بخش های ديگر
 
 
صفحه ی اول
 
fl 
 

زهرا رهنورد image
 
حسين باقرزاده
 
   
در بين شخصيت های اصلاح طلب فعال در جنبش سبز، زهرا رهنورد از موقعيت و منزلت خاصی برخوردار است. او اگر چه در گذشته عمدتا در صحنه دانشگاه و آموزش دانشگاهی فعال بوده و کمتر در صحنه سياسی ايران نقش داشته، از هنگام شکل گيری جنبش سبز به صورتی بی نظير و با پشتکار خستگی ناپذيری به فعاليت در اين جنبش پرداخته و اثرات محسوسی بر آن گذاشته است. او هم چنين بيش از هر شخصيت اصلاح طلب ديگر در ۱۵ ماه گذشته تابوهای متعددی را يکی پس از ديگر در نظر و عمل شکسته، و ظاهرا به همين دليل نيز مورد وقيح ترين طعن ها و نيش خندهای بلندگوهای تبليغاتی جناح حاکم مانند کيهان شريعتمداری قرار گرفته است. خانم رهنورد در واقع اولين زن ايرانی است که در صحنه سياسی کشور در صف مقدم يک جنبش مردمی نقش ايفا می کند و بر آن تأثير می گذارد. حضور او در اين موقعيت از يک تحول بنيادين در فرهنگ سياسی کشور ما حکايت می کند - تحولی که سلطه انحصاری فرهنگ مردسالار بر رهبری سياست ايران را در هم می شکند.
 
در ادبيات جنبش سبز معمولا از سه نفر به عنوان رهبران آن در داخل کشور ياد می شود: آقايان خاتمی، کروبی و موسوی. اين سه تن سابقه فعاليت سياسی زيادی در جمهوری اسلامی داشته اند. آقای خاتمی ساليان درازی در دهه اول انقلاب وزير ارشاد جمهوری اسلامی بود و سپس هشت سال را به عنوان رييس جمهور اين نظام گذراند. کروبی دو دوره رياست مجلس شورای اسلامی را به عهده داشت و در سال ۱۳۸۴ نامزد رياست جمهوری شد. و موسوی هشت سال نخست وزير اين نظام در دهه اول انقلاب بوده است. علاوه بر اين، دو تن اخير در انتخابات سال گذشته نامزد رياست جمهوری بودند و به نتايج اعلام شده اين انتخابات از سوی دولت اعتراض داشتند. حضور اين سه تن در رأس جنبش اعتراضی مردم ايران در يک سال گذشته، و موضع گيری های هر يک از آنان، در شکل گيری و جهت گيری اين جنبش طبيعتا نقش بزرگی داشته است. ولی علاوه بر اينان، دست کم از يک نفر ديگر می توان ياد کرد که بدون سابقه سياسی مشابه و حتا بدون اين که در جريان انتخابات سال گذشته به دنبال مقامی سياسی بوده باشد در جنبش سبز به فعاليت پرداخت و گاه اثراتی بيش از هر يک از افراد ياد شده فوق بر اين جنبش گذاشته است: زهرا رهنورد.
 
رهنورد گرچه در آغاز به عنوان همسر موسوی، نامزد رياست جمهوری، در جنبش سبز مطرح شد، ولی به زودی نشان داد که او تنها «همسر يک سياستمدار» نيست و بلکه خود داعيه دارد. البته حضور او در صحنه سياسی ايران به عنوان همسر سياستمدار در جمهوری اسلامی خود تابوشکنی بزرگی بود. سياست مداران (مرد) جمهوری اسلامی سياست را هميشه يک پديده «بيروني» ديده اند و حضور همسران «اندروني» خود را در اين صحنه کمتر برتابيده اند. تنها در شرايطی که پروتوکل ايجاب می کرد، مانند سفرهای خارجی يا پذيرايی از همسران مهمانان خارجی، ممکن بود که همسر يک دولت مرد جمهوری اسلامی در برابر دوربين ظاهر شود و يا به گفتگوی بی ضرری با يک خبرنگار بپردازد. در اين مورد، اما، رهنورد در بحبوحه فعاليت های انتخاباتی دست در دست شوهر خود (يک تابوشکنی ديگر) ظاهر شد و همراه او به فعاليت پرداخت. اين البته اول کار بود. حوادث بعدی، اين انتخابات را به مقدمه ای برای شکل گيری بزرگترين جنبش دموکراتيک مردم ايران در طول سه دهه گذشته تبديل کرد و زهرا رهنورد نيز به عنوان يک شخصيت مستقل در آن به فعاليت پرداخت.
 
در طول پانزده ماه گذشته، رهنورد با کردار و گفتار خود به مراتب از مواضع سه تن رهبران يادشده فوق فراتر رفته و تابوهای زيادی را شکسته است. او البته در انديشه و ديدگاه سياسی بسيار به همسر خود نزديک است. آقای موسوی نيز نشان داده است که گرچه خود در چهارچوب مذهب و ايدئولوژی رسمی جمهوری اسلامی می انديشد و به قانون اساسی نظام ملتزم است، در عين حال در درون جنبش سبز به تکثر اعتقاد دارد و نه تنها حضور دگرانديشان را نفی نمی کند و بلکه آن را از دستاوردهای مهم جنبش سبز می داند. ولی ديده نشده است که او يا آقايان خاتمی و کروبی تا به حال با کسانی جز «خودی ها» ديدار کنند (جز در مواردی مانند همدردی با خانواده های زندانيان يا قربانيان) و يا با نيروهای سکولاری که در صحنه مدنی يا سياسی ايران به فعاليت مشغولند ارتباط برقرار کنند. آنان حتا از گفتگو با خبرنگاران مستقل يا رسانه های فارسی زبان خارج کشور احتراز می کنند و به تابوهای تحميل شده از سوی نظام حاکم در اين باره تن داده اند.
 
خانم رهنورد البته اگر قرار بود نقشی در سطح همسر يک سياستمدار ايفا کند قاعدتا می بايست در چهارچوب معينی که رفتار و کردار همسر او تعيين کرده است به کار می پرداخت. ولی او به مراتب از اين محدوده ها فراتر رفته است. مثلا او در نزديک شدن و همراهی با فعالان سکولار جنبش زنان ترديد به خرج نداده و در مبارزه برای حقوق زن با آنان همکاری کرده است. علاوه بر اين، او در باره تابوهای ديگر جمهوری اسلامی مانند قتل عام سال ۱۳۶۷ با صراحت بيشتری در مقايسه با رهبران يادشده فوق سخن گفته است. از جمله، در مصاحبه اخير خود با نيک آهنگ کوثر در سايت «خودنويس» از اين قتل عام تحت عنوان «جنايت» و «لکه های سياهی ... که به آب زمزم و کوثر سفيد نتوان کرد» ياد کرده است. فراموش نکنيم که رهبران اصلاح طلب در جمهوری اسلامی تا همين يکی دو سال گذشته حتا به ندرت حاضر می شدند در مورد اين فاجعه سخنی بگويند. و اکنون زهرا رهنورد در عين اين که از همسرش به عنوان يک «مذهبی دوست دار امام خميني» ياد می کند که بايد به او حق داد تا «عنوان يک فرد مذهبی و دوستدار امام خمينی از او به نيکی ياد کند» ابايی ندارد که قتل عام سال ۶۷ را جنايت و لکه سياه بنامد.
 
رهنورد در اين مصاحبه در مورد تکثر در جنبش سبز و اهميت فرهنگ نقد و نقدپذيری نيز سخنانی شنيدنی دارد، و اين فرهنگ را برای جلوگيری از خودمحوری، خودکامگی و ديکتاتوری لازم می شمارد. او قدر مشترک جنبش سبز را «اصول و ارزش های آزادی خواهانه و دمکراتيک» می داند. او می داند که خانه از پای بست ويران است و اعتقاد دارد که اگر موسوی يا کروبی در اين انتخابات پيروز می شدند «قطعا رييس جمهور موفقی نبودند چرا که ساختار انقلاب اسلامی خيلی زود از مسير سالم خودش خارج شده بود بسياری از اتفاقات و انحرافات در اين ايام گريبانگير کشور ما شده است که کودتای انتخاباتی رياست جمهوری يکی از آنها و باعث برملا شدن آن شد». و سرانجام وقتی در برابر اين سؤال قرار می گيرد که چرا به «خاوران» نرفته ايد تا با خانواده های قربانيان سياسی و عقيدتی همدردی کنيد، ناله اش بلند می شود که از مشکلات و مصائب و دردهای ما بی خبريد و نمی دانيد که در «محيط پليسی و خفقان» موجود ما چه می کشيم.
 
موانعی که خانم رهنورد به آن ها اشاره می کند البته برای همه کسانی که با واقعيات موجود جامعه ايران آشنا هستند قابل درک است. همين موانع نيز قطعا دايره عمل آقايان موسوی و کروبی را محدود کرده است. از اين نکته نيز می گذريم که رهبران اصلاح طلب جنبش سبز در دهه اول انقلاب هر يک در موقعيت خاصی در حکومت بوده اند و نمی توانند خود را از مسئوليت فجايعی که در آن دوره گذشته است کاملا بری بدانند. اهميت عمل خانم رهنورد، اما، در اين است که به رغم موانع يادشده، او با اين صراحت سخن می گويد و تابوهای تحميلی رژيم حاکم را در هم می شکند. بيهوده نيست که او در معرض يکی از وقيح ترين طعن ها و نيشخندهای کيهان شريعتمداری قرار گرفته است. از ديد کيهان که زن را فقط يک شيئ جنسی می شناسد که تنها نوع جوان آن ارزش دارد، خانم رهنورد يک «عجوزه» است. اين تعبير را کيهان قبلا در باره زنان ديگری که افتخار جامعه ايرانی بشمار می روند و جوانی خود را پشت سر گذاشته اند (از جمله سيمين بهبهانی و شيرين عبادی) نيز به کار گرفته است. برای کيهان سن مخالفان مرد (حتا مسن ترين آنان) که بدترين القاب را نثار آن ها می کند مطرح نيست، ولی وقتی زنی اثری می آفريند يا کاری می کند که مطلوب کيهان نيست سن او مطرح می شود و بدترين لقبی که کيهان برای او می شناسد عجوزه است. کاربرد اين لقب البته بيش از هر چيز برملا کننده فرهنگ منحطی است که کيهان از آن تغذيه می کند. عرض خود می برد (و احيانا زحمت ديگران می دارد).
 
در دوران يک سد ساله پس از انقلاب مشروطيت، زنان زيادی در ايران در برابر فرهنگ و هنجارهای مردسالار برخاسته اند، زنجيرهای بسته بر دست و پای خود را شکسته اند و در زمينه های فرهنگی، ادبی، هنری و اجتماعی در بالاترين سطح درخشيده اند. در يکی دو دهه اخير، زنان به خصوص در پيکارهای مربوط به حقوق خويش ابتکارات و توانايی های زيادی از خود نشان داده اند. در صحنه سياسی ايران، اما، شرکت زنان در گذشته محدود بوده است. در زمان شاه، زنان به وزارت و وکالت رسيدند. در جمهوری اسلامی نيز زنانی به مجلس و ارگان های ديگر حکومتی راه داده شده اند. اما اين مقام ها بيشتر به زنان «تفويض» شده تا اين که آنان با مبارزات مستقل خود به آن دست يافته باشند. علاوه بر اين، پهنه سياست اعم از حضور يا شرکت در ارگان های حکومتی است. زنان هيچگاه در ايران در صف مقدم مبارزات سياسی در سطح يک جنبش ملی نبوده اند. و اکنون برای اولين بار است که اين پديده در ايران رخ می دهد. زهرا رهنورد در يکی از سخت ترين شرايط مبارزه سياسی ايران در صف مقدم حرکتی ميليونی قرار گرفته است. حضور او در اين موقعيت از يک تحول بنيادين در فرهنگ سياسی کشور ما حکايت می کند - تحولی که سلطه انحصاری فرهنگ مردسالار بر رهبری سياست ايران را در هم می شکند.
۶ مهر ۱۳۸۹

 
بخش های ديگر
 
 
صفحه ی اول
 
fl