ما، بچه های دوران دارا و آذريم. فکر می کنم
همان اوّل های دوران دارا و آذر، که نمی دانم از کی شروع شده بود؛
و نمی دانم که بالاخره تا کی طول کشيد.
وقتی برای اوّلين بار به دبستان رفتم، دارا و آذر را آنجا ديدم.
و وقتی برای آخرين بار از دبستان برگشتم، باز هم دارا و آذر آنجا
بودند.
آنطور که بزرگتر ها می گفتند، قبل از دارا و آذر، در کتاب های
دبستان هم، مثل دنيای واقعی، خرابه های ری نزديک تهران بود:
ـ ای بابا، ای بيچاره، کی آمدی؟ خرابه های ری نزديک تهران است.
و اين جمله، يعنی اين دو جمله، نمی دانم چرا برايم هميشه از يک
جنس ديگر است. از جنس چيزی شبيه شعر. و حسرت می خورم که چرا دارا
و آذر آمدند تا خرابه های ری را از چشم من پنهان کنند. مثل ديوار
هايی که «دارا»ی بيست و پنج قرن بعد از «دارا»ی بيست و پنج قرن
قبل، به دور خرابه ها و آلونک های سر راه شهر ری کشيده بود.
من از آذر خيلی خوشم می آمد؛ امّا از دارا نه آن قدر. شايد برای
اين که آذر دختر بود و من پسر بودم. و شايد هم برای اين که دارا،
بدون آن که خودش خواسته باشد، مرا به ياد داريوش به قول کسی درازگوش
می انداخت که مثل آن يکی همنوعش: اردشير درازدست، به همه جا دست
اندازی می کرد. و شايد هم به دليلی ديگر. امّا قدر مسلّم، اين
را می دانم که اين، به خاطر دارا بودن و ندار نبودن دارا نبود.
چون هيچ وقت به آنچه «کينه ی طبقاتی» می نامندش، اعتقادی نداشتم
و ندارم. اگر چه آن را در کتاب علم الاشياء جمهوری قرقيزستان نوشته
بوده باشند؛ و اگرچه آن کتاب را به صورت پلی کپی، در سال های بعد،
سال های دانشجويی من، زيرميزی، دست به دست چرخانده باشند و به
من هم داده باشند تا بخوانم.
تحليل طبقاتی و غير طبقاتی يک حرف است؛ و عقده ی طبقاتی و غير
طبقاتی يک حرف ديگر. برای آن که آدم در موقع تحليل طبقاتی و غير
طبقاتی دچار عقده ی طبقاتی و غير طبقاتی نشود، بايد بيشتر به تحليل
تحليل بپردازد تا به خود تحليل.
اصلاً قبل از هر تحليلی، بايد خود آن تحليل را تحليل کرد. خيلی
وقت ها، تحليل ها در موقع تحليل، خودشان تحليل می روند. يعنی آب
می روند.
مثل پارچه های بزّاز بيچاره ی کلاس های درس حساب، که يک توپ پارچه
می خريد، و پارچه ها بعد از شسته شدن، متری پانزده سانتيمتر، يا
بيست سانتيمتر، يا به هر قدر که به انصاف معلّم حساب، و انصاف
سازنده ی پارچه، و انصاف کلّی فروش بستگی داشت، آب می رفتند.
آن وقت ها نمی فهميدم که اين بزّاز اگر راست راستی بزّاز بود،
چرا فقط يک توپ پارچه می خريد. و باز نمی فهميدم که اگر اين بزّاز،
اگر راست راستی بزّاز بود و گازر نبود، چرا پارچه هايش را قبل
از فروش می شست تا هم کار دست خودش بدهد و هم کار دست ما که می
بايست يا مسأله ی حساب را حل کنيم يا تقلّب کنيم و يا کتک بخوريم.
در تريای دانشکده، يک روز يکی می گفت که علّت اين کار بزّاز، درستکاری
او بوده است، و او می خواسته است که خريداران، وقتی که با پارچه
ی او لباس درست می کنند، و بعد، لباسشان را می شويند، لباس به
تنشان تنگ نشود.
امّا يکی ديگر ـ همان که پلی کپی کتاب علم الاشياء جمهوری قرقيزستان
را زير ميزی به من رسانده بود ـ اعتقاد داشت که اين ياوه ها را
سرمايه داری جهانی ساخته است تا خودش و بورژوازی کمپرادر، که يکی
از نمايندگانش همين بزّازی بود که يک توپ پارچه خريده بود، را
شريف و با احساس مسئوليّت معرّفی کند.
آن روز نزديک بود که کار به زد و خورد هم بکشد که مطابق معمول،
من واسطه شدم و قضيّه ـ موقّتاً ـ به خير گذشت.
امّا بعد ها، خيلی بعد از آن روز، بالاخره خودم به راز معمّای
آن بزّاز، پی بردم:
به نظر من، او دچار دغدغه ی شناخت صُوَر غايی نمود ها، و چگونگی
و سرانجام و نهايتِ شوندگی بود ها شده بود.
بعضی ها ممکن است بگويند که اين نظر، نظر درستی نيست. چون در آن
صورت، يعنی در اين صورت، دغدغه ی او با به دست آوردن طول و عرض
واقعی پارچه ها تمام نمی شد؛ بلکه او می بايست تک تک خريدارانش
را دنبال می کرد و می ديد که پارچه ها چه سرانجامی پيدا می کنند.
ضمن احترام به اين منتقدين، بايد بگويم که متأسّفانه نمی توانم
به انتقادشان چندان بهايی بدهم:
اشياء ـ کم و بيش ـ ماهيتشان از قبل، روشن است. همين که «بودن»شان
مشخّص باشد، مسير کلّی «شدن»شان هم مشخّص است.
مثلاً اگر يک پارچه، پارچه ی کت و شلواری باشد، از بعضی استثنا
ها که بگذريم، آخر سر، يا همانطور که بود می ماند، و يا کت و شلوار
می شود. يعنی يا کت می شود، يا شلوار می شود، و يا کت و شلوار
می شود.
و اين، بستگی به عوامل تقريباً از پيش مشخّصی دارد از قبيل نياز
خريدار، و يا توان خريد خريدار. و همچنين احتمالاً دستمزد خيّاط،
که توان پرداخت آن را بايد با توان خريد خريدار، جمع، و نتيجه
را، از جيب خريدار ـ جيب فعلی او ـ کم کرد.
اين که شکل شلوار، چه طور از کار در می آيد، مثلاً پاچه ی آن مثل
پاچه ی شلوار «آقا مهدی کلّه دار»، دکمه دار می شود، و يا مثل
پاچه و ساق شلوار ژيگول گشنه ها، لوله تفنگی، و يا اين که مثلاً
کت دوخته شده، چهار دکمه می شود و يا دو دکمه، و يا چاکدار می
شود، و يا بی چاک، و غيره و غيره، تغييری در اصل قضيّه نمی دهد.
اين، در آدم هاست، نه در اشياء، که «بود» و وجود اوليّه، تعيين
کننده ی ماهيّت نيست. ماهيّت آدم ها، شونده است. شونده ی متغير.
اين، بود آدم ها، که با ماهيّت آن ها به اشتباه گرفته می شود است
که ثابت است. و ماهيّت آدم ها، که با بود آن ها به اشتباه گرفته
می شود، هرگز ثابت نيست. يعنی اصلاً وجود ندارد؛ بلکه وجود می
يابد.
و اصلاً فرق ميان آدم و شئ هم در همينجاست.
کافی است که کمی به خودمان، و به دور و بر خودمان نگاه کنيم!
دستکاری و بازنويسی
چهارم مهرماه ۱۳۸۶