بخش های ديگر
 
 
صفحه ی اول
 
fl 
 
يک ملّت را نمی توان زنده به گور کرد
 
 
مسعود افتخاری
 

چنين به نظر می آيد که دشمنان مردم ايران (استبداد داخلی و استعمار خارجی) موفق شده اند ناگزير بودن جنگ را به اذهان مردم ايران وجهان تحميل کنند. اکنون ديگر نياز زيادی به تحليل و اثبات نيست که اين دو نيروی انسان ستيز، خواب زنده به گور کردن مردم ايران را می بينند. حال ديگر کمتر ناظر آگاهی است که خطر جنگ و پيامدهای ويرانگر آن را يک مسئله حاشيه ای تلقی کرده و يا آن را در سلسله مراتب تحولات سياسی به پايين ليست پرتاب کند.

دعوای اصلی بر سر چيست؟
مايل هستم به يک جنبه بسيار مهم بحران کنونی اشاره کنم. آن بخشی از بحران که در کارزار تبليغی ارتجاع و استعمار پرده پوشی شده و به حاشيه رانده می شود. يکی دو سال پيش می بايست گلو پاره کرد و فرياد زد که اين جنگ حتمی و عواقب آن جدی است.

امروز اما به يک مسئله مرکزی ديگر بايد اشاره و اهميت آن را برجسته نمود. ماجرا عبارت از اين است که هم ارتجاع و هم استعمار برای متوقف نمودن گذارمردم ايران به آزادي، دمکراسی و توسعه اجتماعي، همسو و همراه هستند. يک ايران آزاد و آباد و دمکراتيک ابتدا بايد از گردنه سرنگونی رژيم عبور کند و در عين حال بزرگترين تهديد برای منافع درازمدت استعمار می باشد. حال اگر هسته مرکزی بحران اين است، چگونه بايد از نمای بيرونی اين بحران به ذات درونی آن راه پيدا کرد؟

گفته می شود که هدف اصلی رژيم از دست يابی به سلاح اتمی ايجاد توازن قوا در منطقه و در بهترين حالت رهبری خاورميانه است. ناظران سياسي، شرايط تاريخی و سياسی لازم برای اين بلند پروازی را، استقبال پيدا و پنهان لايه های فقير و نيز نيروهای مذهبی کشورهای منطقه از دهن کجی رژيم به آمريکا عنوان می کنند.

بيائيد حتا قدری خوش بينانه تر نگاه کنيم. فرض کنيد که رژيم صرفا از سر ترس، با اهداف دفاعی و برای حفظ موجوديتش به سلاح اتمی نياز دارد و نه از روی توسعه طلبی. خوب با توجه به حضور آمريکا در منطقه و جدی بودن خطر تهاجم نظامي، دست يابی به اسلحه اتمی (آن هم در ظرف ۱۵ سال آينده) به چه کاری می آيد؟ آيا آمريکا قبل از آن موفق به در هم شکستن پتانسيل نظامی رژيم نشده است؟

آيا خريد کلاهک های هسته ای از مافيای روسيه و يا از کشور کره که درگير قحطی و گرسنگی است برای رژيم مشکل است؟(شايعاتی پيرامون چنين اقدامی وجود دارد) آيا حتا ازجهت برقراری تعادل قوای امپرياليستی هم که نگاه کنيم به سود روسيه نيست که ايران را به بمب اتم مجهز و ضمنا آن را زير نفوذ سياسی و نظامی خود بگيرد؟ در چنين حالتی کی خواهد فهميد که موشک هسته ای را کدام کشور به ايران فروخته است؟ و يا حتا خود رژيم نمی تواند مدعی ساختن آن شود؟ وآيا رژيم به فرض داشتن چند موشک هسته ای توان روياروئی در يک درگيری هسته ای با ابر قدرتی مثل آمريکا را دارد؟ نه! ندارد. در آن صورت، غنی کردن و يا نکردن اورانيوم چه محلی از اعراب پيدا می کند؟
پس اصل ماجرا چيست؟

واقعيت اين است که يک مردمی به نام مردم ايران در کشوری زندگی می کنند که منابع طبيعی و ثروت های ملی سرشار دارد. اين ثروت ها متعلق به همين مردمی است که از هزاران سال پيش همه درد و رنج ها و اشغال و تسخير ها را تحمل کرده، و به هر ترتيبی موجوديت خود و کشورشان را تا به امروزحفظ کرده اند. اين مردم پتانسيل بالائی برای توسعه کشورشان وتبديل آن به يکی از پيشروترين کشورهای جهان را دارند. اما از بهمن 57 تا کنون ارتجاع مذهبی که قبای سياست برخود پوشيده است، مردم ما را يا در تنور جنگ ريخته و يا شکنجه و سنگسار و اعدام کرده است و به اين ترتيب به ظرفيت های رشد و توسعه اين کشورزنجير زده است.

در اين ميان نيروهای استعماری از آن سوی اقيانوس ها آمده وبا تهديد به تهاجم نظامی و تحميل جنگ رواني، ضمن دامن زدن به تداوم ديکتاتوری در ايران و دادن بهانه سرکوب بيشتر به رژيم، موجب تثبيت موقتی آن نيز شده و به اين ترتيب امکان سرنگونی رژيم را تضعيف وحق دمکراتيک مردم ما را در تعيين سرنوشت و آينده خويش، پايمال می کنند.
مردم ايران تاوان کدام گناه را می پردازند؟

هم ارتجاع برای بقای خود حاضر به قربانی کردن ميليون ها ايرانی است و هم استعمار (اگر که متوقف نشود) می خواهد اين کشور را(آنچنان که گفته اند) به عصر حجر برگرداند. آخوندها برای حفظ موجوديت نظام از پيکر "امت حزب الله" سنگر می سازند و استعمار هم وعده فرش کردن کشور ما با بمب های "تيزهوش" را می دهد. اگر اين سناريو به واقعيت بپيوندد، آن وقت آرزوهای يک ملت برای آزادی و استقلال و رشد و مدنيت برای هميشه به خاک سپرده می شود.

هم ارتجاع برای توجيه سرکوب و اعدام و طفره رفتن از بحران های لاينحل داخلی به جنگ و بحران خارجی روی می آورد و هم مرتجعين حاکم در آمريکا برای جبران افتضاح عراق به پيروزی نياز دارند. خطر اساسی اما درزمينه حقوق و روابط بين الملل اين است که با انهدام عراق اين پديده به افکارعمومی تحميل شده است که می شود ملتی را زنده به گور کرد(آنچنان که همه روزه در عراق می کنند)، جان و مال و کرامت انسانی اش را به تاراج برد و حقوق و مطالبات ملی و شهروندی اش را به هيچ گرفت، بی آنکه با مقاومت يا اعتراض در خوری مواجه شد.

در اين وادی به نظر می آيد که سازمان ملل هم نظاره گر منفعلی بيش نيست و شورای امنيت و ساير ارگان های آن هم به گونه ای عمل می کنند که وقوع جنگ را گريز ناپذيرجلوه دهند بی آن که نسبت به پيامدهای جنگ و تحريم و اثرات آن بر مردم ايران که قربانی اصلی اين بحران هستند احساس مسئوليت کنند. سازمان ملل می تواند با استفاده از نفوذ کشورهای عضو خويش، مردم ايران را از حالت گروگان بيرون آورده، به طرفين متخاصم راه مذاکره را تحميل کند و بويژه بر حق طبيعی مردم ايران در تعيين تکليف نمودن مسئله هسته ای و نيز خلع يد از رژيم حاکم تاکيد ورزد. هيهات که اين تشکيلات، کارکرد واقعی خود را از دست داده است. هم دست رژيم را در کشتار آزادی خواهان باز گذاشته و هم چاره ای جز پيروی از خطوطی که آمريکائی ها به آن ديکته می کنند ندارد.

بيش از دوصف وجود ندارد
چه موضعی بايد داشت که آب به آسياب هيچ يک از اين دونيروی ضد مردمی(ارتجاع و استعمار) ريخته نشود؟ اين پرسش از ابتدای بروز چنين بحرانی از موقعيتی ويژه برخوردار بوده است و پاسخ به همين پرسش است که منجر به طرح يک موضع سياسی موسوم به " جريان سوم" شده است.

به باور من امروز بيش از دوصف وجود ندارد. يکی دشمنان آزادی و استقلال ايران هستند که شامل ارتجاع و استعمار و همدستان آنهاست و دوم صف مردم ايران که مشتمل بر جنبش آزادی خواهی است که خود در برگيرنده نيروهای آزادی خواه، برابری طلب، مترقی و صلح دوست می باشد. تقسيم بندی ارتجاع و استعمار به دوصف متخاصم و قائل شدن اصالت واقعی برای اين درگيري، يک نگاه مکانيکی و سطحی به پديده ای تاريخی است که بارها و در دوره های مختلف، حيات ملت ها و سرنوشت آنها را به بازی گرفته و سد راه رشد و ترقی آنها به ويژه در جهان سوم شده است.اين دو نيروی سياه، همدستان و کارگزاران خود را از درون ملت ما اجير و عضوگيری کرده اند. اين روزها هيچ ايرانی آگاه، تفاوت اساسی بين گماشتگان استعمار و همدستان جمهوری اسلامی قائل نمی شود. هردوی اينها برای رسيدن به منافع حقير خود حاضرند از روی جنازه ميليون ها ايرانی عبور کنند.

وظيفه فوری جنبش آزادی خواهی
در دو ـ سه سال گذشته، بودند نيروهائی که بيش از اندازه در ايستگاه ترديد و گمانه زنی متوقف شدند.
بااين حال بايد به آنهائی که می پذيرند که جنگ (درابعاد گسترده و با تجهيزات کنونی) فاجعه ای بی نظير و پروسه ای برگشت ناپذير است و می گويند فردا دير است و امروز بايد کاری کرد، مبارک باد گفت و ورودشان به جنبش ضد جنگ را به فال نيک گرفت. هنوز هم دير نشده است!

خوشحالی من اما ديری نمی پايد وقتی که می بينم اپوزيسيون داخل و خارج کشور منتظر می ماند تا يک شخصيت سياسی (دکتر زرافشان) از زندان آزاد شود و آنوقت به تشکيل کميته به منظور جلوگيری از جنگ مبادرت ورزد! و يا تعدادی انگشت شمار اينجا و آنجا فعاليت های بسيار محدودی را در پيشگيری از يک فاجعه تاريخی و بی مانند آغاز کنند.
آيا خالی بودن ميدان از حضورفعال و خستگی ناپذير نيروهای آزادی خواه و صلح طلب نيست که فضای زنده به گور کردن ملت ايران را فراهم می کند؟

اکثريت مردم ايران در داخل کشور زير تيغ سرکوب رژيم هستند و علاوه بر تحمل شرايط معيشتی طاقت فرسا، در يک جنگ روانی ناشی از احتمال قريب الوقوع جنگ به تنگی نفس افتاده اند. آنها بی ترديد فضا و انرژی بسيار اندکی برای اعتراض و افشاگری دارند.اما خيل ميليونی ايرانيان خارج کشور به چه مشغولند؟! از آن مهم تر، ما نيروهای سياسی کی قرار است به وظايف تاريخی و آرمانی مان عمل کنيم؟!

به اعتقاد نگارنده، جنبش آزادی خواهی در مرحله کنونی می بايست همه تلاش وتوان خود را متوجه افشای اهداف جنگ طلبانه ارتجاع و استعمار و پيشگيری از وقوع اين فاجعه جبران ناپذيرنمايد. به همه فعالين سياسی بايد گفت تا زمانی که مردم ايران از وحشت اين جنگ بی خوابی می کشند و تا زمانی که اين رژيم پوسيده، حالت جنگی را به ابزاری برای توجيه فقر و سرکوب و پايمال نمودن حقوق مردم تبديل نموده است، هر فعاليت ديگری جانبی و بی نتيجه خواهد بود. همه نيروها را بايد پيرامون افشا و خنثی نمودن نقشه های استبداد واستعماری که همانا زنده به گور کردن ملت ايران و آرمان های آزادی خواهانه آنهاست، بسيج کرد.

هيچ گزينه ديگری متصور نيست. يا در کنار مردم ايران می ايستيم و با همه توش و توان ماشين جنگ وموج سرکوب را متوقف می کنيم و يا به نظاره گری پرداخته از مسئوليت تاريخی مان چشم می پوشيم. بی عملی ما عملا به سود رژيم و يا شريک استعماری اش خواهد بود.

جنبش آزادی خواهی می بايست در جوهر خود يک جنبش تماما صلح جو و عميقا ضد جنگ باشد. اگر جنبش آزادی خواه با جديت ودرايت عمل کرده و به ميدان بيايد، می تواند با ياری مردم ايران، بحران کنونی را به مسير متلاشی نمودن رژيم هدايت نمايد.
نسل جوان داخل کشورمی بايست به اين حقيقت تاريخی توجه داشته باشد که نيل به آزادی، استقلال، عدالت اجتماعی و کرامت انسانی مستلزم تلاش و جانفشانی است. آن دسته از نسل جوان که از ستم رژيم به ستوه آمده و همه مرزهای طاقت خويش را درنورديده است ، می بايست قبل از هر چيز روی توان تغيير و پتانسيل درونی خود حساب کند و در چاله اين توهم گرفتار نشود که سربازان کرايه ای استعمار پرچمداران آزادی و رهايی او خواهند شد.
مسعود افتخاری – آبان ۱۳۸۶

 
بخش های ديگر
 
 
صفحه ی اول
 
fl