|
مسأله اما اين است که اگر همه ی
ما نيز گناهکار بوده ايم، سنگی هم در مشت نداشته ايم
که اينک سر افکنده و خجلت زده، به محکوم کردن خويش حکم
دهيم. خطاها، گناه ها و اشتباهات نيز دارای کميت و
کيفيت های متفاوتی هستند. درست به همانگونه که کيفيت
گناه دزديدن يک نان بر اثر گرسنگی، و غارت اموال مردم
برای پر خوری و قدرت طلبی بسيار متفاوت می باشد. اگر
چنين نيست با صدای بلند اعلام داريد که اين دادگاه ها
برای محاکمه ی چه کسانی است؟ ژان والژان گرسنه؟، زنی
که از شرافت خود دفاع کرده است؟، جوانی که ظلم را بر
نتافته است؟؛ و يا خمينی و صدام حسين و هيتلر و
موسولينی و جانسون و جورج بوش و پل پت و آريل شرون و
بگين و ... ديگر جنايتکاران جنگی که با کله انسان ها
يا مناره می ساخته اند و يا فوتبال بازی می کرده
اند....؟؟؟
|
در پاسخ به مقاله اينجانب، زير عنوان ˝به نيابت از چه کسانی
ببخشيم اما فراموش نکنيم˝؟، علاوه بر درج مطالبی در اين زمينه
و انعکاس گسترده مقاله در برخی از سايت های ديگر، برخی از
کاربران محترم نيز نقطه نظرات و ديدگاه های خود را بيان داشتند
و باعث جدی تر گرفته شدن موضوع شدند. موضوعی که در يک گفتگوی
راديويی (1)، و باز هم با نقطه نظرات شنوندگان، که آيا اکنون
زمان طرح اين مسائل است؟ و پاسخ شنونده های ديگری که، اتفاقا
بايد از هم اکنون شفاف بود و نظرها را مطرح کرد، تا بدانيم در
آينده چه کار خواهيم کرد، دنبال شد.
مشکل ما اين است که متاسفانه به افراط و تفريط عادت کرده ايم.
و هنوز که هنوز است همه چيز را سياه و سفيد می بينيم. خاکستری
و رنگی نمی بينيم. يا گناهکاريم، و يا معصوم. انسان را نه در
حد و قد و قواره انسان و بر اساس توانايی ها، خصوصيات و عقل و
احساس و ادراکش، که بر اساس تصاوير ذهنی و اعتقادی مان می
سنجيم و ارزيابی می کنيم. و اين است که می بينيم که هر˝کسی از
ظن خود يار او می شود ˝! و البته طبيعی است که وقتی آن تصاوير
ذهنی تغيير می يابد، مواضع ما نيز دستخوش تغيير و تحول می
گردد.
اين است که مشاهده می کنيم که، اگر روزی خود را انقلابی می
پنداشته ايم، امروز می خواهيم خلاف آن رفتار نماييم تا ثابت
کنيم که از گذشته خود فاصله گرفته ايم و می خواهيم با گذشته
خود بی رحمانه تصفيه حساب نماييم. و آنگاه برای اثبات منصف
بودن، صادق بودن و خرد گرا بودن، اعلام می داريم که اگر ما هم
به جای آخوندها قدرت را به دست می گرفتيم، در حد آنها اعمال
خشونت می کرديم. يا ما هم برای اعدام مقامات رژيم قبلی پيام
تبريک می فرستاديم و ... و بر اساس چنين منطقی می خواهيم به هر
قيمتی که شده ثابت کنيم که انقلابی گری توأم با خشونت گرايی
است و همه ی انقلابيون نيز گناهکار بوده اند؛ درست به همانگونه
که مثلا عيسی فرزند مريم در اعتراض به کسانی که به سنگسار مريم
مجدليه برخاسته بودند، گفت کسی که خود گناهی مرتکب نشده است،
نخستين سنگ را پرتاب کند! و می دانيم که آنها سنگ ها را رها
کردند و شرم زده رفتند. مسأله اما اين است که اگر همه ی ما نيز
گناهکار بوده ايم، سنگی هم در مشت نداشته ايم که اينک سر
افکنده و خجلت زده، به محکوم کردن خويش حکم دهيم. خطاها، گناه
ها و اشتباهات نيز دارای کميت و کيفيت های متفاوتی هستند. درست
به همانگونه که کيفيت گناه دزديدن يک نان بر اثر گرسنگی، و
غارت اموال مردم برای پر خوری و قدرت طلبی بسيار متفاوت می
باشد. يادآوری نکنيم که به هر حال گناه گناه است و دزدی دزدی!
در بسياری از اديان انسان گرا، مبحثی تحت عنوان ˝ضرورت و
اضطرار˝ وجود دارد؛ بدين مضمون که اگر گرسنه هستی، و غذايی
نداری، اضطرار به تو حکم می کند که ميوه ای از درخت همسايه
بکني... حتی بدون اجازه.
رمان زيبا، انسانی و معروف ويکتور هوگو، و ماجرانی زندانی شدن
ژان والژان، سرشار از درس های عبرت آموزی است که در کلاس های
مربوط به حقوق بشر بايسته است مدام بازخوانی شود.
ما که امروز خود را به هر قيمتی محکوم می کنيم، تا ثابت کنيم
که ديگران ـ حاکمان بعد از انقلاب ـ هم لابد مثل ما بوده اند و
فرق ما با آنها در اين بوده است که ما دستمان به گوشت نمی
رسيده است و گرنه ...؟ يا به گفته حضرت حافظ ˝چون نيک بنگری
همه تزوير می کنند˝!
چرا از خود نمی پرسيم تفاوت ما با ملاها در چه بوده است؟ ما در
چه زمينه هايی با ديکتاتورها تفاوت داشته ايم؟ آيا به راستی ما
نيز خواهان عملی کردن حکومت مذهبی بوده ايم؟ آيا ما نيز انگيزه
مان از مبارزه با ديکتاتوری و استبداد، تغيير شکل استبداد بوده
است؟ آيا ما نيز قصد داشته ايم که به گذشته های دور بازگرديم و
بر اساس قوانين ده بيست قرن پيش زندگی کنيم؟ آيا ما نيز در
همان زمان موافق سانسور کتاب و نشريه بوده ايم؟ آيا ما نيز
موافق شکنجه و آزار و اذيت بوده ايم؟ آيا ما نيز حکم به کتاب
سوزی و تهاجم به تجمعات و کتاب فروشی ها داده بوديم؟ و آيا ما
نيز يک جلاد بالقوه بوده ايم؟ و يا باورها و ديدگاه هايمان ما
را نيز بدانجا می کشاند؟ و آيا همه ی انسان ها در چپاول، در
غارت گری و ددمنشی يک سان هستند؟
روند ماجراها و حرکت تاريخ چنين نمی گويد.
بسياری از ماها توان آن را داشتيم که به خدمت نظام جديد در
آييم و باورها و عقايدمان را با قدرت و ثروت عوض کنيم. اما
نکرديم. بسياری از همراهان ما بر چوبه ی دار عشق، به خاطر
باورمان به آزادی و عدالت رقصيدند. بسياری از هم نسلان ما سال
های جوانی خود را در اتاق های آميخته با شکنجه و توهين و تحقير
سپری کردند، اما تن به هر رذالتی ندادند. بسياری از ماها ايده
آليست و آرمان گرا بوديم و به روياهای شيرين رهايی بشر،
برابری، آزادی و عدالت می انديشيديم. و بسياری از هم دوره ها و
همفکر های ما، حلاج وار ـ و راستی چرا حلاج وار؟، گلسرخی وار و
رضايی گونه ـ از گلوله هايی که بر قلب پاک تپنده شان نشست، جز
با لبخند استقبال نکردند. بنابر اين آيا اين بی انصافی نيست که
با افتخار تمام بر اين امر تاکيد بورزيم که :
˝آيا گروه يا حزبی را از آن زمان می شناسيد که در شرايط مشابه
و بهنگام کسب قدرت غير از آن می نمود که نظام اسلامی بر عليه
ما کرد؟ بياييد با خودمان صادق باشيم و بپذيريم که آنچه بر ما
گذشت بيش از آنکه ناشی از دد منشی افرادی چون گردانندگان نظام
فاسد و ضد مردمی اسلامی باشد منتج از˝روح انقلابيگری˝ بود. آيا
نمونه های حوادثی که بر ما گذشت را در تاريخ نديده ايم و آيا
آنچه در انقلاب اکتبر و انقلاب کبير فرانسه رخ داد نمونه هايی
از همين قبيل نبود؟ شکی نيست که ابعاد فاجعه در اينجا بسيار
گسترده تر بود ولی بگذاريد سئوال خود را به شکلی واضح تر
بگويم. اگر بجای آنان که پس از بهمن ۵۷ به قدرت رسيدند، ما (هر
يک از ما چه بصورت حزب و يا سازمان سياسی و چه بصورت شخصی) بر
اريکه حکومت می نشستيم و امثال˝بهزاد نبوی˝ و˝مير حسين موسوی˝
چه بصورت مسلحانه و چه بصورت غير مسلحانه سعی در براندازی ما
می نمودند، چگونه با ايشان برخورد می نموديم؟ فراموش نکنيم که
نگرش انقلابی آن روزگار چنان بر محور خشونت می گشت که بيشتر ما
حتی جرات سئوال کردن در باره قتل عام های استالين را به خود
نمی داديم و حمله شوروی به افغانستان و کشتار مردم مظلوم اين
سرزمين را توجيه می کرديم.˝(2)
در اين شکی نيست که جامعه سنتی و استبداد زده ما، بر پذيرش
رفتار و پذيرش نوعی از خشونت و يا حداقل تحمل آن عادتمان داده
بوده است. درست است که جامعه ما از دموکراسی و آزادی خواهی بی
بهره بوده است و ما از اين سنت نکوی با رنج و فداکاری بشری کسب
شده، همواره بی بهره مانده بوده ايم. با اين همه، اينها نمی
تواند دليلی بر علاقه همه ما به استبداد، خشونت طلبی و ناديده
گرفتن حق و حقوق ديگران باشد. مضاف بر اينکه ما از جنبش های
اجتماعی و فرهنگی اصلاح طلبانه و آزادی خواهانه نيز بی بهره
نبوده ايم. و تاريخ سرزمين ما نيز در تقديم انسان های آزادی
خواه، بشر دوست و عدالت طلب از خود کم سخاوت نشان نداده است.
به علاوه آيا با چنين نگرشی، به اينجا نخواهيم رسيد که˝ظالم و
مظلوم˝،˝استبداد طلب و آزادی خواه˝،˝زندانی و زندانبان˝،˝قاتل
و مقتول˝،˝سرمايه دار و تهی دست˝، ... همه يکی هستند، و آيا
نتيجه آن نخواهد شد که همه را با چنين ديدگاهی تبرئه خواهيم
کرد؟
هم ميهن عزيز من، ش. فردا از ايران، در واکنش به مقاله من، با
شک و ترديد در اينکه آيا من در پی اجرای احکام شريعت هستم، می
نويسند که:
˝نخست آنکه اميدوارم که اين دوست عزيز همانگونه که من ميپندارم
از معتقدين به احکام شرعيه نباشند که در آن صورت بحث ما از
اساس بيجا خواهد بود.˝
و نيز نوشته اند که:
˝ايشان به نحوی بسيار˝ليبرال منش˝ همان می گويند که اعدام
کنندگان نوجوانی چون˝بهنود شجاعی˝ کردند. ايشان در مقاله خود
به نحوی بسيار محترمانه برای خانوادگان جان باختگان دهه شصت
جايگاهی را که حاکمان اسلامی برای خانواده مقتولين در نظر می
گيرند قائلند و بر آن هستند که اين بزرگواران را در منصب قاضی
و مامور اجرای حکم قاتلين عزيزانشان بنشانند و العجب که انتظار
دارند مردم نيز با ايشان همراه شوند. حقيقت آن است که چنين
نگرشی که در فضای اعدام˝بهنود شجاعی˝ توسط پدر و مادر مقتول و
در حال و هوای تشويق حکومت˝رافت اسلامی˝ به انتقام وقصاص
توسط˝اوليای دم˝ بيان می شود، بيش از هر چيز انسان را متعجب و
شرمنده می سازد و اين سئوال را در ذهن انسان بر می انگيزد که
آيا ما مدافعين˝آزادی و دمکراسی˝ خود به آنچه می گوييم باور
داريم؟ ايکاش که ما روايت آن وعاظ حکومت ملايان نباشيم که در
خلوت خود کار ديگر می کنيم.˝
من نمی دانم کجای مقاله من، بوی انتقام می داد تا اقدامی غير
دموکراتيک باشد؟ مگر من فتوای اعدام را صادر کرده بودم؟ مگر
بحث و حرف من مربوط به انتقام و انتقام جويی بود؟ اتفاقا من با
اشاره به حاکميت قانون و دادگستری مسقل، راه هرگونه انتقام
جويی فردی و غير فردی را بسته و محکوم کرده بودم! بحث من بيش و
پيش از هر چيز مربوط به اجرای قانون بود و نه حکم ارتجاعی
قصاص! آيا اين جمله های من که؛˝در بسياری از کشورهای مدرن و
دموکراتيک سخن از عفو و بخشش و يا خواستن قصاص از سوی اوليای
دم مطرح نيست، چون قانون، خود در اين رابطه قانون دارد!! و
دخالت فرد در قوه قضاييه را بی قانونی و˝قبيله˝ ای ارزيابی می
کنند!˝ و يا؛˝ما عادت کرده ايم همه چيز را با هم مخلوط کنيم.
مگر جنايات انجام شده مربوط به قتل و يا بی عدالتی درباره عمه
و خاله و فرزند و برادر و پسر عمويمان هست؟ تازه ما درباره
آنان هم حق اظهار نظر حقوقی و جزايی نداريم. مگر اينکه يک
پايمان در˝قوانين˝ قبيله ای باشد و در عهد دقيانوس به سر بريم!
به علاوه پس قانون چه کاره است؟˝، حاکميت قانون مدنی و
دموکراتيک و اجرای آن بود. و نه چيز ديگر... آيا اين جملات می
توانست بدينگونه که ايشان پاسخ داده اند، تفسير شود؟ من نمی
دانم چرا ايشان و امثال ايشان، از حاکميت قانون، عدالت و
دادگستری که بر مبنای حقوق بشر بايد اعمال شود، هراس دارند که
واکنش شان نسبت به مقاله من، به گونه ای تحريف آميز و واژگونه
است؟
پرسش من بسيار مشخص بود. چه کسانی را بايد بخشيد؟ آنهايی که
آگاهانه و بر اساس منافع جنايت کرده اند؟ و البته برای مثال
اسم هم برده بودم. و گرنه يک بچه نوجوان بسيجی که بر اساس
اجتهاد و فتوای رهبران و علمايش رفتارمی کند که مورد بحث من
نبود. پرسش من که آيا بايد نصيری ها، ثابتی ها، لاجوردی ها،
محمدی کيلانی ها، خامنه ای ها، رفسنجانی ها و˝قاصی˝ مرتضوی ها
را هم بخشيد؟، آيا می تواند مؤيد اين برداشت های عجولانه آقا
يا خانم ش. فرداباشد؟
من مخالف اعدام هستم. و هيچ کاری هم به اين ندارم که مذاهب در
اين زمينه چه گفته اند. نه طرفدار شکنجه و مثله کردن هستم و نه
اعدام مجرمان و نه اجرای قوانين شريعت که خود بند بر پای،
متعلق به هزاره و هزاره هايی پيش از اينند!
اما در اين ميانه از سوی دوستان منتقد، حقيقتی بی پرسش مانده
است. و آن اينکه در ارتکاب جنايت تا کجا می توان پيش رفت؟ تا
کجا می توان جنايت کرد و ديگران بايد ببخشند؟ اساسا، آيا در
تاريخ بشری، چه در جهانی که با جهل و بربريت پيش می رفته است و
چه در جهان مدرن، جامعه ای را سراغ داريد که دادگاه و
عدالتخانه اش را به کلی تعطيل کرده باشند؟ اگر چنين نيست ـ که
نيست ـ اين ديوانخانه ها و عدالت خانه ها برای چی و برای کيست؟
فقط برای مجرمين عادي؟ که شايد همچون ژان والژان بر اثر گرسنگی
نانی را دزديده باشند، يا به خاطر کسانی که برای هر چه بيشتر
داشتن، به قدرت رسيدن و حفظ آن به صغير و کبير مردم رحم نمی
کنند؟ کدام يک بيشتر شايسته مجازات هستند؟
می دانيم که صاحبان قدرت و دست اندرکاران سياست مبتنی بر
استبداد، با تکيه بر قدرت، همواره از چنگال عدالت گريخته اند.
اين چرخه بی عدالتی و زور تا کجا بايد تداوم يابد؟ ما تا کجا و
تا چه مرحله ای می توانيم ببخشيم؟ دوستان عزيز و انديشمندی که
مرا انتقام جو و اين سخنان را کينه ورزانه و يا جور ديگری
ارزيابی می کنيد، من يک درخواست کوچک از شما دارم. اگر ايده
آليست نيستيد و رئاليست هستيد؛
۱ – بفرماييد دادگاه ها و دادگستری ها در کشور های مدرن چه
جايگاهی دارند و چرا بايد وجود داشته باشند؟
۲ – به همان صميميتی که می خواهيد همه را ببخشيد، رسما اعلام
کنيد که دادگاه ها و عدالت خانه ها ديگر هيچ محلی از اعراب
ندارند و بايد در سر تا سر جهان برچيده شوند!
۳ – و اگر چنين نيست با صدای بلند اعلام داريد که اين دادگاه
ها برای محاکمه ی چه کسانی است؟ ژان والژان گرسنه؟ ، زنی که از
شرافت خود دفاع کرده است؟، جوانی که ظلم را بر نتافته است؟؛ و
يا خمينی و صدام حسين و هيتلر و موسولينی و جانسون و جورج بوش
و پل پت و آريل شرون و بگين و ... ديگر جنايتکاران جنگی که با
کله انسان ها يا مناره می ساخته اند و يا فوتبال بازی می کرده
اند....؟؟؟
اتفاقا تمامی حرف من اجرای عدالت و برقراری دادگاه های مدنی
بود که نه بر اساس خوشآيند و بدآيند اين و آن، که بر اساس
قانون اساسی مدنی دموکراتيک، و منشور حقوق بشر می بايست رفتار
نمايند. قانون و اجرای آن. اين چه ربطی به انتقام و انتقام
چويی دارد؟
دوست ديگری با اين تذکر که اگر مهاجرانی و مهاجرانی ها مقاله
شما (يعنی مقاله مرا) بخوانند، چه خواهند کرد و چه خواهند گفت،
و اينکه اگر خمينی می گفت که ما می خواهيم ارتشيان را قلع و
قمع کنيم به جای اين جمله که ما می خواهيم شما مستقل باشيد،
و... ، آنها مطمئنا با انقلاب کنار نمی آمدند، غير مستقيم به
من يادآوری می کند که من باعث عدم خروج نيروهای ريزشی رژيم از
آن و پيوست آنان به جبهه مردم می شوم، نه ترغيب آنها به خروج
از پيکره رژيم! اين را نمی توانم درک کنم. آيا ما برای پيوستن
اين نيروها به مردم، بايد باج دهيم و رانت خواری از نوع ديگری
را آغاز کنيم؟! پرسش من در اين رابطه اين است که تکليف
خودآگاهی و بيداری وجدان بشری چه خواهد شد؟ و چه جايگاهی در
گرايش انسان ها به سوی عدالت و نوع دوستی و گريز از استبداد و
خشونت دارد؟
http://www.fayyaz.blogsky.com
۱) گفت و گوی اينجانب با راديو سپهر در تاريخ 21 اکتبر 2009
www.radiosepehr.se/html/interviews.html
۲) به نقل از مقاله ˝انتقامجويی راهکاری غير دموکراتيک است˝،
نوشته ش. فردا
www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=24533