بخش های ديگر
 
 
صفحه ی اول
 
fl 
 
با آن همه نور
 
کامبيز گيلانی
 
 

کاروان بی رحم
تاريخ را نشانه گرفته است
همزمين من
نه خانه ی کوچک تو را
 
آب را
بايد از روی سنگ
دوباره عبور داد
 
با اين سنگ
خون انسان بی پناه را
ايستاده
در کناره ی دروازه ی تمدن
با پليد ترين انديشه
روی زمين
جاری کرده اند
 
خاک را بايد شست
با آب
با آبی
که در آن
هيچ تصويری از نفرين نباشد
 
نفرينی
که قديسانی بی شرم
در جامگانی دروغين
آسمان را به آن دوخته اند
تا
شب های آرامش تو را
از مهتاب بربايند
و
روزهای پر تلاشت را
به خرافه ای عميق بچسبانند
 
آب را
بايد شست
سرچشمه
نا پاک است
 
عيب از سنگ نيست
شوق دستی که آن را
بر اندام بی دفاع انسان
می نشاند
تلخ است
 
راه هموار نيست
می دانم
حرف تازه ای نيست
اما
سنگ ها ديگر
می شناسند ما را
 
دست ما را
راه ما را
و
باوری بی هوده را
که قصه ای غم انگيز را
تا دور دست های آينده ی ما
حک کرده است
 
کاروان بی رحم
تاريخ را نشانه رفته است
اما
تو
حرفهای بسياری
هنوز
برای گفتن داری
 
حرفهايی
که اگر
با بيداری وجدان
و
آرامشی بی ترديد
بيآميزيشان
نفرين
و
خرافه را
در خود خواهی شست
و
راه را
چراغانی خواهی کرد
 
روشنايی در اين اندام
يعنی
«پيش از همه» را
به خاک بسپاری
و
"برای همه" را
بدنيا آوری
 
نور در اين آغوش
که
هيچ ريايی
در آن نيست
همان عشق است
که
از عمق زمين
بدر می آيد
و
پيام آزادی اش را
تا
بی کران دل کهکشان
تا
پيوند نا گزيرش
با
آن همه نور ديگر
پرواز می دهد.

 
بخش های ديگر
 
 
صفحه ی اول
 
fl