اين مقاله را تقديم به سه آذر اهورايی، شهدای
گمنام ۱۳ آبان ۱۳۵۷ و عزت ابراهيم نژاد و هزاران دانشجويی می
کنم که در راه عدالت و آزادی جان خود را پيشکش کردند. اما اين
مقاله به نوعی نيز نقد راهبردی اين بزرگان است؛ نقدی که راه ما
را از اهورايی بودن به زمينی بودن نزديک می کند و از خوشنامی
و ناکامی به خوشنامی و کاميابی نزديک می کند.
جنبش دانشجويی درخشان است نه روشن. بعد از مقاله آنان که می
مانند که به نوعی نقد و بررسی دانشگاه و دانشجو و جنبش دانشجويی
و جريان روشنفکری متاثر از خانه علم مدرن بود مقالات و نظرات شفاهی
پيرامون اين مقاله را دريافت کردم که نکات مختلفی را مطرح می
کرد. اما نکته مهم اين بود که چگونه از جوانان بی تجربه می خواهيم
که کنش مدنی داشته باشند در حاليکه اپوزيسيون و پوزيسيون و رهبران
فکری آنان ايشان را به کنش دولت مدارانه دعوت می کنند و آموزه
جامعه محورانه را برای آنها توصيه نمی کنند؟
به نظر می رسد اين پرسش مهمی است. بايد اين بعد قضيه را شکافت.
از عجول بودن روشنفکری در ايران صرفنظر کنيم که تا مساله و مشکلی
ايجاد می شود قبل از تجزيه و تحليل آن راه حل می خواهد و به قولی
گزنکرده پاره می کند. از همين روی بايد توجه داشت آيا جريانات
مزبور باور دارند مشکل فقدان نهادهای مدنی در جامعه ما مانع از
تحقق دموکراسی نهادی است؟اين در حالی است که همه از تقدم حزب بر
نهاد مدنی سخن می گويند و دولت محوری را هدف قرار می دهند و در
صددند قدرت را با روشهای گونانگون تسخير کنند. حتی تبيين اين
موضوع که مشکل دموکراسی جای ديگری است خود کاری کارستان است. با
اين مقدمه به بحث اصلی می پردازيم.
بروندادهای دانشگاه متخصص، فعال سياسی و روشنفکر بوده است. اين
سه عنصر در جامعه ما رهبر و کارآمد نيستند اما ماجراآفرين هستند.
برای قدرتمندان دردسر ساز هستند اما چاره ساز نيستند. چاره کار
اين است دانشگاه جايگاه واقعی خود را در جامعه بيابد و در مديريت
کشور نقش اصلی را ايفا کند. تخصص دانشگاهی و شخصيت سياسی و مدنی
به دست آورد و روشنفکر جايگاه تعريف شده ای داشته باشد و در نهادهای
مستقل جايگاه مناسب و شايسته خود را بيابد. و فعال سياسی نيز درون
احزاب قدرتمند نقش دولت محور منطقی را ايفا کند. با عطف به چنين
مطلوب هايی است که لازم است دولت محوری دانشگاه، دانشجو، روشنفکر
و فعال سياسی و متخصص مورد نقد قرار بگيرد. به عنوان نمونه چنبش
دانشجويی 1968 که اروپا را درنورديد سرمشق مدنی را عمده کرد و
تحول بزرگی ايجاد کرد. حتی موجب تغيير قانون اساسی در فرانسه
و تحولات ساختاری در اروپا شد که نتايج حاصل از ان رفع تبعيض در
جامعه بود.
جنبش دانشجويی فرانسه با احزاب چپ و راست مشکل داشت. اما سودای
اين توهم را نداشت که جای احزاب بنشيند. بلکه رفتار خود را با
احزاب مزبور اصلاح کرد. جالب اين بود که اولين مخالف جنبش حزب
کمونيست فرانسه بود که موج جديد جامعه را درک نمی کرد.
همين رفتار جنبش دانشجويی فرانسه را با رفتار جنبش دانشجويی ما
در ۱۶ آذر ۱۳۳۲، ۱۳۵۵ تا ۱۳۶۰، ۱۳۷۶ تا ۱۳۸۴ و سه فراز عمده
ان يعنی 16 آذر، 13 آبان و 18 تير را مورد نقد و ارزيابی قرار
دهيد. به نظر می رسد که اين سه واقعه مهم و تاريخ ساز جامعه ما
بايد مورد آسيب شناسی جدی قرار گيرند. زيرا درخشان و خوشتام هستند
اما کامياب نيستند. اما چرا کامياب نيستند چون که در مرود جايگاه
خود دچار ابهام هستند. اگر دانشگاه، نهاد مدنی و جنبش دانشجويی
متعلق به جامعه مدنی است الگوی فرانسوی جنبش دانشجويی قابل اعتنا
است. اما جنبش دانشجويی يا جريان دانشجويی دولت مدار که از فعالان
سياسی و روشنفکران، فن دولت مداری آموخته است در نتيجه در تقابل
و تعامل با دولتها وارد عمل می شود. روز ۱۶ آذر ۱۳۳۲ جنبش دانشجويی
در اعتراض به بخشی از حاکميت و حمايت از جناح ديگر وارد صحنه می
شود و به عنوان بازوی حزب و جريان خاصی عمل می کند. ۱۸ تير هم
اينگونه بود. بر همه شورش کردند و شعار عبور سردادند و در نتيجه
ی سرخوردگی رهبری سياسی جنبش دانشجويی را سر دادند. در حاليکه
جنبش دانشجويی پيشتاز است نه رهبر به عبارتی سرور است نه رهبر.
اگر چه مدتی است ناخواسته يا خواسته از رويکرد جامعه مدنی و مبارزه
مدنی سخن گفته می شود که بايد آن را تقدير کرد و ستود اما اين
راهبرد همچنان نهادينه نشده است و مشخص نيست فعالان دانشجويی تا
چه ميزان توانايی حفظ اين رويکرد را دارند.
در حال حاضر نيز جنبش دانشجويی از سوی احزاب، اشخاص و جريانها
تحت فشار است تا به عنوان بازوی سياسی انان وارد عمل شود. البته
موفق شده تا حد زيادی در مقابل آنها مقاومت کند. ولی همچنان جريانها
و اشخاصی ولو به صورت اندک همه جريان دانشجويی را جامعه مدنی محور
می خواهند. در همين راستا سه رويداد درخشان اما غير کامياب ۱۶
آذر ۳۲، ۱۳ آبان ۵۷ و ۵۸ و ۱۸ تير ۷۸ اگر مورد بررسی قرار گيرند
مشخص می شود که علل عدم کاميابی ما کجا بوده است. سه رويدادی که
مشعل راه بوده اند اما نقشه راه نداشته اند.
تجربه ۱۶ آذر ۱۳۳۲
در اين روز دانشجويان دانشگاه فنی در اعتراض به سفر نيکسون تحصن
می کنند و با تيراندازی ارتش ۳ تن از دانشجويان شهيد می شوند
و سه آذر اهورايی لقب می گيرند. اين اعتراض نمادی از مبارزه «ضد
استبدادی ـ ضد امپرياليستي» دانشگاه می شود و بعدها دانشگاه را
پيشقراول مبارزات سياسی می کند. الگوبرداری از اين رويداد در
سال ۱۳۵۰ با رشد جنبش مسلحانه به اوج خود می رسد و ويژگی دولت
محوری جنبش دانشجويی تبلور عينی به خود می گيرد. زيرا که جنبش
يا حامی دولت های مبارز است يا مخالف دولت های وابسته.
به عبارتی هدف اعتراضی به سرنگونی حکومت وابسته تبديل می شود.
اين قاعده در عمل جايگاه جنبش دانشجويی را با احزاب سياسی عوض
می کند و در حقيقت جريانات سياسی در دانشگاه نيروهای خود را پرورش
می دهند و عضوگيری می کنند. اما در چنين حالتی داوطلبان فراوان
هستند اما برگزيدگان اندک. و ما بقی دانشجويان بيرون از دانشگاه
به زندگی عادی خود می پردازند. اين رويکرد در نهايت به عقيم شدن
جامعه مدنی و لنگيدن دموکراسی در جامعه و استمرار ناکامی ها منجر
می شود. اکنون رويدادها بايد بررسی شوند. بعد از کودتای ۱۳۳۲
احزاب سرکوب و کنترل شده اند و دانشگاه به عنوان نهاد مدرن دموکرات
و ارتش به عنوان نهاد مدرن و منضبط در مقابل يکديگر قرار می گيرند.
فرمانده، دربار سلطنتی است که از ارتش عليه دانشگاه استفاده می
کند. اين کشمکش نتيجه مشخص دارد. اکثريتی که منفعل می شود. انفعالی
که بعد از سرکوب واقعيت عينی به خود گرفت. معدودی هم راديکال
می شوند که سرکوب يا مخفی می شوند. نظم منطقی و حالت جنبشی دانشگاه
از بين می رود و عنصر مقاومت و مخالفت باقی می ماند اما حالت استمراری
جريان ساز که بتواند شکا اثباتی به خود می گيرد به وجود نمی آيد.
به عبارتی ديگر مشعل راه روشن است اما نقشه راه ناپيداست. در
چنين وضعيتی حالت يا با ما يا برما شکل می گيرد يعنی يا عليه حکومت
يا همراه آن و عرصه ديگری وجد نخواهد دداشت.
صورت مساله ۱۶ آذر که به عنوان الگوی تحميلی به دانشگاه، اپوزيسيون
و حکومت تحميل شده است تا به امروز ادامه يافته است. منتها گاه
پيروزی داشته است و زمانی شکست، اما کامياب نبوده است. عنصر مقاومت
بسيار خوب است اما مقاومت بايد به کاميابی برسد. در ۱۳ آبان سال
های ۱۳۵۷ و ۱۳۵۸ دو رويداد مهم حاصل می شود. دانشگاه عليه حکومت
پهلوی می شورد. اين شورش موج آفرين است و با مردم پيوند می خورد
و از آبان تا ۲۲ بهمن پيروزی تحقق می يابد. دانشگاه خانه فعاليت
احزاب سياسی می شود و آرمان دانشجويی اهداف انقلاب را تحت تاثير
قرار می دهد. ۱۳ آبان ۱۳۵۷ پيروزی عليه استبداد است. در ۱۳ آبان
۱۳۵۸ سفارت امريکا اشغال می شود. همه جريانات از نهضت آزادی
گرفته تا حزب توده از راست گرفت تا چپ اين حرکت را تحسين می کنند.
اما جنبش سياسی غير مدنی دانشجويی در سفارت مجبور است يک جريان
سياسی را انتخاب کند. اين انتخاب که از آغاز عکس العملی عليه دانشجويان
چپ، مجاهد و غيره بود جريان را از مسير عدالت خارج کرد. دانشجويان
تسخيرکننده سفارت عليه دولت موقت، بنی صدر، ليبرالها، مجاهدين
و کمونيستها و همه جهان موضع می گيرند اما اين پيروزی بر حکومت
پهلوی و اشغال سفارت کامياب نيست بلکه اختاف افکن است و حتی از
سرکوب ۱۳۳۲ نيز نتايج نامبارک تری دارد.
از اشغال سفارت در آبان ۵۸ تا انقلاب فرهنگی ارديبهشت ۱۳۵۹ راهی
نيست. در اين زمان جريانات دانشجويی سمت و سوی حزبی يا حکومتی
پيدا کرده اند. دانشجويان حکومتی چاره کار را تعطيلی دانشگاه می
دانند. به عبارتی دانشجو خانه خود را تعطيل می کند. خاطره محسن
ميردامادی در اين مورد جالب است. او که از رهبران اشغال سفارت
و مشوقان انقلاب فرهنگی بوده می گويد بعد از گشايش دانشگاه جريانات
متحجر ما را تحت فشار قرار دادند. به عبارتی دانشجو به دليل دولت
محوری و حکومت محوری به دانشجويان رقيبی که طرفداراحزاب هستند
حمله ور می شود و خانه انديشه و تخصص مدرن را می بندد. آيا اين
بستن ويران کردن دانشگاه يا خانه خود نيست؟چه کسی خانه خود را
ويران می کند ؟با بسته شدن دانشگاه در انقلاب فرهنگی نيروهای
دانشجويی فعال از دانشگاه به خيابان می روند و چون حزبی يا دولتی
هستند و امکان تعامل در دانشگاه ميان آنان منتفی می شود شرايط
برخورد تندتر فراهم می شود. اگر در دانشگاه امکان گفتگو و کشمکش
وجود داشت اما در بيرون از دانشگاه همه روابط قطع می شود و زمينه
برخورد تندتر می شود. در فقدان گفتگو ی رودرو و بروز انقلاب فرهنگی
امکان ايجاد فضای ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ تقويت شد. ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ اوج
اين تقابل است و نتيجه آن برای جامعه ما ناگوار و تلخ است. اکنون
تجربه سال ۱۳۵۷ تا ۱۳۵۸ را مرور کنيم. در ظاهر پيروز شده ايم.
اما همان قاعده ۱۳۳۲ و بهمن ۱۳۴۰ تکرار می شود. جناحی از حاکمان
با تندتر کردن فضا از اشتباه احزاب غيرحکومتی سود می جويند و با
انقلاب فرهنگی و تصفيه دانشگاهها عده زيادی را منفعل، جمعی را
دستگير و سرکوب و فضا را کنترل می کند. اما انقلاب فرهنگی صدمات
جبران ناپذيری بر مديريت دانشگاهها، ويژگی دانشجو، کيفيت اساتيد
وارد می کند و رهبری حوزه بر دانشگاه را تبليغ می کند.
اين بار دانشگاه و دانشجو و احزاب مخالف پيروز شده و نظام را برانداخته
اند اما کامياب نشده اند ولی صدمات و لطمات بيشتر از ۱۶ آذر ۱۳۳۲
می باشد.. دو حکومت با ويژگی متفاوت و در تقابل با يکديگر در
رابطه با جريان دانشجويی و احزاب مخالف رويکردهای مشابهی داشتند.
سرکوب و کنترل حکومتها جنبش های دانشجويی يا فعالان سياسی را
تندروتر می کند و آنان از رهبران فاصله می گيرند و خود رهبر می
شوند و رويکرد نويی را از نقطه صفر شروع می کنند. در همين راستا
دو واقعه بهمن ۱۳۴۰ و ۱۸ تير ۱۳۷۸ را از همين جنبه بررسی می کنيم.
تجربه ۱۳۴۰ و ۱۸ تير ۱۳۸۷
در بهمن ۱۳۴۰ دانشجويان که طرفدار جبهه ملی بودند با سرکوب مواجه
می شوند. اين سرکوب و حوادث بعدی باعث می شود که دانشجويان آن
سالها که بعد رهبران سياسی سازمان های مجاهدين خلق، فدائيان خلق
و جريانات ديگر شدند از ايدئولوژی، مشی، راهبرد و سازمان رهبران
جبهه ملی، نهضت آزادی... عبور کنند. ولی اصولی را برای اتخاذ
ايدئولوژی، مشی و راهبرد تدارک نديده بودند. اما اين عبور به معنای
انباشت تجربه های قبلی نبوده است بلکه آنان فراگرفتند راهی را
انتخاب کنند که در ايران آزمون پس نداده بود. اين جريان خوشنام
شد اما کامياب نشد. جالب اينجاست اين جريانات جنبش دانشجويی را
از سال ۱۳۵۰ تا سال ۱۳۷۰ تحت تاثير قرارر دادند. اينان خانه را
روشن کردند و رفتند اما روشنايی نياوردند. پاک بودند و بزرگ به
گونه ای که عظمت در برابرشان سر تعظيم فرود می آورد. اما دستاورد
بحث ديگری است.
رويداد بهمن ۱۳۴۰ بسيار مهم بود. با اين عمل حکومت ميان رهبران
سياسی و دانشجويان فاصله انداخت. دانشجويان از تجربه گذشتگان
عبور انقلابی کردند و در نتيجه ی تقابل جوانان با رهبران فکری
و حزبی، دولت محوری به شکل راديکال ادامه يافت و تا سال ۱۳۷۰
چنين سرمشقی حاکم بود. تجربه بهمن سال ۱۳۴۰ که با برنامه ای حساب
شده دانشجويان را از رهبران جبهه ملی نااميد کرد با ۱۸ تير ۱۳۷۸
قابل مقايسه است.
۱۸ تير ۷۸
۱۸ تير مصاف مهمی ميان دانشجويان و حاکميت بود که نتايج خوبی به
بار نياورد. راهبرد قدرتمندان همان شيوه قديمی بود. يعنی فشار
فراوان که نتيجه آن راديکال شدن عده ای از دانشجويان به همراه
انفعال جمع کثيری از آنها همراه با سرکوب شديد بود.
در ۱۸ تير بخش مهمی از دانشجويان از خاتمی و روند اصلاحات عبور
کرد. خاتمی شايسته و بايسته از دانشجويان حمايت نکرد. دانشگاه
تکيه گاه اصلاح طلبی بود که تحت فشار فراوان دچار تشنج شد. خاتمی
بر دوش دانشجويان به سوی خيابان کاخ رفته بود و با اين رويداد
به نظر می رسيد که دو طرف خواسته های يکديگر را درک نمی کنند.
ميان دانشگاه و اصلاح طلبان حکومتی اختلاف های فراوانی به وجود
آمد. ۱۸ تير از سوی خاتمی جمع نشد اما از سوی جناح مقابل مديريت
شد. ۱۸ تا ۲۳ تير که دفتر تحکيم وحدت نيز دانشگاه را به راه پيمايی
۲۳ تير دعوت کرد نمايانگر حوادث قابل تاملی است. عبور از خاتمی
و اصلاح طلبان در دانشگاه يک ايده بود. اين ايده ناگهان به راهبرد
تبديل شد. اصلاحات در فقدان شور و شوق دانشجويان و نااميدی مردم
و روشنفکران از اصلاح طلبان به ناکامی منجر شد.
۱۸ تير ۱۳۷۸ نقطه عطفی بود که به دليل فقدان پاردايم های آرمان
گرايانه راديکال عبور از خاتمی به پارادايم جديدی تبديل نشد.
اما در عمل ميان اصلاح طلبان شکاف جدی را بوجود آورد ؛شکافی که
همچنان ترميم نشده است. با اين اوصاف ۱۸ تير استمرار همان تجربه
سال ۱۳۳۲ بود. تکرار حلزونی تاريخ برای جريان دموکراسی خواه و
عدالت طلب ضرب آهنگ چه بايد کرد را در گوش ما می نوازد. چگونه
اقدامی می تواند حرکت دانشجويی را در راستای کاميابی قرار دهد.
رويکردهای جنبش دانشجويی به دليل اهميت آن بايد مورد نقد و بررسی
قرار گيرد. چون در فقدان نهادهای مدنی بار سنگينی بر دوش اين جريان
هميشه خروشان يا فعال گذاشته است.
جنبش دانشجويی هم گام با نهاد های مدنی، تعامل با احزاب و حکومت
ها
از اين جهت تجربه جنبش دانشجويی فرانسه را در ابتدای بحث مطرح
کرديم تا الگوی خلاق و زنده ای جلوی چشم جريان روشنفکری، سياسی
و دانشجويی قرار دهيم. راهبرد تقابل يا تعامل با حکومت ها را به
شکل پارتيزانی در سه دوره ۱۶ آذر ۱۳۳۲، ۱۳ آبان ۱۳۵۸ و ۱۸ تير
۱۳۷۸ مورد بررسی قرار داديم. در اين مواجهه جريان دانشجويی به
مثابه يک جريان پارتيزان حزبی يا شبه حزبی عمل کرده اما ضربه خورده
است و دستاورد ی به همراه نداشته است. اگر هم دستاوردی داشته
است قدرتمندان از آن نصيب برده اند و نه جامعه. توده دانشجو که
متخصصين اعم از پزشکان، وکلا، مهندسان.... هستند از اين رويدادها
نصيبی نبرده اند. چرا که در سال ۱۳۶۵ با مطالبات نظام پزشکی مخالفت
شد و با کانون وکلا برخورد شد و شبيه آن برخورد با کانون صنفی
معلمان ايران صورت گرفت. همان برخوردی که با نهادهای مدنی در سال
های گذشته شده بود.. به عبارتی فعالان دانشجويی موج شکن استبداد
بودند اما از دستاورد ضد استبدادی خود در جامعه مدنی نصيبی نبردند.
مگر نه اين است که پزشکان، مهندسان، کارمندان و معلمان همان دانشجويان
سابق بودند. با مطالبات آنها چگونه برخورد می شود. ؟اين تجربيان
من را به عنوان کسی که در نتيجه انقلاب فرهنگی ۱۳۵۹ از تحصيل
محروم شدم و در سن 18 سالگی در اعتراض های ۱۳ آبان ۱۳۵۹ فعال بودم
به فکر فرو می برد. من نيز مانند بسياری ديگر دستمزد خود را از
فعاليت ضد استبدادی از سوی برخی دانشجويانی گرفتم که پروژه تسخير
سفارت را تا انقلاب فرهنگی پيش بردند. نمونه ی من من مشتی از خروار
است. اکنون ببينيد با خانواده شريعت رضوی و قندچی.. چه برخوردی
شده است. می توان هزاران نمونه ديگر را آورد و مقايسه کرد. دستاورد
ها در برابر اين تلاشها موجی تابيده و نورافشانی کرده است اما
روشنايی مستمر نداشته است. بايد بعد از خانه روشن و نورانی کردن
خانه به فکر روشنايی خانه بود. نورانی کردن در شب ميسر است. اين
نوع نورانيت چشم ها را از نور خسته می کند که در نهايت به سياهی
يا ابهام منجر می شود و به روشنايی نمی رسد.
بايد به جای نورانی کردن به روشن کردن انديشيد. ما بايد قبول کنيم
که بيشتر نورانی کرده ايم. انفجار نور در نهايت امر منجر به تاريکی
می شود. اگر جريان روشنفکری –سياسی که در وهله نخست خواستگاه دانشگاهی
دارد به طور جدی گذشته را نقد نکند ناچاريم به دورهای غير کامياب
تن دهيم. از همين روی است که بايد حرکت از دولت محوری را به سمت
جامعه محوری برود اما همين حرکت را بايد آسيب شناسی کرد. به نظر
می رسد که حرکت از دولت محوری به سمت جامعه محوری مشکل سلبی دارد.
دوری از قدرت به معنای دوری از دولت محوری يا حکومت محوری است..
اين رابطه بايد تبيين شود. شکل اثباتی اين رابطه که تعامل يا
تقابل با حکومت هاست می تواند بر مبنای تقويت جامعه مدنی باشد.
شعار ديده بانی جامعه مدنی نتيجه دوری از افرادی بوده است که جريان
دانشجويی را بازوی حزبی خود می دانستند. اما ديده بانی جامعه
مدنی می تواند جای خود را به همگامی يا همراهی با جامعه مدنی برای
تعامل يا تقابل با احزاب و حکومت ها بدهد.
به نظر می رسد که راهبرد همراهی با جامعه مدنی برای تعامل يا تقابل
با حکومت ها و احزاب که شبيه راهبرد جنبش دانشجويی فرانسه است
می تواند الگوی قابل ملاحظه ای باشد. اين راهبرد، جامعه دانشجويی
را در تعامل مثبت با جامعه مدنی و تقويت آن قرار می دهد و دانشگاه
ر در جايگاه اصيل خود نگه می دارد و مبارزه را توام با دستاورد
می کند و در عين حال آن را با هزينه وارد شده متناسب می کند. همچنين
احزاب را به رابطه اصولی با دانشگاه وا دارمی کند. در نتيجه احزاب
يا بايد رابطه مستقل و مرتبط با جريان دانشجويی را بپذيرند يا
شاخه دانشجويی حزب خود را در دانشگاه تاسيس کنند. چنين رابطه ای
مناسبات را سالم تر می کند. بايد توجه داشت که در مقاطعی به خصوص
قبل از انقلاب رابطه احزاب با دانشگاه به اين سو و آن سمت رفته
اما بعد قطع شده است.
در پايان می توان گفت خوانش جنبش دانشجويی نشان از خوشنامی غير
کامياب دارد که عامل اصلی ان در شکل حقوقی حاکميت ها هستند اما
در نقد راهبردی جريان های سياسی، روشنفکران و دانشجويان مورد نقد
و بررسی قرار می گيرند.
بررسی سه حرکت جنبش دانشجويی ۱۶ آذر، ۱۳ آبان و ۱۸ تير نشان از
تلاش و کوشش جريان دانشجويی دارد که دستاوردی در پی نداشته
است. چرا که اين حرکات ضد استبدادی و ضد استعماری نتيجه مستمری
در جامعه نداشته و بيشتر مشعل راه بوده است. در حاليکه اين
حرکات ادعا داشته اند نقشه راه را ارايه کرده اند. مجموعه اين
عوامل نشان می دهد دانشگاه بايد همدوش اقشار و اصناف مدنی قرار
گيرد و با همراهی با آنان به تعامل يا تقابل با احزاب و حکومت
ها بپردازد. اين راهبرد جديد چه بسا بتواند از راه فروبسته
دموکراسی خواهی و عدالت طلبی گره بگشايد.