در اين تعبيرها، سقوط يك ديكتاتور، به معنای فروپاشی نظام «ديكتاتوری» نيست، بلكه به معنای شكسته شدن اقتدار «ديكتاتور» موجود است. شكسته شدن اين اقتدار ممكن است مربوط به شيوه ی رهبری باشد، يا برملا شدن اشتباهات او در محاسبات اداره ی امور جامعه، كه نهايتا شكسته شدن اقتدار او است. شايد همين است كه در باور نظام های «ديكتاتوری»، «ديكتاتور» هيچگاه اشتباه نمی كند و علاوه بر اقتدار، انگار بايد از نوعی معصوميت و مصونيت هم برخوردار باشد.
 
همين يعنی «مطلق انگاری»، كه شايد يكی از مهمترين زمينه های دوام ديكتاتوری است. همچنين به نظر می رسد كه مركز ثقل اين مطلق انگاری، در فرد فرد مردمانی باشد كه اجتماع نظام ديكتاتوری را تشكيل می دهند. همه انگار باور خود را فهمی مطلق می دانند.
 
تقريبا در همه ی نظام های ديكتاتوری، «مخالفت» با منويات ديكتاتور، به معنای «دشمنی» تلقی می شود، و «دشمن» هميشه عنصری بيرونی و خارجی شمرده می شود. خواه اين نظام ديكتاتوری را در فضای يك خانواده ی چند نفره تصور كنيم، يا در يك قبيله، و يا در يك كشور. و مخالفين داخلی هم سرسپرده ها و فريب خوردگان همان دشمن  خارجی محسوب می شوند.
 
 به تعبير ديگر، در باور نظام ديكتاتوری، مفهوم «ما» صرفا ضمير اول شخص جمع نيست، بلكه معناهايی نظير خوب، به حق، شايسته و باهوش را نيز به همراه دارد. و ديگرانی كه در چارچوبه ی اين نظام نيستند، يعنی «آنها» باطل و منحرف و زورگو و احمق هستند و نهايتا يك روزی بالاخره شكست خواهند خورد.
 
شايد به همين دليل باشد كه ديكتاتور، خواه صدام باشد و خواه هركس ديگر، معمولا از طرفداران خود با عنوان هايی از قبيل «ملت قهرمان» ياد می كند. در اين تعبير ها، بيشترين سهم ديكته  پذيرها، «قهرمان» شدن است، حتی به بهای فداكاری و جان باختن در راه آرمان های نظام ديكتاتوری.
 
به گمان من، «ديكتاتوری» يك «خواست» است، يك تمايل درونی است كه ريشه در لايه های آشكار و پنهان هر انسانی دارد، تمايلی برای سلطه يافتن بر افراد قبيله و ملت خود. فرقی نمی كند كه پدری نسبت به فرزندانش اين تمايل را اعمال كند يا زن و شوهری نسبت به يكديگر، يا فرمانروايی بر ملت خويش. و با همين پشتوانه ی قدرتمند است كه ديكتاتور می تواند هزاران فاجعه پديد آورد.
 
غفلت از اين تمايل درونی، دانسته و ندانسته به آن ميدان دادن است، آنگاه ديكتاتوری به يك باور جمعی تبديل می گردد، فرهنگ می شود. درخت تنآوری می شود كه ديكتاتورها ثمره ی تلخ آن خواهند بود.
 
بنا بر همين پيش فرض ها است كه می گويم  مخالفت با «ديكتاتور» بسيار متفاوت است با مخالفت با «ديكتاتوری». آنان كه از مرگ ديكتاتور شادمان می شوند و در عين حال از فرهنگ و نظام ديكتاتوری غفلت می ورزند، جز اين نيست كه خود، يا ديكتاتورهای ديگری هستند يا در صورت پيروزی، به ديكتاتور تازه ای تبديل می شوند.
 
ديكتاتورها واقعا می ميرند، همان گونه كه غير ديكتاتورها هم واقعا می ميرند، اما به نظر می رسد كه تمايل به ديكتاتوری و سلطه گری در آدمی هيچگاه نخواهد مرد. اين ديو هزار سر نه مرگ دارد و نه فناپذيری، اما شايد بتوان با رويكرد به «خرد جمعی» آن را به بند كشيد، شايد بتوان با آموزش همگانی اهرم های لازم را برای كنترل آن پديد آورد، شايد بتوان از فرهنگ شدگی آن پيشگيری كرد. اين البته نياز به مراقبه ای همگانی، آموزش مدام، نقد منصفانه از خويش و بيگانه، و كشف آميزه ی درهم تنيده ی خير و شر در انسان دارد.

 
بخش های ديگر
 
 
صفحه ی اول
 
fl