[لينک بخش اوّل اين مقاله، در پايان
همين صفحه آمده است.]
دربخش نخستين اين نوشتار به بحران اقتصادی
آمريکا
(خصوصا)
و
بن بست سيستم سرمايه داری غرب
(عموما)
اشاره
کرديم.
گفتيم
که شيوه زندگی غربی محصول نظمی است که سيستم توليدی آن به شهروندانش
اعمال ميکند.
اين
سيستم اقتصادی و اسلوب معيشتی تابع آن، تاکنون نتوانسته است پاسخگوی
نياز های بشر آزاد و مترقی باشد.
بر
عکس اين نظام استثمارگرانه و سودجو انسان را ضمن از خود بيگانگی،
از چاله ای به چاله ای و از اين بحران به آن بحران پرتاب می کند
و ضمنا برای فرار از مرگ خود به تشنج آفرينی و جنگ و تخريب در
بيرون قلمروی امپراطوری خود دست می يازد.
بحران کنونی
(بنا
به سنت ديرينه نظام سرمايه داری) منجر
به تعويض مديران سياسی و عوامل تصميم گيرنده شده، در صدد است بهار
بی گلی را نويد دهد.
جا
بجائی مهره ها و مديران و نيز تزريق ميلياردها دلار کمک دولتی،
قرار است که بيم و دلهره کلان سرمايه داران و شهروندان عادی را
به اميد و حرکت تبديل کند و افتصاد منجمد سرمايه داری را جانی
تازه بخشد.
هم بحران کنونی و هم تغيير شطرنج سياسی
در آمريکا، تأثيرت فوری و مستقيم بر روند تحولات ايران دارد.
گذشته
از تأثير آن بر معضل معروف انرژی هسته ای و درگيری جمهوری اسلامی
با غرب و به ويژه آمريکا، اين بحران به نوبه خود، سرنوشت ايران
در بعد سياسي-تاريخی
آن را نيز تا حدودی رقم خواهد زد.
بنابراين اکنون ما در يک نقطه عطف و در
يک شرايط تاريخی و حساس قرار گرفته ايم.
بسته
به اينکه چگونه با مختصات و مقتضيات اين شرايط، اولويت ها و ضروريات
آن برخورد می کنيم، در تداوم جنبش آزادی خواهی و به ثمر رساندن
و يا عقيم ماندن آن تأثير ماندگار خواهيم گذاشت.
تحليل
دقيق و بی تعصب ما ازاين شرايط و آنگاه درک ضرورت ها و اقدام به
وظايف تاريخی مان، انتظاری است که مردم ايران از جنبش آزادی خواهی
خود دارند.
از
اين رو در شرايط حاضر، وظيفه مشخص هر نيروی سياسی، پاسخ به مسائلی
است که ضروريات مرحله کنونی، پيش پای کل جنبش آزادی خواهی می گذارد.
اجاز
بدهيد به ذکر يک نمونه تاريخی بپردازم:
سال ٥٩ جنگ عراق با ايران از جانب عراق
آغاز می شود.
اغلب
نيروهای سياسی به درستی به دفاع از ايران می پردازند اما بعد از
گذشت يک سال و اندی، عراق، پيشنهاد صلح سازمان ملل را می پذيرد.
قبل
از طرح قضيه صلح و آتش بس بسياری از نيروهای سياسی از جنگ کناره
گيری کرده بودند.
در
اين فاصله رژيم پی برده بود که وضعيت جنگی و ادامه آن بهترين مجال
را برای قلع و قمع مخالفين سياسی و فرار از پاسخ به مطالبات به
حق مردم و نيز يکپايه نمودن قدرت خود، فراهم نموده است.
اينجا
نيروهای سياسی در يک نقطه عطف تاريخی قرار گرفته بودند.
طرح
خواست صلح و متوقف نمودن جنگ می بايست به يک تاکتيک محوری برای
تقابل با رژيم تبديل می شد.
اما
افسوس که قبل از آن و در سال ۶۰ رژيم موفق شده بود اپوزيسيون را
به جنگ مسلحانه کشانده و جبهه جديدی را هم بگشايد.
ما
می دانستيم که در هيچ جای دنيا يک ملت در عرض ۲ سال دوبار انقلاب
نکرده است.
ما
هيچ نمونه تاريخی نداشتيم که يک کشوری بتواند ضمن درگيری در يک
جنگ خارجی، يک جنگ داخلی را هم پيش ببرد و ضمنا اين جنگ داخلی
به يک تحول پايدار در مقياس انقلاب منجر شود.
ما به دام رژيم
افتاديم و فريب خورديم.
بهره
برداری خردمندانه از شعار صلح، هم برای افشای ماهيت جنگ طلبانه
رژيم ضروری بود و هم می توانست عدم کفايت آن در پاسخ به بحران
های جامعه را برملا کند و هم دست او را در سرکوب وحشيانه دهه شصت
ببندد.
اين فرصت
را ما از دست داديم.
ما
به شکلی کاملا ذهنی و حساب نشده به طرح يک شعارماکزيمم و غير ممکن
پرداختيم.
توده
های مردم با جان و مال، خواسته و ناخواسته، درگير جنگ با عراق
بودند.
ما
سرنگونی می خواستيم و رژيم در اوج مشروعيت خويش بود.
مردم
با ما نيامدند.
ما
تنها مانديم و قافيه را به دشمن باختيم.
اين
يک سناريوی تراژديک بود.
يک
نسل زير تيغ رفت.
ملتی
به همين بهانه به گروگان ارتجاع مذهبی درآمد، جامعه به قهقرا رفت
و اپوزيسيون به حاشيه کشورهای غربی پرتاب شد.
از
آن پس ما نسبت به واقعيت های جامعه ذهنی تر شده ايم، مرتبا انشعاب
کرده، در حال افول و انزوا و تنزل بوده و اکنون حتی بضاعت گفتگو
با همديگر را هم نداريم.
در تاريخ کمتر ملتی چنين پديده ای اتفاق
افتاده است.
چرا؟
کی مسئول اين سقوط تاريخی است؟
آيا
اين تجربه کافی نيست؟ و آيا اين تجربه به اندازه کافی پرهزينه
بوده است؟
بنا بر اين اگر قرار است اشتباهات گذشته
تکرار نشوند و شر اين نظام ستمگر و آزادی ستيز کم شود و برای مردم
و کشور ايران آينده بهتری در چشم انداز باشد، آنگاه می بايست در
شيوه ها، در نگرش ما به واقعيت های سياسي-
اجتماعی
و در گزينش تاکيتيک ها يک دگرگونی پايه ای صورت گيرد.
تا
جنبش آزادی خواهی از درون متحول نشود نمی تواند در بيرون خود و
در مواجهه با موانع فرا روی خود پيروز باشد.
پارادايم
هائی که می توانند عوض شوند
۱-
سياست هدف
درخود.(پاراديم
موجود)
سياست هدف
دار
(پارادايم
جايگزين)
در بررسی کارنامه نيروهای سياسی به يک پرسش
اساسی بر می خوريد.
آيا
هدفی ناظر بر اين فعاليت هاست يا اينکه اين فعاليت ها مشغله های
قائم به ذاتی هستند که صرفا برای تداوم عمر يک نيروی مشخص ضرورت
پيدا می کنند؟
بقای يک نيروی سياسی مهم است
اما فلسفه وجودی يک نيروی سياسی، اهداف مشخصی است که بر
خاسته از نياز های جامعه اوست و اين نيرو وظيفه دارد برای
نيل به آنها تلاش کند و در يک ظرف زمانی معين به آن اهداف دست
يابد.
در
غير اين صورت اين نيروی مفروض کاملا ناموفق بوده و حضور آن در
جنبش سياسی بی تأثير خواهدبود.
بسياری
از نيروهای سياسی وجود و حضور خود را در مبارزه سياسی، با امضاء
طومارها، اعلاميه ها,
بيانيه
ها و نامه هائی که هر از گاهی اينجا و آنجا منتشر می کنند نشان
می دهند.
غير
از آن، کمتر نشانی از فعاليت های جهت دار، روشمند، رو به آينده
و با تمرکز بر بحران های جاری جامعه ايران، به چشم می خورد.
بنا بر اين هر نيروهی سياسی می بايست در
مقابل مردم پاسخگوی اين پرسش باشد:
وظيفه يا هدف محوری حزب يا سازمان شما
(در
يک مقطع زمانی مشخص)
چيست؟
کمتر نيروئی امروز به اين پرسش پاسخ می
دهد.
پرسش
بعدی اين است:
تاکتيک محوری
و مرحله ای شما برای رسيدن به اهداف سياسی تان کدام است؟
بی
ترديد اگر وظيفه ای نباشد تاکتيکی هم در کار نخواهد بود.
فعاليت
های فصلی، پراکنده، خود به خودی و بی سامان، نوعی رفع تکليف است
که در واقعيت های سياسي-
اجتماعی
جامعه ايران بی تأثير می باشد.
اگر
قرار باست که فعاليت يک نيروی سياسی بازدهی مشخصی داشته باشد می
بايست به سراغ پی آمدهای اجتماعی آن فعاليت رفت و ديد که بازتاب
و پذيرش اجتماعی آن تا کجاست.
۲-
گذار از نقش
خبرگزاری
(پارادايم
موجود)
به جبهه سياسی
(پارادايم
جايگزين)
امروزه بيشتر نيروهای سياسی به جای تشکيل
جبهه يا جبهه های سياسی که می تواند لااقل بخشی از جمعيت ايران
را در داخل يا خارج کشور به حرکت درآورد، به خبرگزاری هائی تبديل
شده اند که کارشان بازگوئی و باز نويسی واقعيت هائی است که مردم
خود روزانه با آنها درگير بوده و با گوشت و پوست لمس می کنند.
برای
يک نيروی سياسی کافی است که بيانه بدهد که چند نويسنده يا دانشجو
دستگير شده و خطر شکنجه و اعدام آنها را تهديد می کند و اينکه:
"
آزادی
بی قيد و شرط دستگير شدگان"
خواست
فوری آن نيرو ی سياسی است.
اما
اينکه اين نيروی مفروض چه برنامه مشخصی برای متوقف کردن ماشين
شنکنجه و اعدام دارد، بی پاسخ می ماند.
صدور بيانيه و عمل کردن به وظايف ايدئولوژيک
بسيار آسان تر از تلاش عملی برای تشکيل يک جبهه سياسی نيرومند
است.
چرا
که دومی مستلزم فدارکاری، سعه صدر، خون دل خوردن، ديناميزم سياسی
و پشتکار و پيگيری است.
بسياری
از ما(نيروهای
سياسی)پای
هيچ اتحاد و اعتلافی نمی رويم چون درگير شدن در يک پيمان يا ميثاق
مشخص، ما را به انجام وظايف و فعاليت های مشخص ناگزير می کند.
ما
به هيچ ميثاقی گردن نمی گذاريم چون الزاماتی را پيش پای ما می
گذارد.
اگر
اهداف و وظايف سياسی ما مشخص باشند آن گاه می بايست پاسخگوی نتايج
آنها نيز باشيم.
بايد
به مردم
(
ويا لااقل اعضاء و هواداران خود)
توضيح
دهيم که چرا يک تاکتيک مشخص را برگزيده ايم.
لذا
در تنهائی سکتاريستی خويش هم پاک و منزه می مانيم و هم راديکاليزم
تخيلی مان همچون آيات آسمانی خدشه ناپذير باقی خواهد ماند.
وظيفه
يک اپوزيسيون جدی و هدف دار ، خبرگيری و خبر رسانی نيست. وظيفه
او ارائه راه کار های مشخص برای برون رفت از بحران سياسی است که
جامعه ما در آن درجا می زند. آنگاه برای انتقال انديشه آلترناتيو
به جامعه و مهندسی افکار عمومی تلاش های گسترده، سازمان يافته
و مرتبط با هم در يک سطح وسيع ضروری می شوند.
اپوزيسيون بايد خيلی شاخص و شناخته شده
باشد تا بتواند تأثير گذار باشد.
شناخته شدن اپوزيسيون به سرشناس بودن و
شهرت رهبران آن ارتباطی ندارد، بلکه برنامه عمل و موضع گيری های
مردمی و شفاف آن است که در جامعه موج حمايت و همراهی ايجاد می
کند.
۳-
ايدئولوژيک
کردن فعاليت سياسي(
پارادايم موجود)
يا گرايش به فلسفه
عمل ايدئولوژی ها
(پارادايم
جايگزين)
مکاتب و آرمانهای مرتبط با آنها، برآيند
نيازها و آرزوهای انسانند اما محصول شرايط تاريخی مشخصی هستند
و از اين رو به ندرت در حل معضلات دوره های بعد از خود موفق بوده
اند.
در عين حال کمتر مکتبی است که احکام زيبائی
برای سعادتمندی بشر صادر نکرده باشد.
مکاتب هرگاه ردای سياست به تن کرده اند
، راه بند کار سياسی شده، پويائی سياست را از آن گرفته، عقيم و
بی نتيجه اش کرده اند.
رابطه ايدئولوژی و سياست بحثی کارشناسانه
است که در فرصت اين نوشتار نمی گنجد اما همين قدر بايد گفت که
ايدئولوژی ها
(
در وجه فلسفی و پايه ای خود)
احکام ثابتی دارند در حاليکه سياست پايه
حقيقی ندارد و هم گام با تحولات اجتماعی و ضرورت های مرحله ای،
دائما تغيير ميکند.
از اين رو اگر قرار است که ايدئولوژی صرفا
چراغ فرا راه باشد و مسقيما سياسی نشود
(
که هر جا شده است به جوامع بسته و ديکتاتوری
راه پيدا کرده است)
در آن صورت تنها، فلسفه عمل ايدئولوژی است
که اهميت کاربردی دارد و قابل استفاده است.
آنچه که ما تا به امروز در
رويکرد نيروهای سياسی به مسائل جامعه ايران با آن مواجه بوده ايم،
عمده کردن غير ضروری اختلافات ايدئولوژيک به قيمت مختل
نمودن تلاش و حرکت سياسی بوده است.
بسياری از ائتلاف ها، اتحاد ها و جبهه های سياسی می توانستند شکل
بگيرند اگر ايدئولوژی ها و چسبيدن جزمی و تعصب آميز به آموزه های
آنها نبود.
در اين مرحله و به ويژه در
زمانی که هيچ جبهه قوی و متحد در مقابل استبداد حاکم وجود ندارد،
می بايست به فلسفه عمل
هر ايدئولوژی مراجعه کرد و ديد که آيا در اين مرحله تاريخی مشخص
حرفی برای گفتن دارد يا خير.
آنگاه اين احکام ثابت را می بايست در بستر واقعيتهای متغيير گذاشته
به فورمول بندی های کاربردی دست پيدا کرد.
در بسياری محافل سياسی به جای کار فکری
و علمی روی معضلات مشخص جامعه ايران، قرائت مجدد گروند ريزه
(دست
نوشته های منتشر نشده مارکس)
و يا احاديث مکتوب نشده پيرامون شيوه زندگی
پيامبر اسلام مهم تر از جواب به اين پرسش است که چگونه ارتجاع
مذهبی توانست سی سال در کشور ما حاکم بلا منازع باشد.
يعنی ما به جای مراجعه به خيابان های تهران،
کوی دانشگاهها،کارگاهها و روستاها دنبال پيدا کردن غلط هائی املائی
-
انشائی ترجمه کاپيتال مارکس و يا درگير
دعوای زمينی يا آسمانی بودن وحی هستيم.
برای سوفسطائيان(در
يونان باستان)
آسان تر بود به جای مراجعه به کتاب های
کهنه، دهان يک اسب را باز کنند تا سنش را تعيين کنند.
آنها دو هزار سال پيش درگير مکتب و مکتوبات
خود بودند و شايد نتوان ايرادی به آنها گرفت اما در هزاره سوم
ميلادی اين کار چندان خردمندانه نيست.
ای کاش به جای پراکنده کاری ها بی هدف،
کارهای تئوريک و کارشناسانه می شد و مثلا آموزه های مارکس و محمد
را تجزيه و تحليل می کردند.
آنچه که ما امروز مشاهده می کنيم.
بحث های کلامی و مجادلات روشنفکری است که
هيچ ارتباطی به درد و رنج محرومان جامعه ندارند.
لذا
سياست می بايست از ملکوت تخيلات روشنفکری و ايدئولوژيک به متن
واقعيت های اجتماعی فرود آيد و زمينی و مشخص و قابل فهم شود.
۴-
اهداف سياسی ماکزيماليستی
( پاراديم
موجود)
يا اهداف سياسی
دست يافتنی (پارادايم
جايگزين)
يکی ديگر
از مشکلات اساسی ما که تا حدودی، ناکام ماندن جنبش آزادی خواهی
را در رسيدن به پيروزی، توضيح می دهد، طرح مطالبات ماکزيمم است.
ما سوسياليزم را همين الان و قبل از سرنگونی رژيم می خواهيم.
ما جنگ طبقاتی را در اينترنت
پيش می بريم و
ما در ريزترين کنش سياسی، آرمان ها و
اهداف استراتژيک را پيش می کشيم و شانس هر عمل مشترک را می سوزانيم.
برای ما مهم نيست که ۱۰۰ هزار زن و دختر در حاشيه خيابان های
تهران به خودفروشی مشغولند، ما می خواهيم راديکال و منزه باقی
بمانيم و انقلابی آن کسی است که شعار های اش تندتر و دست
نايافتنی تری هستند. ما می گوئيم که حرف مرد يکی است. جهان اگر
زير و رو شود ما همچنان بر برداشتهای ثابت خود پا می فشاريم!
واقعيت موجود در جهان آزاد اما روايت ديگری دارد. در دمکراتيک
ترين کشورهای اروپا احزاب کمونيست بيش از ۱۰ درصد آرای مردم را
با خود ندارند و همين ميزان رأی را احزاب ايدئولوژيک راست
(دمکرات مسيحی ها دارند). اما در جنبش سياسی ايران چون هيچ حزب
و سازمانی مسقيما وکالت و نمايندگی مردمی ندارد، به همان دليل
هم به آراء مردم بی توجه هستند و به جای توافق های قابل قبول
با اهداف و چهارچوب مشخص، تلاش می کنند باورهای عقيدتی خود را
عمده و مطلق کنند.
دولت ايدئولوژيک
( پارادايم
موجود)
يا راه رشد غير مکتبی
(پارادايم
جايگزين)
در کشور ما، چه توحيدی ها که بخشی شان بر
قدرت هستند و کشتار می کنند و چه سوسياليست ها که تا کنون در ايران
شانس حکومت نداشته اما احزاب برادرشان در بلوک سوسياليستی سابق
سنگ تمام گذاشتند، در صدد هستند دولت های ايدئولوژيک بر مردم ايران
تحميل کنند.
امروزه کمتر انسان آگاه و منصفی است که
با برابری و عدالت اجتماعی مخالف باشد.
مشکل آنجا آغاز می شود که به بهانه برابری
و با دست آويز قرار دادن نمايندگی زحمت کشان جامعه يک دولت توتاليتر
را بر مردم تحميل کنند.
دولتی که بجز دفتر سياسی حزب کمونيست پاسخگوی
هيچ شهروندی نيست و ولايت فقيهی که نه به خدا و نه بندگان او پاسخگوست.
تلاش برای استقرار دولت ايدئولوژيک نقشی
بسيار تخريبی و زهرآگين در روند اتحادها، ايفا نموده است.
نمونه های مالزی و ترکيه به
خوبی و تاريخا نشان می دهند که سکولاريزم در سياست بی
آنکه آزادی دين محدود شود، تنها راه رشد در کشورهائی نظير ايران
است.
برخی از نيروهای
سياسی و روشنفکران ايرانی به خطا فکر می کنند که تنها راه رسيدن
به آزادی مبارزه با مذهب، رويگردانی مردم از مذهب و يا امروزی
کردن آن است.
گذشته از ايرادهای علمی به
اين طرز فکر که معادله بحران های ايران را به يک مجهول تقليل و
حل آن را ساده سازی می کند،
ايراد اصلی اين است که جای
شرط و مبنا را در ديناميزم تحولات اجتماعی عوض می کند.
مشکل اصلی جامعه ايران مذهبی بودن آن نيست. مشکل را بايد در ساختار
فرهنگي-اجتماعی ناهنجار آن جستجو نمود. اين ساختار خود تابع پارمتر
تاريخی ديگری است که به شيوه توليد و روابط اقتصادی ما مربوط می
شود.
امروزه وقتی که از سکولاريزم
صحبت می شود بلافاصله غير دينی بودن يک فعاليت يا رويکرد به ذهن
متبادر می شود در حالی که به اعتقاد من سکولاريزم را
می توان با غير ايدئولوژيک بودن تعريف کرد.
اگر چنين باشد، آنگاه می بايست برای سکولاريزم در سياست و آزادی
ايدئولوژی ها مبارزه و تبليغ کرد. امروزه در پاره ای از کشور های
در حال توسعه اين واقعيت به خوبی فهم شده است. در هين راستا، تلاش
های ارزنده ای از سوی روشنفکران و انديشمندان مصری در جريان است
که مدل ترکيه و مالزی در آنجا هم تجربه شود. در اينجا توجه به
اين حقيقت ضروری است که هرگاه من از ترکيه و مالزی ( و بخشا اندونزی)به
عنوان نمونه صحبت می کنم به هيچ وجه قصدم تأييد روابط اجتماعی
اين کشورها نيست بلکه مراجعه موفق اين کشورها به پتانسيل های تغيير
از درون و تفکيک خردمندانه ايدئولوژی از سياست توسط آنهاست. نمونه
های مالزی، ترکيه و اندونزی نشان می دهند که با وجود باور مذهبی
اکثريت مردم می توان جوامع سکولار و مدرن داشت. بنا بر اين سوراخ
دعا جای ديگری است.
مصرف کردن نسخه
های برون مرزی و تقليد فکری از خارجی ها (پارادايم
موجود)
يا توليد
فکر بومی و تدوين
نسخه های ايرانی
(پارادايم
جايگزين)
بی اغراق
شايد يکی از بزرگترين موانع کار فکری و توليد انديشه بکر و جديد
در ايران شيفتگی و دلدادگی عجيبی است که در ميان انديشمندان و
روشنفکران ايرانی نسبت به انديشمندان خارجی و به ويژه غربی رواج
دارد. ما در عرصه انديشه ورزی و نوآوری تئوريک بدجوری مصرفی و
تقليدی هستيم. ما هرچه زودتر می بايست در انديشه سياسی و ارائه
راه حل ها، از درون آغاز کنيم.
با نگاه ژرف به واقعيت های
جامعه ايران، بی تعصب
اما با تعهد
در جستجوی راه های برون رفت از وضعيت مرگبار کنونی باشيم.
کارهای کارشناسانه بر بستر مختصات جامعه
ايران، بخش عمده ای از تلاش ما برای رسيدن به آزادی، دمکراسی و
توسعه اجتماعی در ايران است.
ما تا زمانی که جامعه حوزه فعاليت مان را
شناسائی نکنيم و نقشه دقيقی از آسيب ها و آبشخور اين آسيب ها نداشته
باشيم در هيچ عرصه ای موفق نخواهيم بود.
در سی سال گذشته
(و
بی ترديد پيش از آن نيز)
ما به قدری در سياست و سياسی کاری
(
آن هم به شکل خود به خودی و غير روشمندانه
آن)
غرق بوده ايم که هيچ تصوير کاملی از مجموعه
مشکلات کشورمان به دست نياورده ايم.
از اين رو به جای درمان و چاره جوئی، همواره
از درد می ناليم و نهايتا به اينجا رسيده ايم که طبيبی از راه
می رسد و بر زخم های کهنه ما مرحمی می نهد.
عمق فاجعه زمانی درک می شود که بخشی از
نيروهای سياسی منتظرند تا پرزيدنت بوش يا آيت الله خامنه ای اين
طبابت را به عهده بگيرند!!
بايد اين حقيقت را پذيرفت که استقلال فکری
ما به استقلال خطوط سياسی مان منجر می شود و استقلال سياسی، پيش
زمينه خودکفائی و استقلال اقتصادی خواهد بود.
پيام نهائی
کشور ما روز
به روز در بحران های بی نظير و عميقی غرق می شود که کل موجوديت
آن را به خطر می اندازد. آينده ايران و مردمی که روی آن زندگی
می کنند به شدت از هر سو (استبداد داخلی و قدرت های خارجی) تهديد
می شود. استبداد و امپرياليزم همدست آن هر دو در بحران و بن بست
گرفتار شده اند.
فرصت های
تاريخی ای فراهم شده تا
به خود آئيم و مبارزه آزادی خواهانه و برابری طلبانه را شتابی
تازه بخشيم.
آتش بس موقت بين اين دو نيروی
سياه و مخرب و يا تغييرات ظاهری در مديريت سياسی يکی يا هر دوی
آنها فريب
هائی بيش نيستند.
ما می بايست راه مستقل خود را طی کنيم. به خود و به نيروی مرم
ايران باور بياوريم و تا در هم ريختن تماميت اين حاکميت آزادی
ستيز لحظه ای توقف نکنيم.
تحول ضروری
در انديشه سياسی و تحول اساسی در تلقی ما از مبارزه آزادی خواهانه
تنها راه بيرون آمدن از اين دور باطل است.
بی ترديد کشور ما
نيازمند يک رنسانس است،
يک تجديد حيات فکری و علمی در همه سطوح و در همه حوزه ها.
عصر روشنگری در کشور ما (گرچه با يک تأخير هزار و چند صد ساله)
می بايست آغاز شود و در اين ظلمت استبداد و ويرانی، نورافشانی
ستارگانی که تاکنون تحت شعاع تئوری های غرب پنهان مانده اند ضروری
است. ذخيره های فکری، معنوی و تشکيلاتی قابل ملاحظه ای در بيرون
و درون مرزهای کشور ما، پراکنده شده، بی استفاده مانده و يا در
انجماد تقليد و خودکم بينی گرفتار شده است. يک جهش علمی و فکری
ممکن است اگر که واقعيتهای جامعه ايران به سطح حوادث موقتی و مشروط
به اين يا آن گفتمان سياسی تقليل داده نشوند و در چشم انداز تاريخی
خود مورد تحليل و ارزيابی قرار گيرند.
ديوارهای کهنه را در هم ريزيم.
تابوها را بشکنيم و طرحی نو در اندازيم
.
طرح ايران آزاد و آباد فردا توسط خود ايرانی
ها و برای ايرانی ها.
به
اميد آن روز
مسعود
افتخاری
آذر ۱۳۸۷
برای خواندن بخش اوّل اين مقاله،
اينجا
کليک کنيد