بخش های ديگر
 
 
صفحه ی اول
 
fl 
 
انقباض آخرين امپراتوری
 
 
مسعود افتخاری
 
 
فرصت ها و فريب ها (۱)
--------------------------
 

قدرت های بزرگ و عملکرد توسعه طلبانه آنهادر جهان، درهرشرايطی زيان آور بوده است. چه در دوران رونق وچه در رکود اقتصادی، موجب دردسرو منشأ بحران هستند. از آنجائی که تأثير گذارند و دستشان در مقدرات کشورها و ملت های ديگر درگير، چه در بهار و چه در خزان اقتصادی شان جز بدبختی و فقر و بيکاری و عقب ماندگی، هيچ دستآورد ديگری برای کشورهای ضعيف ندارند.
جهان سوم و کشورهای پيرامونی، همواره هزينه افول و عروج اين امپراطوری ها را به قيمت محروميت و مصيبت هر چه افزون تر به دوش کشيده اند. به ازای هر بلوار پر گلی که درشهرهای متروپل ساخته می شود، هزار کودک در دنيا از گرسنگی می ميرند. قدرت های بزرگ، در عين غارت منابع طبيعی و به بيگاری کشاندن نيروی انسانی، فضای سياسی را محدود، روند توسعه اجتماعی را سترون و ديکتاتوری ها را مسلح و به جان مردم بومی می اندازند تا روند غارت سرمايه های آن کشور ميسر شود.


هرگاه وجود ديکتاتوری ها به تنهائی کارساز نباشد، دست به کودتا می زنند، به ايجاد مراکز تشنج روی می آورند، جنگ های داخلی، بين کشوری و يا منطقه ای برپا می کنند تا مردم را با يک زلزله عظيم روانی مواجه نموده و افکار آنها را به بيرون مرزها و مخاطرات تاريخی تر منحرف کنند و به اين ترتيب به اهداف بلند مدت خود نايل آيند. اين دور باطلی است که حداقل در دو قرن گذشته به گونه ای قانونمند ادامه داشته است.
سيستم جهانی سرمايه داری ( مشتمل بر همه کشورهای پيشرفته صنعتی و هرجا از سرمايه داری اسم می برم منظورم اين مفهوم کلی است) يک تناقض مرگبار را با خود حمل می کند. همين تناقض است که بر سر کشورهای در حال توسعه خراب می شود تا خود سرمايه داری از مرگ محتوم نجات يابد. تناقض تاريخی سرمايه داری در آنجاست که نه در شرايط رونق و نه رکود اقتصادی می تواند به تعادل و هارمونی برسد واين ناهنجاری و ناسازگاری، هم ساختاری است و هم مرتبا تعويض فاز می کند و به آنچه که به نام بحران ادواری معروف است تبديل می شود. معنای اين تناقض چيست؟ اين تناقض دوسويه است:
سرمايه داری نمی تواند خود توليد و خود مصرف کند. اگر کالا ها به فروش نرسند دچار بحران می شود و چرخ توليد ازحرکت می ايستد. بازار سرمايه داری عمدتا در بيرون آن يعنی در اردوگاه کشورهای فقير و در حال توسعه است. عقب ماندگی و مصرفی بودن اين کشورها شرط ادامه حيات سرمايه داری است. در اين دوران سرمايه داری يا به طور خزنده و يا از طريق کودتا و روی کار آوردن دست نشاندگان خود به سيستم بانکی، مبادلات تجاری و واردات و صادرات کشورهای مزبور مسلط می شود. به اين ترتيب تشنج اقتصادی و ناهنجاری سيستم خود را به بيرون خود منتقل می کند. اما در اينجا يک اشکال فنی پيش می آيد. برای اينکه کشورهای مصرفی و زير سلطه امکان مصرف و استفاده از کالاهای وارداتی را داشته باشند نيازمند بهره مندی از فن آوری تکنيکی هستند، يعنی نيازمند سطح قابل قبولی از توسعه اجتماعی و روابط اقتصادی هستند. پس بايد افسار و مهار تحولات اجتماعی را قدری رها کرد. اين روند هرچند دهه يک بار اين سو و آن سوی دنيا منجر به تحولات تاريخی، وقوع انقلابات و گسست دائمی کشور های زير سلطه از زنجيره استعمار می شوند.
بنا بر اين رونق اقتصادی سرمايه داری در اوج خود و در دراز مدت، نه به تسخيرو گسترش بازارها که به محدود شدن آنها می انجامد. اين روند آنگاه که به مدت کافی ادامه پيدا کند به رکود اقتصادی منجر و سر از بحران در می آورد. آنگاه وجه دوم اين تناقض آشکار می شود:


سرمايه داری، دردوران رکود و بحران، دست به تشنج آفرينی می زند و مشخصا به جنگ و تجاوز و اشغال و ارعاب متوسل می شود. درواقع با عقب بردن و انهدام کشورها نه تنها ادامه تحولات اجتماعی در اين مناطق را متوقف می کند بلکه آنها را به ابتدای راه بر می گرداند. با تخريب زير ساخت ها و نابودی دست آوردهای علمی و اجتماعی، مجددا آنها را به حوضه مصرف کشانده به خود وابسته می کند.( در هيچ جای دنيا، جنگی بزرگ و مهيب و فراگير بدون دخالت مسقيم قدرت های بزرگ و تأمين تجهيزات نظامی آن نکهآنآ روی نداده است) اما آن سوی تناقض سرمايه داری هم، معادله ی ساده ای نيست و مسئله به اين راحتی فيصله پيدا نمی کند. چرا که با جنگ و انهدام کشورها، آن سطحی از رشد اجتماعی و توسعه تکنيکی که ضرورت مصرف کالاهای وارداتی بود از بين می رود و ديگر پتانسيلی جهت استفاده از اين کالاها و خدمات مرتبط با آنها باقی نمی ماند. بی دليل نيست که يک طراح معروف فرانسوی گفته بود:" در زمانی که مسئله عراقی ها آب آشاميدنی است کسی به فکرخريدن آخرين مد های لباس و يا لوازم آرايش به بازارآمده در پاريس نخواهد بود." اين آن بيماری دائمی است که سرمايه داری گرفتار آن است.
بحران کنونی و ايران
اين روزها مسئله بحران اقتصادی کشورهای سرمايه داری و در رأس آنها آمريکا به يک مشغله ذهنی عمومی تبديل شده است. در اين مورد (طبق معمول) تحليل ها و رای زنی های زيادی بی درنگ به دنيای پهناور اينترنت سرازير شده است. ما ايرانی ها نه تنها(همچون ساير کشورهای پيرامونی) از مصيبت سرمايه داری و سياست های استعماری آن در امان نبوده ايم بلکه در کانون توجه و در معرض تجاوز آنها بوده، با خطر اشغال و نابودی کشورمان مواجه بوده ايم.
در چند سال گذشته جنبش آزادی خواهی ايران با نيروی محدود خود در دو جبهه جنگيده است. از يک طرف به مصاف ارتجاع داخلی رفته، جنگی را که از ۳۰ سال پيش آغاز شده ادامه داده است. در اين جبهه علاوه بر نيروهای مرتبط با رژيم و عوامل اصلی سرکوب و خفقان، با انواع و اقسام گرايشات مدعی استحاله و اصلاحات در گير بوده است. آنهائی که چاقوی استبداد را تيز کرده اند يک مانع مهم فرا راه جنبش آزادی خواهی بوده اند. آنها هم در توجيه سياست های رژيم و ضروری جلوه دادن آن کوشيده اند و هم امکان گذار رژيم به يک آينده بهترموهوم را به مردم وعده داده، در خواب کردن و انفعال آنها سهيم بوده اند.
اين ها در کنار پادوهای استعمار که در زير به آنها خواهم پرداخت، گروه بازيگران عصر تاريکی را تشکيل می دهند.
از دگر سو، جنبش آزادی خواهی وقت و انرژی بی کرانی را وقف خنثی کردن ترفند های استعماری، افشاگری ها و تلاش های بی مانندی برای جلوگيری ازجنگی نموده است که در صورت وقوع می توانست، سرنوشت کشور ما را به شکلی مصبيت بار و غير قابل تصور رقم زند. خوشبختانه جنبش جهانی صلح به نمايندگی از سوی بشريت مترقی و انسان دوست در کنار جنبش آزادی خواهی ايران نقاب از چهره استبداد و استعمار بر انداخت و هزينه سياسی چنين جنگی به قدری سنگين شد که جرأت آغاز آن را پيدا نکردند.

بازيگران عصر تاريکی در دو لباس متفاوت اما با هدفی مشترک به تکاپوافتادند. استحاله چی ها و مدعيان اصلاحات لباس ملی گرائی و وطن دوستی پوشيده، پست سررژيم صف کشيدند. همدستان برون مرزی آنها کنار سربازان استعماری قرار گرفته اعلام کردند که آماده فرمان آتش از جانب " پرزيدنت بوش" هستند تا خاک کشور ايران را به توبره بکشند وقول دادند برای حفظ حضور و تأمين منافع استعمار کوشا و وفادار باشند. زمان و زندگی نشان داد که زنده به گور کردن يک ملت کار آسانی نيست. به اين بازيگران و سرکرده های استبدادي- استعماری آنها ثابت شد که آينده متعلق به مردم ايران و جنبش مستقل آزادی خواهانه آن است. جنبشی که رشد کرد، قد کشيد و در همه پهنه ها، از کارخانه ها تا دانشگاه ها واز قالی بافی ها تا کلاس های درس شاخه گسترد. اما در اين ميان بازيگران عصر تاريکی، تنها ماندند و سرافکنده شدند. نه احمدی نژاد و جنگ افروزان پيرامونش توانستند پشت جنگ و بحران اتمی خزيده، از پاسخ به مطالبات به حق و رزافزون مردم تا مدتی نامعلوم طفره بروند و نه چکمه پوشان آمريکائی توانستند به آرزوهای مدفون شده هم دستان ايرانی خود جامه عمل بپوشانند. هم آنان که که می خواستند بر ويرانه های ايران سور و سات راه بيندازند.
پيام های بحران برای رزمندگان و روشنفکران ايراني
بحران کنونی که البته صرفا به وجه اقتصادی آن محدود نمی شود، درس آموزی های فراوان دارد. اين بحران نشان داد که انقباض آخرين ابرقدرت غرب، يعنی آمريکا که کل بلوک سرمايه داری را نمايندگی می کرد همچنان که انتظار می رفت فرا رسيده است. اين قدرت اکنون می بايست برای اجتناب از تلاطم های عظيم اجتماعی، نگاه خود را از برون مرزها به مشکلات داخلی اش معطوف کند. وجهه سياسی اين ابر قدرت قبل از اينکه بحران به اوج خود برسد به قدر کافی آسيب ديده بود. اين بحران اکنون توان مالی آن را نيز زير سئوال برده آز آن يک ببر کاغذی ساخته است که از اين پس نميتواند به تنهائی رهبری سياسی دنيا را عهده دار باشد وحرف آخر را در درگيری های بين المللی بزند.
اتوپيای غربی و خود کم بينی شرقي
کشورهائی مثل ايران همواره مصرف کننده و دنباله رو غرب و به ويژه آمريکا بوده اند. پيروی و تقليد از غرب هم اجباری (محصول تسلط ديکتاتوری های دست نشانده) و هم اختياری (مبتنی بر يک توهم نادرست) بوده است. توهم روشنفکران (ودر نتيجه مردم) در مورد اينکه، همه علوم و فنون و رمز و رازهای زندگی نزد غربی هاست و ما شرقی ها به ويژه آسيائی ها حرفی برای گفتن و راهی جز دنباله روی از غرب نداريم. غربی ها هم مالک علم ناب و هم عمل برترند. ما هم اگر جويای سعادت هستيم بايد خود را با آنها همرنگ و همساز کنيم..
پيشرفت های پر شتاب خاور دور اين افسانه را به حد يک قصه مادربزرگانه تقليل داده است. اما در خاورميانه هنوز اين طرز فکر و توهم بی موردی که نسبت به برتری فکري-ايدئولوژيک غرب ايجاد شده، مانع اساسی هر نوآوری است.
ما ايرانی ها بيش از صد سال است که به غرب چشم اميد بسته ايم. در کمتر عرصه ای، از جامعه شناسی و روان شناسی و هنر و علم و سياست توانسته ايم حرفی داشته باشيم و حرف خودمان را بزنيم. نه در راديکاليزم سياسی و نه در تجدد و تجمل و روی آوردن به جلوه های کاذب و فريبنده زندگی غربی، توانسته ايم به نتيجه برسيم و تحولات ماندگار در کشورمان ايجاد کنيم.
دلايل مشخصی ناکامی ما در دنباله روی از غرب را توضيح می دهند. فرهنگ و زبان ونياز های ما با اولويت گذاری ها، شيوه زندگی و آرمان و ايده آل های غرب يکسان نيست. ايران و ايرانی می بايست راه خاص خودش را برود.
ما سال های سال کوشيديم مثل غربی ها باشيم. از نورم ها، فرم ها و فورمول های آنها استفاده کرديم اما آنچه که غرب کاشته بود در سرزمين ما روئيدنی نبود. امروزه بسياری از روشنفکران و مبارزين آزادی خواه تلاش می کنند تا تأييده درست بودن راه و مشی خود را از غرب و ژرناليسم دست نشانده اش بستانند.
بی دليل هم نيست ( و افسوس) که فعالين جنبش دانشجوئی ما به محض آزادی از زندان و رسيدن به بيرون مرزها برای صحبت در راديو وتلويزيون فارسی آمريکا صف می کشند. کمتر کسی تلاش می کند که با اين تريبون های استعماری، برخوردی از موضع آزادگی و استقلال بکند و عطای آنها را به لقايشان ببخشد.
هيهات کمتر کسی از اين رزمندگان جوان، به اين واقعيت انکارناپذير می انديشد که بخش عمده ی گرفتاری های ما حاصل دخالت بی مورد همين قدرتها در مقدرات مردم ايران است.
در اپوزيسيون کهنه کارهم کم نيستند آنهائی که قبله خود را از کعبه به کاخ سفيد منتقل کرده اند و منتظرند تا مگر از آن سوی اقيانوس ها دری بازشود! و از اين روست که در شيپورهايشان می دمند که " منافع مردم ايران و آمريکا بر هم منطبق شده است!" همان ها که تا ديروز با شاه به خاطر ارتباطش با آمريکا می جنگيدند امروز خود درنزديک شدن به آمريکا، سلطنت طلب ها را به شاگردی نمی پذيرند. ( راستی: توبه فرمايان چرا خود توبه کمتر می کنند؟)
همين خود کم بينی و نبود يک سکوی محکم زير پای نيروهای سياسی است که موجب دگرديسی های فراوان شده است. نيروهای سياسی بسياری تا کنون هرگاه که در ميدان جاذبه و دافعه قدرت های بزرگ قرار گرفته اند به يکی از اين قطب ها پرتاب شده، تغيير ماهيت داده اند. اين تغييرات ( که گاه تا مرز خيانت و پشت پا زدن به آرمان های مردم ايران پيش رفته است) موجب سلب اعتماد از مردم و روی گردانی آنها از مبارزه سياسی شده است.


جهت گيری های جديد و تغيير پارادايم ها
۱- باور به خود
به گل نشستن کشتی سرمايه داری غربی پيام روشنی دارد. فرصتی فراهم شده تا روشنفکرايرانی به طور اخص و مردم ايران به طور اعم به درون خويش باز گردند. به توانمندی ها، پتانسيل ها و ابزارهای رشد و تحول در اين سرزمين باور کنند. بپذيرند که آدم ايرانی هم توان انديشيدن دارد. انديشيدن آزاد و مستقل از هر غالب وارداتی و ديکته شده ای. بايد شجاعت نو انديشيدن و تخريب و جابجائی ديوارهای کهنه را ايجاد کرد. غرب نشان داد که به بن بست رسيده است. سرمايه داری و ليبراليزم اش بشر را به سعادتمندی، سازگاری و صلح و آرامش رهنمون نشده است. هاليوود، لاس وگاس، کازينو ها و کاباره هايش می توانند همچنان تفريحگاه پول دارهای شرقی باشند اما جلوه های فريبنده غرب ديگر به دل کمتر مسافر هوشيار و بينائی می نشيند.
بی ترديد کشورو مردم ايران زخم های کهنه ای بر پيکر خويش دارند. اما اين زخم ها و آسيب ها، راه حل ها ی جديدی می طلبند. راه حل هائی که ريشه در مشکلات واقعی و نياز های فوری ما دارند و در عين حال مبتنی بر نگاه خردمندانه و علمی ما به ناهنجاری ها و بحران های کشورمان هستند.
۲- باور به حضور مردم
مبارزه سياسی بنا به ضرورت، همه ی فکر و ذکر روشنفکران ايرانی را سال هاست که به خود اختصاص داده است. اما گرفتاری های دور تر ما، در بعد تاريخي- فرهنگی، ناکامی مبارزه تا کنونی ( در سرنگونی رژيم) را تا حدودی توضيح می دهند. ما تا کنون کمتر به اين واقعيت باور داشته ايم که مردم عامل تحول هستند و نه ابزار آن. و به همين سبب هر تلاشی برای رسيدن به آزادی، بدون حضور مردم ناکام وعقيم خواهد ماند.
با عطف به اين واقعيت، پرخاشگری سياسی و سطحی کاری درمبارزه آزادی خواهی، يک تاکتيک پر هزينه اما کم نتيجه است. اگر مردم عامل اصلی تحول هستند پس بايد سراغ آنها رفت. اين کاری است سخت و شکيبائی و سماجت خاص خود را لازم دارد اما بدون حضور مردم، تحولات اساسی نه ممکن می شوند نه ماندگار. دقيقا از اين روست که رژيم از همان ابندا تلاش کرد تا نيروهای سياسی را از پايگاه اجتماعی شان جدا کند. انقلاب فرهنگی، تبليغات همه جانبه عليه نيروهای سياسی و پرتاب کردن آنها به بيرون مرزها چنين هدفی را دنبال می کرد.

۳- آزادگی يعنی باور به آزادی ديگران
پرخاشگری و سطحی کاری های ما صرفا به دادن شعارهای تند و تيز اما بدون ما به ازای واقعی محدود نمی شود. (اين شعارها با وجود غلظت ظاهری کمتر در صدد است پايگاه های حقيقی استبداد را نشانه بگيرد) ما در گفتگوها و ارتباطات مان در درون جنبش آزادی خواهی هم، پرخاشگرهستيم. کمتر به هم گوش می دهيم و با دست باز همديگر را چوب می زنيم.
اين پرخاشگری ايرانی، راهبند يک ديالوگ جدی و راهگشا درعرصه سياسی و در پهنه اتحاد ها و اعتلاف هاست. پرخاشگری ما ناشی از نگاه سطحی و ساده سازانه ما به مبارزه سياسی و کارکرد آن است. ما ازاين پس، نيازمند شکيبائی، نزاکت وسعه صدردر رويکرد به مواضع نيروهای سياسی هستيم. هيچ نيروئی به تنهائی قادر به رهبری جنبش آزادی خواهی نيست اما هر نيرو در ذات خود جويبار کوچکی است که حضورش برای خروشيدن سيل بنيان کن قيام آزادی خواهانه ضروری است.
تلاشی شجاعانه و تابو شکن لازم است تا ما از ديوار پرخاشگری ايرانی عبور کنيم و به سعه صدر سياسی برسيم. اين بلوغ مستلزم طی نمودن راهی است که باقی است. راهی طی ناشده که می بايست هر چه زود تر طی شود تا بتوان سطوح مختلف جنبش آزادی خواهی و عرصه های گوناگون آن را به هم مرتبط و با همديگر هماهنگ ساخت. ارتجاع و استعمار شانس خود را آزمودند و بد آوردند. اکنون توپ در ميدان جنبش آزادی خواهی است. بايد از افول استعمارو بن بست استبداد بهره جست.
جنبش سياسی خارج کشور نيازمند تحول و تطبيق با پارمترهای ضروری برای حضور فعال تر در جنبش آزادی خواهی به
ويژه در داخل کشور است. شيوه های قديمی و تکراری و پراکنده کاری های سکتاريستی بی نتيجه مانده است.
جنبش های پراکنده اما جوهرأ مردمی داخل کشوربرآيند شرايط عينی اين دوره، اما به شدت جوان و محدود هستند. اين جنبش ها ميتوانند به بخش بيرونی جنبش آزادی خواهی مرتبط شوند، تا در چهار چوب مطالبات صنفی محدود نشده ويا به بيراهه نروند. رژيم در چند دهه گذشته مهارت عجيبی در به انحراف کشاندن اين جنبش ها از خود نشان داده است. اما قبل از اينکه اين ارتباط به شکلی ارگانيک برقرار شود، ابتدا می بايست جنبش خارج کشور خود از انسجام و اتحاد قابل قبولی برخوردار باشد وآنگاه اين دو جنبش (داخل و خارج) به زبان واحدی برای گفتگو وهدف گذاری های يکسانی نايل آيند. بنا بر اين:
آغازی نو در مبارزه سياسی و تحول درنگاه ما به اين مبارزه و جنبه های متفاوت آن ضروری است. زمان تغيير پارادايم ها و شکستن تابوها فرا رسيده است.
(اين بحث ادامه دارد)
مسعود افتخاری
 آبان ١٣٧٨
[برای خواندن بخش دوّم اين مقاله، اينجا کليک کنيد.]

 
بخش های ديگر
 
 
صفحه ی اول
 
fl