پيچ تند راه نيست
خستگی است
کوير نيست
خشکی
از انديشه ی توست
مثل باد
مثل آفتاب
مثل دستی
که بر ديوار می کوبد
و
نمی شکند،
در کوچه های بيمار شهر تو
جاری
بايد شد
پيچ تند راه نيست
خستگی است
اگر هم نباشد
ترديدست
که تو
بر در و ديوار خانه ها
می پاشی
مرداب نيست
سراب است
که بر چشمت
پلک درماندگی را
تبليغ می کند
باغ را نمی بينی
رود را نمی بيني
آسمان آبی را نمی بينی
عطر ياس
تو را به پرواز در نمی آورد
شهر
شهری که آسمان پر ستاره اش
چنگ بر چهره ی پليد ستمگر می کشد
خود را از اين همه بی داد
خواهد گسست
دور نيست روزی
که
آتش اين همه خشم
بر خرمن بيمار تو بنشيند
و
از پنجره ی عميق افسردگی
جوانه ی عشق
دوباره
بشکفد
پيچ تند راه نيست
ترديد نکن
که اين
تندی توفان است
پيچيده
در اندام ستمگر تو
اينک
بوی نم باران
و
عطر زندگي
با شور اميد
در هوای شهر می پيچد
و
تو
در اوج نا باوری همه ی ستم پيشگان
تنهای تنها
آفتاب را
پيش رويت خواهی ديد
که
چون تندری
به سراغت آمده
تا
بشويدت
از
در و ديوار آزادی.