تقديم به « خلق جديد »[۱]
که ريشه در ژرفا دارد
انگيزه
ايرانيان در طول تاريخ خود راه درازی پيموده اند، هم در اين راه
شکل گرفته اند و هم به اين راه شکل داده اند. اين شکل و شمايل
نه چندان مايه فخر و مباهات است و نه چندان مايه سرشکستگی و خواری؛
هرچه هست تاريخ ملتی است که ساختار روانی و اجتماعی ويژه ی خود
را دارد. اين ساختار، برخی در روشنايی ذهن خودآگاه قرار گرفته
است و برخی در ناخودآگاه قومی و ملی،و از آن گريزی نيست . از اين
رو، ياد گذشته ها می تواند تا حدودی معرفت به «خود»را سبب شود،
به خصوص برای ملتی که ريشه در ژرفا دارد.
ما در طی تاريخ خود، مرتکب اشتباهات بسياری شديم ، ستم ها ديديم،
ستم ها کرديم؛ گاه بر ملتهای ديگر تاختيم، اسيران بسيار آورديم.
همراه با غنايم، زنان وفرزندان اقوام و ملل ديگر را به کنيزی وغلامی
گرفتيم. گاه خود - زن و مرد، کوچک و بزرگ- به اسارت رفتيم.
بسيار پيش آمد که تيشه به ريشه خود زديم و بسيار اتفاق افتاد که
تيشه به ريشه ما زدند. گاه شلاق به دست گرفتيم و گاه بر تخت شلاق
تخته بندمان کردند. چه بسيار که ديوار زندانمان را برسر خودمان
فرو ريختيم.
در اين راه که آمديم، به خود ستم ها روا داشتيم و با همسايه نبردها
کرديم و همسايه نيز همينگونه عمل کرد. گاه با همسايگان غربی خود
– يونان و روم – در جنگ بوديم و گاه بر سر آشتی. گاه آشتی ها به
مصلحت سياسی بود و گاه زاده ی ضعف و حقارت . چه بسيار پيش می آمد
که در هنگام ضعف و زبونی خود را به آيين و رسم آنان می آراستيم،
به اميد آنکه در هستی «هستی دار» شويم[۲]؛ اما نتيجه ای جز شوربختی
در کارمان نبود .
به هرحال چنين می نمود و چنين می نمايد که از رابطه ی با غرب گريزی
نيست، به خصوص امروز که شتاب صنعت از تمدنها ظروف مرتبط ساخته
و مفاهيم مرز و مليت و مذهب را تحت الشعاع قرار داده است.
در اين هنگامه، حدود روابط ما با ديگران، بويژه با غرب، چگونه
بايد باشد؟ اين مقال پاسخی به آن سئوال نيست، بلکه طرح تجربه ای
تلخ به روايت فردوسی است که از نوعی رابطه شيب[۳] در اواخر دوره
ساسانيان ميان ايران وروم پديد آمده بود. اين تجربه، همراه با
نبرد ميان مسيحيت رومی و زرتشتی گری ايرانی است که هر دو آيين
دولتی شده بودند. پس از انوشيروان اين نبرد جای خود را به تسليم
وانهاد .
فردوسی درباره اين دوره حرفهای بسيار دارد که بسا ارزشمند و عبرت
آموز است. از شرح آن همه به اشاره ای مختصر اکتفا کرده ام. اين
مختصر عبارت است از شرح ترديد و کشمکش ايرانيان در ميان دو مذهب
و دو فرهنگ . يکی مذهب سنتی که پير و فرتوت شده و به عذاب روزهای
عقيم گرفتار آمده بود، و ديگری فرهنگ و مذهب و تمدنی که امپراتوری
روم پرچمدار آن بود و به تعبير شاهان شاهنامه هم سلاح داشت، هم
خواسته و هم دين[۴]. مشکل ايرانيان اين بود که راه سومی به نظرشان
نمی رسيد و اين به سبب ضعف و زبونی و عدم اعتماد به نفسی بود که
برای آنان پيش آمده بود.
در داستان خسروپرويز ميخوانيم که اين ترديد و کشمکش چگونه ايران
را به سوی انهدام و نابودی راند تا سرانجام آن راه سوم از سوی
حجازگشوده شد[۵].
اين نوشته حکايت آن روزگار است. اينکه فرجام کار در اين روزگار
که ما هستيم چگونه خواهد بود، نه در اين حوصله اين مجال است و
نه در صلاحيت اين راقم .
زمينه های ظهور مسيحيت:
ظهور مسحيت حادثه ای نبود که در مقطع کوتاهی از زمان واقع شده
باشد.مقدمات آن لااقل از دو قرن پيش از ميلاد آغاز شده بود؛ در
آوارگی های قوم يهود راه سپرده بود؛ با اسارت و رنج بردگان و محرومان
ملت های گوناگون همدم شده و با شادخواری و لذت جويی رومی ها درافتاده
بود، و تا بتواند رسماً بر امپراتوری روم(در۳۱۳ ميلادی)[۶] پيروز
شود، ناچار شهيدان بسيارداده است.
رومی ها که از مذاهب شرک وانبوه خدايان طرفی نبسته بودند، آرامش
و التيام دردهای روانی خود را در فلسفه جستجو می کردند؛ البته
اين جستجو مانع از آن نمی شد که به انواع لذت جويی ها و شادخواری
ها متوسل نشوند. از اين رو، فلسفه در آن روزگار سخنان حکمت آميزی
بود که بيشتر جنبه تفنن داشت و فلاسفه بيشتر شبيه معلم های اخلاق
بودند و در خدمت اشراف
در ميان انبوه مردمان غير رومی،اعم از بردگان، پيشه وران و بازرگانان،
تنها قوم يهود دارای آيين رسمی و پذيرفته شده بود. اما آيين يهود
هم دوران عظمت خود را پشت سر نهاده و از آن روزگار مجد و عظمت
سليمان، جز مراثی ارمياء نبی و پيشگويی های تحقق يافته او چيزی
به جا نمانده بود[۷].
در اين حال و هوا بود که آيين «گنوسيسم»[۸] مانند نسيمی از شرق
به سوی غرب وزيدن گرفت و به هر سرزمينی که رسيد، بوی فرهنگ و آيين
آن سرزمين را پذيرفت و به آن عمق بخشيد.به سخن ديگر «گنوسيسم »
آيين خاصی نبود، نوعی معرفت و نگرش باطنی يا اشراقی بود که در
همه ی آيين ها می توانست کارآيی داشته باشد، نوعی بصيرت بود که
احتمالا از سرزمين «ودا»[۹] ها منشاء گرفته بود. اين آيين هنگام
عبور از ايران با انديشه های زروانی در آميخته ، در بين النهرين
نحله های متعدد فکری را ايجاد کرده بود، انديشمندان يهود را نيز
به تأمل واداشته و زيربنای آيين های شرک و فلسفه های بازاری روم
را سست کرده بود.
روی هم رفته چنين می نمود که از اقصا نقاط امپراتوری روم تا بين
النهرين و از آنجا تا شمال افريقا و بعد ايران، همه در انتظار
زايش کلمه ای بودند که معبر فروبسته ی زمان را بگشايد . به رغم
منع شديد روحانيان يهود و به همت جوانان شورشی و عصيانگر، عاقبت
کلمه ی «رهايي»[۱۰] از سرزمين مقدس فوران کرد و ناگهان ميليون
ها انسان محروم بی آنکه به اصل و تبار قومی خود مقيد باشند او
را فرياد کردند. از اين پس ابر خون بود و درخت صليب که سرزمينهای
دور و نزديک امپراتوری روم را فرا گرفت.
مقارن با ظهور مسيحيت، ايران هم چندان به سامان نبود، اين نابسامانی
نه تنها در قلمرو جغرافيايی،بلکه بيشتر در قلمرو انديشه و مذهب
نمايان شده بود. ايران دراين روزگار نه سطحی چندان مشخص بود و
نه قومی چندان معين. پيش ازآن، همرکاب سپاهيانش پيش می رفت و گسترش
می يافت، و باز پر شتاب پس مينشست و کوچک می شد؛ اما اين بار تکه
تکه شده بود و اميرانش اشکانيان بودند که هر يک به صورت ملوک الطوايفی
ناحيه ای را در اختيار داشتند. مذهب زرتشتی که از هنگام هجوم اسکندر
خود را باخته بود اکنون به هرج ومرج بی ايمانی گرفتار شده بود.
شايد به همين علت بوده است که سه مجوسي- که در آغاز انجيل متی
از آنان سخن رفته است- در جستجوی عيسی مسيح به اورشليم می آيند،
تا هنگام تولد ستاره زيارتش کنند[۱۱]. همچنين نشانه هايی ديده
می شود که تاثير فرهنگ ايرانی را بر مسيحيت نخستين تأييد ميکند.
ميگويند: شير، گاونر و عقاب سه رمز ميترايی هستند که در ادبيات
ابتدايی مسيحيت برای «مرقس»، «لوقا» و «يوحنا» به کار می رفتند[۱۲]
درعين حال، گسترش مسيحيت بيشتر به طرف روم و يونان بود. گرچه ايرانيان
از ورود مسيحيت چندان ممانعت نکردند، اما استقبال شايانی هم از
آن ننمودند؛ گويا هنوز نيمه رمقی در آيين زرتشت وجود داشت.
در آغاز ظهور مسيحيت، روم با آن سخت به مبارزه برخاست و تا هنگامی
که مسيحيت بتواند با دادن آن همه شهيدان بر امپراتورری روم پيروز
شود بيش از سيصد سال سپری شد. اما حکايت پيروزی مسيحيت بر امپراتوری
روم چنان نبود که راه و رسم امپراتوری را براندازد. با خواب نما
شدن «قسطنطين» و اختيار مذهب مسيحيت از سوی او، آن هم در شرايط
خاص نظامی،می توان گفت که مسيحيت امپراتوری شد . از اين پس می
توانيم از دو گونه مسحيت نام ببريم؛ يکی مسيحيت نخستين که تن به
صليب می سپرد تا جان به ملکوت برساند، و ديگر مسيحيت رومی که صليب
را بر سپر خود نقش نمود تا به اهداف دنيايی خود برسد[۱۳] . و اين
همان چيزی بود که فردوسی آن را مطرح واستيضاح می کند.
به موازات رسمی شدن مسيحيت و با شکل گرفتن مسيحيت رومی،در ايران
تلاشی گسترده برای طرح مذهبی پويا انجام می گرفت. چنين به نظر
می رسد که ايرانيان بيشتر تمايل داشتند تا خود واضع مذهب خودشان
باشند و کمتر سر به آيين ديگران بسپارند؛ به خصوص که مذهب نقش
سياسی پيدا کرده بود و سر سپردن به مسيحيت به معنای سر سپردن به
امپراتوری روم بود.
درست در همان هنگام که کليسای اسقفی روم در حال شکل گرفتن بود،
موبدان زرتشتی به توصيه اردشير به جمع آوری و تدوين دوباره متون
دينی پرداختند. «ويراف» را به جهان ديگر فرستادند تا آگاهی تازه
ای از سرنوشت بدکاران و بددينان به جهان زندگان بياورند، چرا که
مردم بد دين و لاقيد شده بودند[۱۴].
به اين ترتيب، متون دينی توسط موبدان از نو تدوين شد، آتشکده های
کهن را مرمت نمودند و آتشکده های نو، بسيار بنا کردند. دين دستوران
به رونق کار دين پرداختند و اردشير به سبب احيای دوباره آيين زرتشت،
القابی مقدس مانند «مزداپرست»، «بغ اردشير»، «بغ پاپک شاه»[۱۵]
پيدا کرد.
احيای دوباره ی آيين زرتشت در ايران چندان ساده نبود، به ويژه
تأثير گنوسيسم از يک سو و تأثير مسيحيت از سوی ديگر و همچنين عوامل
بسيار ديگری دست به دست هم دادند و سبب بروز آيين های ديگری شدند
که پايگاه مغان و دين دستوران را به خطر می انداخت[۱۶].
در اين دوران دو پيامبر يعنی «ماني» و «مزدک» ظهور کردند. ظهور
و قتل مانی در آغاز قدرت يافتن مسيحيت و اوائل حکومت ساسانيان
بود(۲۲۷ م). اما مزدک در نيمه ی پايانی حکومت ساسانيان ظهور کرد،
زمانی که علائم ضعف در سلسله ی ساسانی پديدار می شد و از آن طرف،
مسيحيت رومی به فتح سرزمينهای دور و نزديک نايل می گرديد(۵۳۱ م).
اما هر دو پيامبر ابتدا از طرف شاهان روزگار خود تشويق و تقويت
شدند و سپس به دست آنها به قتل رسيدند[۱۷].
آيين مزدک برای حکومت ايران بيش از آيين مانی خطرناک بود. از نکته
های قابل توجه در آيين مزدک، شباهت بسيار آن با مسيحيت بود . اين
آيين اگرچه خويشاوند حتمی زرتشتی گری و ريشه در آيين زروانی داشت،
اما پيدايش آن همزمان با رشد ونفوذ مسيحيت در ايران بود[۱۸].
مزدک روح انسانی را ازعالم ملکوت می دانست که درجهان ناسوت گرفتار
عالم ماده شده است و به زشتی ماده آلوده گرديده و نفوسی که بخواهند
دوباره به عالم ملکوت بازگشت کنند بايد از قيد ماده خود را رها
کنند. شباهت اين اعتقاد با آنچه پولس رسول گفته بود آن چنان زياد
است که گاه يک سخن پنداشته می شود[۱۹].
به روايت فردوسی،مزدک از سر صدق با پنج ديو درافتاد که در نزد
دانا مهمترين ددان و دشمنان آدمی هستند و عبارتند از: رشک، کينه،
خشم، نياز و آز . درافتادن با اينگونه ديوها موعظه ای است که مشترک
همه مذاهب می باشد و از اين نظرگاه آيين مزدک برای ساسانيان خطری
نداشت؛ خطر اساسی درشکستن مرزهای اجتماعی و يکسان شمردن «کدخدا»
و «کارگربنده» با يکديگر بود[۲۰] .
به اعتقاد مزدک «چون علت اصلی کينه و ناسازگاری،نابرابری مردمان
است، پس بايد به ناچار عدم مساوات را از ميان برداشت تا کينه و
نفاق نيز از جهان رخت بربندد»[۲۱] .
موضوع اختلاف طبقاتی در ايران مسئله ای نيست که بتوان آن را سريع
و قطعی محکوم يا تبرئه کرد. البته تاکيد بر اين نکته ضروری به
نظر می رسد که اين اختلاف و تفاوت تنها دارای عوامل داخلی نبود،
بلکه ورود عناصر خارجی و انبوه اسيران جنگی که از روزگار شاپور
اول تا زمان ظهور مزدک از روم به ايران آورده شده بودند ايجاد
طبقه ای به نام «کارگربنده» يا «مزدور» را ايجاب می کرد.اينان
معمولا دل در گرو روم داشتند و چشم اميد به آن سو. شاپور دوم در
نامه اش به شاهزادگان ديگر اين موضوع را به صراحت نوشته بود که:
«مسيحيان در مملکت ما ساکنند و دوستدار دشمن ما قيصر هستند»[۲۲]
در اين حال و هوا مساوات اجتماعی می توانست به معنای ميدان دادن
به دشمن تلقی شود؛ در حالی که يکی از اهداف مهم احيای آيين زرتشتی
توسط اردشير، وحدت بخشيدن به ايرانيان در مقابل عناصر بيگانه و
بازمانده از روزگار اسکندر و سلوکيان بود[۲۳].
به هر حال، تشابهات بسيار آيين مزدک و مسيحيت از يک سو و ايجاد
رخنه در نظم و دولت ساسانيان از سوی ديگر می توانست اين آيين را
به نوعی مشکوک جلوه دهد .اين همه از جمله بهانه هايی شد که حکام
داخلی و دين دستوران بتوانند با آن به شدت مخالفت کنند.
آيين مزدک گرچه راه به جايی نبرد و در همان زمان زندگی قباد، توسط
پسرش نوشيروان قلع و قمع شد، اما زمينه را برای رشد مسيحيت در
ايران آماده کرد. گرايش به مسيحيت بيشتر در ميان يونانيان و مقدونيان
بود. اينان در روزگار اسکندر به ايران آمدند، شهرها ساختند، حکومتها
کردند و با گذشت زمان در ميان ايرانيان تا حدودی استحاله شدند
اما به آيين ايرانيان در نيامدند. همچنين رواج مسيحيت در ميان
بردگان و اسيرانی بود که در جنگهای ساسانيان از روم به ايران آورده
شده بودند.
پس از کشتار مزدکيان، مسيحيت همچنان به راه خود ادامه داد و از
آنجا که بيشتر يک جريان وابسته به خارج بود، نوسانات آن مبتنی
بر جنگ و صلحی بود که بين دو کشور ايران و روم پيدا می شد. اين
نوسانات و کشمکشها تقريبا از روزگار قباد و انوشيروان آغاز می
شود و تا پايان حکومت ساسانيان ادامه می يابد. از آنجا که هر دو
آيين مسيحيت و زرتشتی تحت نظارت مستقيم دو دولت روم و ايران بودند،
ناگزير نبردها و لشکرکشی ها صبغه مذهبی پيدا می کرد و اگر اسلام
ظهور نمی کرد، چه بسا اين نبردها به نفع مسيحيت پايان می گرفت
.
طرح مسيحيت رومی در شاهنامه:
آن قسمت از شاهنامه که به روزگار مورد بحث ما مربوط می شود، يعنی
روزگار قباد تا پايان حکومت ساسانيان، در روشنايی تاريخ قرار دارد.
در اين قسمت دوران اساطيری شاهنامه به پايان رسيده، نشانی از سيمرغ
به جا نمانده است؛ رستم، سهراب، اسفنديار، سياوش و افراسياب هم
ظاهرا نقاب خاک به چهره کشيده اند. از اين جهت خواننده ی شاهنامه
بر اين گمان است که سر و کارچندانی با اساطير ندارد و از آنجا
که شاهنامه به اثری حماسی و اساطيری مشهور است، برخی می پندارند
که در اين بخش فردوسی حرفی برای گفتن و موضوعی برای طرح کردن ندارد،
جز اينکه تاريخ را به صورت منظوم بيان کرده باشد. اما با پيگيری
نبردهای مذهبی ايران و روم در شاهنامه ابعاد ديگری از انديشه های
فردوسی آشکار می شود.
الف: طرح دقيق و بيان آشکاری از مسيحيت رومی و رنگ ها و نيرنگ
هايی که امپراتوری روم به نام مسيحيت به کار می گيرد. از اين ديدگاه
نيرنگ های امپراتوری روم نوعی بازی با دين محسوب می شود که فردوسی
سخت با آن مخالف است و تاکيد می کند:
جز از راستی هر که جويد ز دين برو باد نفرين بی آفرين (۱۴۹۲ /ج۹
)[۲۴]
همچنين فردوسی سرنوشت کسانی را نشان می دهد که فريب اين بازی های
دينی را می خورند و سامان خود را به باد می دهند. اما روزگاری
که فردوسی حماسه ی خود را می سرود از سيطره ی مسيحيت رومی در ايران
خبری نبود و مسلمانان، مسيحيت را از طريق قرآن می شناختند. در
عين حال اگر نه در قران، دست کم در برخی روايات مسلمانان، تصوير
مسيح با فقر و زهد و اعتکاف همراه بود و اين چيزی بود که متصوفه
به آن روی خوش نشان می دادند. ولی فردوسی اهل صوفيگری و اعتکاف
نبود، او قديسانی را آرزو می کرد که اهل نبرد نيز باشند و بتوانند
قدرت رزمی،جوانمردی،مروت، خرد و داد را با هم داشته باشند.
ب: در برخورد و نبردهای دو آيين مسحيت رومی و زرتشتيگری،فردوسی
حالات روانی شاهان، سرداران ومردم را کنکاش نموده است. از ميدان
های نبرد گرفته تا درون حرمسراها و از صحنه های ظاهرا پوچ و بی
معنی تا رؤياهای پيچيده، تلاش کرده است تا آنچه را زبان عادی قادر
به بيان آن نيست با رمز و استعاره به نمايش بگذارد. اين است که
در اين داستانها واقعيتهای عينی و روانی در هم آميخته اند، مانند
آن طلسمی که امپراتوری روم برای فرستادگان خسرو تدارک می بيند
يا آن نگهبانی که خسرو پرويز به شهر ری می گمارد.
از اين ديدگاه برای هوشياری خواننده می بايست همان سخنی را توصيه
کرد که خود فردوسی بر آن تاکيد دارد:
تو اين را دروغ وفسانه مدان به رنگ فسون و بهانه مدان
ازو هرچه اندر خورد با خرد دگر بر ره رمز معنی برد
برخی از پديده ها که بار سنگين رمز را در خود تعبيه دارند، گاه
جنبه جهانی پيدا می کنند. در ميان همه اين پديده ها، آدمی پيچيده
ترين آنهاست و از نوع آدم، «زن» رمزواره تر از مرد تلقی می شود.
از اين رو «زن» در چهره های گوناگون در همه مذاهب و اقوام مطرح
می شود و بيان کننده رموز بسياری است، چندان که آدميان توانسته
اند رمزوارگی «زن» را در ديگر پديده های هستی نيز تسری دهند، تا
آنجا که در بيشتر مذاهب و اساطير، نير اعظم جهان، يعنی خورشيد
را «زن» انگاشته اند.
زن جوان و خوش ترکيب که مايه ای از قداست در او باشد، در عالم
مينوی،رمز اعمال خوب و همدم نيکوکاران است. زنان زيبا، نيالوده
و غيرشهوی که در رويای مرد ظاهر می شوند و او را با استعدادهای
ناشکفته يا با عالم غيب آشنا می نمايند از ديدگاه برخی روانشناسان
ميانجی و رابط ذهن خودآگاه و ناخودآگاه محسوب می شوند[۲۵].
در هين حال، تصوير«زن» در مذاهب، اساطير و روانشناسی به صورت منفی
و مخرب هم بسيار آمده است و چنان است که نقش وارونه و معکوس زن
قديسه را بازی می کند. آن هنگام که زن جوان، شاداب و شهوی باشد،
بانويی زهراگين است[۲۶]. و چون پير و فرتوت شود عجوزه ای جادوگر
می شود. از آنجا که انديشه آدمی هنوز دوران طفوليت را می گذراند،
بيشتر مجذوب بانوان زهرآگين و آواز جادويی آنان می شود و کمتر
می تواند قديس هايی چون مريم و فاطمه را بشناسد.
آنجا که «زنان» خود معرکه گردان مرگ و تباهی نيستند و بيگناه و
معصوم جلوه می کنند حتی باز هم انگيزه بسياری از کشتارها، ويرانی
ها و تباهی ها محسوب می شوند مانند «هلن» در داستان های ايلياد،
اثرهومر. در اساطير کمتر پيش آمده که اقوام بشری شاهد زنانی چون
«آنتيگونه»[۲۷] يا «گرديه»[۲۸] باشند . به هر حال، يکی از اساسی
ترين محورهايی که در مذاهب و اساطير، ماجراها را گرد خويش می چرخاند
«زن» است، گاه مثبت و بيشتر منفی .
مسيحيت نيز در آغاز ظهور با اين پديده آميخته بود. روزگاری که
مسيحيت در شرف تکوين بود، روم درابتذال شهوانی،زنبارگی و همجنس
بازی به سر می برد، چندان که به تعبير ويل دورانت «قيصر» امپراتوری
روم شوی همه زنان ديگر هم بود و همسران امپراتوران را نيز بسيار
شوهران ديگر . تالی فاسد اين هرج و مرج جنسی و شهوانی،خيانتها،
قتل و غارتها و ويرانی های بسيار بود . شايد به همين خاطر يکی
از اساسی ترين نبردهای مسيحيت نخستين مبارزه با شهوترانی
و زنبارگی بود، تا آنجا که توانست نمونه ی رمزواره ی مريم را برای
جهانيان به ارمغان آورد و از اين رهگذر، زنانی که حتی ظن فاحشگی
به آنان می رفت، با پيروی از اين آيين توانستند به ملکوت خداوند
را پيدا کنند.
در اين استحاله و دگرديسی است که زن، توانمندی ، ايثار، گذشت و
تحمل رنج برای نيکبختی ديگران را به جامعه ی خود می آموزد و «کلمه»
ای را می زايد و می زاياند[۲۹] به نام «عيسي» که در اشتياق پاک
نمودن گناهان بشريت و به صلاح آوردن مردم، از به صليب کشيده شدن
خود نمی هراسد.
اما اين همه را حکايتی است که يا به مسيحيت نخستين باز می گردد
يا به مسيحيت تبعيدی و غير دولتی. در مسيحيت رومی که به زمان مورد
بحث ما مربرط است از ايثار و لطف مادرانه ای که مريم حامله آن
بود خبری نيست ؛ هرج و مرج، ستم و تجاوز دوباره جايگاه خود را
بازيافته، و از مريم تنها تنديس بی جانی بر جای مانده است که در
برابر اين «دوران ظلمت»[۳۰] جزخاموشی چاره ديگری ندارد.
زنان مسيحی به دربار شاهان ساسانی جز فتنه نزادند. حاصل ازدواج
انوشيروان با زنی مسيحی،پسری بود به نام «نوش زاد» که چون به جوانی
و بلوغ رسيد رسم و آيين مسيحيت رومی را برگزيد. «رخ به آب مسيحا
بشست»[۳۱] آن هم در هنگامه ی نبرد ميان ايران و روم. انوشيروان
از اين «بدآيين» پسر چندان در رنج بود که ناگزير او را در قلعه
ای زندانی کرد. هنگامی که فرسودگی و بيماری بر انوشيروان غلبه
کرد، برخی از مخالفان شايعه مرگ او را پراکندند. چون اين شايعه
به نوش زاد رسيد او با هم پيمانان مسيحی خود قيام کرد تا ايران
را در سيطره خود بگيرد و با روم مسيحی که تا آن هنگام خراجگزار
ايران بود متحد گرداند.
در اين قيام، مادر نوش زاد هرچه از گنج و خواسته اندوخته بود در
اختيار پسر قرار داد تا به پيروزی او کمک کند. هنگامی که انوشيروان
از واقعه آگاه شد خود را سرزنش نمود که چرا همسر مسيحی برگزيده
است و با تلخی گفت :
اگر بيخ، حنظل بود ترّ و خشک
نشايد که بار آورد بوی مشک (۷۵۵ /ج۸ )
اين تجربه ی تلخ کار را به آنجا رسانيد که انوشيروان فرمان قتل
فرزند خود را صادر کرد. سردار نظامی که مامور کشتن نوش زاد گرديد،
علت قيام او را روی برتافتن از آيين زرتشتی دين ايرانی می دانست!
بگشتی ز دين کيومرثی هم از راه هوشنگ و طهمورثی (۸۹۱ /ج۸ به بعد)
همچنين مسيح را فريبنده ای توصيف می کند که چون فَر يزدان بر او
نتابيد، جهودان بر او دست يافتند و او را کشتند[۳۲].
به هر حال تجربه ی تلخ انوشيروان مايه ی عبرتی برای خسرو پرويز
نشد؛ اما برای امپراتوران روم راه رخنه به ايران را نشان داد.
بيشتر جدالها و کشمکشها بين دو آيين زرتشتی و مسيحيت در روزگار
خسرو پرويز روی داده است؛ جدالهايی همراه با ترديد و دودلی ها.
اين جدالها و ترديدها چندان در ميدان اسب و سوار و تيغ نيست.
سالهای پايانی حکومت انوشيروان مقارن بود با تولد اسلام در حجاز(۵۷۰
م). به روايت فردوسی در اين ايام است که آواز هراس انگيزی در نيمه
شب از شکستن طاق ايوان شاهی خبر می دهد. همچنين در همين روزگار
آذرگشنسب که ويژه شاهان ساسانی است می ميرد، روياهايی شگفت به
خواب انوشيروان می آيند و انوشيروان در خواب و بيداری نشانه های
زوال آيين زرتشتی و سپری شدن دولت ساسانی را می بيند. آتش مقدسی
که اردشير برافروخته بود رو به افسردن می نهد[۳۳].
گويا انوشيروان آخرين پادشاه قدرتمند ساسانی بود که توانمندی رقابت
و حتی برتری نسبت به امپراتوری روم شرقی را داشت و پس از او هيچ
کدام از جانشينانش نتوانستند جای او را بگيرند[۳۴]. گفتنی است
که روزگار انوشيروان مقارن با اوج پيشرفتهای مذهبی،هنری ونظامی
در روم بود.
کشاکش و ترديد:
با مرگ انوشيروان، اعتماد به خويش هم در ميان شاهان ايرانی رو
به کاهش گذارد. وارثان تاج و تخت کيانی و پاسبانان آتش مقدس، تضمين
بقای خود را نه از اهورامزدا ، بلکه بيشتر از شرق(چين) يا از غرب(روم)
طلب می کردند .
بهرام چوبين- سرداردل آزرده از هرمزد- در سرزمينی افسانه ای به
افسون زنی گرفتار شد. به روايت فردوسی،چوبين در پی گورخری ، به
سرزمين ناشناخته ای قدم می گذارد و در آن سرزمين با ملکه ای مرموز
آشنا می شود. آن بانوی رازگونه در گوش بهرام چيزهايی می گويد.
چون بهرام از آن سرزمين خيالی بيرون می آيد، هوای پادشاهی در سر
می گيرد و پند و اندرزخواهرش «گرديه» ازعهده ی بی اثر کردن افسون
آن زن جادو برنمی آيد[۳۵]. بهرام با توسل به خاقان چين سر آن دارد
که هرمزد شاه را نابود کند و استدلالش برای پادشاهی آن است که
هرمزد از راه « داد » قدم بيرون نهاده.
اما هرمزد که از جانب مادر نسب به خاقان ميرسانيد اعتدال چندانی
نداشت. او ياران به جا مانده از پدرش- انوشيروان – را يکی پس از
ديگری به هلاکت رسانده و ناامنی را هرچه بيشتر دامن زده بود. همچنين
دست ترسايان را در توسعه ی مسيحيت در ايران بازگذارد[۳۶]. وی چشم
ياری از امپراتوری روم داشت، گرچه خود به جانب روم نرفت، اما پسرش
خسروپرويز را برای ياری گرفتن از امپراتوری روم ترغيب کرد[۳۷].
دراين روزگار ايران هيچ به سامان نبود. بهرام چوبين به پشتيبانی
خاقان سودای حکومت داشت و به اين دلخوش بود که چون دختر خاقان
را به همسری گرفته ياريش خواهد کرد. خسرو هم دختر امپراتوری روم
را به همسری خويش درآورده بود تا به اتکا به نيروی نظامی و مالی
رومی ها حکومت خود را در ايران قوام بخشد.
ازداستانهای شاهنامه چنين برمی آيد که زنان ترک نژاد چون به دربار
و حرمسرای ايرانيان می آمدند مذهب ايرانيان می گرفتند؛ اما زنان
رومی،دربار را به مذهب خود در می آوردند. از اين رو، می توان زنان
مسيحی را يکی از مهمترين عوامل رخنه ی روم به دربار ايران دانست
و احتمالا امپراتوری روم غافل از اين موضوع نبود.
در کشاکش بدگمانی ها و در بيراهه ترين راه ها، چشم خرد يکسره کور
و نابينا نيست. اگر زمانه ميل به ادبار دارد، اگر پلشتی و خباثت
وجه غالب می گردد و اگر دروغزنی تاج افتخار بر سر می نهد، دليل
برآن نيست که جهان از خرد تهی گشته است. در هر سپاه ستم و در حکومت
جهل باز هم ستارهای راهنما هست که سوسو بزند، گرچه گم کرده راه
را به آن توجهی نباشد.
فردوسی درشاهنامه، برای هر دوره ای از ادوار و در هر جبهه ای از
متخاصمان، خردمندی را معرفی می کند و به اين گونه نظريات خودش
را از زبان آن خردمند بيان می کند.
در ميان فرستادگان خسرو به دربار امپراتوری روم، خرداد بُرزين
بهره ای از خرد داشت. ازاين رو می توان نظر فردوسی را در مورد
مسيحيت رومی از زبان خرداد برزين شنيد.
در برخی جاهای شاهنامه، گاه قيصر و گاه سرداران نظامی سخنانی راجع
به مسيح گفته اند؛ اما هيچ کدام از آنها نظريه خود فردوسی نيست؛
نه آنچه قيصر می گويد، و نه آنچه آن سردار نظامی که مامور کشتن
نوش زاد شده بود، سخن درست را بايد از خردمند شنيد.
پيش از اين گفته شد که مسيحيت رومی از عناصر زنانه در جهت پيشبرد
اهداف امپراتوری سود می جست. به روايت فردوسی هنگامی که قيصر از
آمدن فرستادگان خسرو آگاهی می يابد به ياری صنعتگران طلسمی را
تدارک می بيند تا فرستادگان خسرو را در آن گرفتار کند. اين طلسم
عبارت است از تنديس زنی با چهره ای نورانی و موهايی بلند که در
سوگ عيسی مسيح می گريد.
سرداران ايرانی که بيشتر نظاميان هستند و کين و مهرشان به مقتضای
شغلشان عجولانه و افراطی است، هنگامی که تنديس را می بينند آن
را انسانی زنده و باشعور و با شرم و حيا می پندارند، گرفتار آن
می شوند و سخت متاثر می گردند،؛ اما خرداد برزين از اين نيرنگ
آگاه می شود و در می يابد که اين صنعتی بيجان است و ماهيت انسانی
ندارد.گويا اين تنديس بی جان نمادی از روم مسيحی است و آنچه در
پس اين صنعت نهفته است بيشرمی،تجاوز، قتل و غارت است[۳۸]. ازاين
رو خرداد برزين بی هيچ اغماضی توطئه ی آنان را به استيضاح می کشاند،
با آگاهی از انجيل، تضاد سخنان عيسی مسيح را با سخنان و کردار
امپراتوری روم آشکار می کند. وی برخی از اين تضادها را اينگونه
بر می شمارد:
عيسی مسيح در بند سيم و زر نبود، با مال اندوزی و انباشت ثروت
مبارزه می کرد، نانش از رنج تن خويش بود[۳۹]. و سفارش کرده است:
که پيراهنت گر ستاند کسی ميآويز با او به تندی بسی
(۱۴۶۲/ج۹)
وگر برزند کف به رخسار تو شود تيره زان زخم ديار تو
مزن همچنان تا بماندت نام خردمند را نام بهتر ز کام [۴۰]
در حالی که:
شما را هوی بر خرد شاه گشت دل از آز بسيار بی راه گشت
(۱۴۶۷/ج۹ )
که ايوان هاتان به کيوان رسيد شماری که شد گنجتان را کليد
عيسی مسيح مردمان را از جنگ و خونريزی منع می کرد و سفارش می کند:
بدين سر بدی را به بد مشمريد بی آزار ازين تيرگی بگذريد (۱۴۶۵/ج۹)
اما شما
به هرجای،بی داد، لشکر کشيد
زآسودگی تيغها برکشيد
همی چشمه گردد بيابان ز خون
مسيحا نبود اندرين رهنمون (۱۴۷۱/ج۹)
و اين گونه است که:
همان گفتگوی شما نيست راست برين بر روان مسيحا گو است (۱۴۶۰/۹)
هرچند خرداد برزين حيله امپراتوری روم را آشکار می کند، در عين
حال حرمت مسيح را نگه می دارد و او را به پيامبری می ستايد. او
ميان مسيح و مسيحيت تفاوت قائل است، مانند آن سردار نظامی انوشيروان
نيست که مسيح را فريبنده ای دروغگو و گمراه بخواند؛ اما خرداد
برزين نمی پذيرد که مسيح فرزند خداوند باشد؛ به اين معنی که مسيح
را تافته ای جدا بافته ازانسان نمی داند. رسيدن به مرتبه پيامبری
را به سبب مجاهدات انسانی و استعداد يادگيری مسيح می داند و برای
او گوهری انسانی قائل است و تاکيد می کند که:
چو روشن روان گشت و دانش پذير
سخن گوی و داننده و يادگير
به پيغمبری نيز هنگام يافت
به برنايی از زيرکی کام يافت (۱۴۷۷/ج۹)
شايد يکی از تعابير اين سخن اين باشد که اگر پيامبران در قلمرو
خردناپذير لاهوت قداست يابند، آنگاه ذهن آدميان در برابر هر نوع
طلسمی که شيادان به عنوان قداست لاهوتی عنوان می نمايند، خضوع
خواهد کرد. شکستن طلسم مذهب دولتی روم مشروط بر آن است که قداست
پيامبران خِرَدپذير و آدمی فهم باشد[۴۱].
به هر حال، خرداد اعتقاد دارد که آيين مسيحيت هرچه باشد، باز ايرانيان
نبايد از دين خود برگردند و به آن روی آورند . همچنين نياز ايرانيان
به ياری رومی ها به معنی روگردانيدن از آيين خود نيست . از اين
رو می گويد:
نباشند شاهان ما دين فروش
به فرمان دارنده دارند گوش(۱۴۸۷)
سخن خرداد برزين اين نيست که آيا آيين کهن زرتشتی بر حق است يا
آيين مسيح؟ جان کلام او آن است که دين را نبايد بازيچه مطامع سياسی
قرار داد، چه مسيحيت باشد و چه زرتشتی گری :
جز از راستی هر که جويد زدين
برو باد نفرين بی آفرين[۴۲] (۱۴۹۲/ج۹)
از نگاه فردوسی، رياکاری،تظاهر و دروغ در هر لباسی،به هر نامی
و به هر بهانه ای که باشد جرم است. لذا هر جا که از آيين زرتشتی
نيز سخن به ميان می آورد، از اصول و فروع و از ساختار لاهوت و
ناسوت آن هيچ بحثی نمی کند؛ بلکه آنچه را به آيين کهن منسوب می
کند« راستي» و «خردمندي» است. دين دار و خردمند کسی است که به
دروغ و نيرنگ نپردازد.
به روايت فردوسی و همچنين طبری « موريس» يا موريکيوس (۵۸۲ تا۶۰۲م)
دختر خود مريم را به همسری خسرو درآورد و توانست همراه با او تعدادی
از سرداران، فلاسفه و سياستمداران خود را روانه دربار ايران نمايد.
فردوسی تاکيد می کند که «مريم» بنا به رسم آيين روميان به همسری
خسرو پرويز درآمد و اين خواست امپراتور روم بود:
پس پرده ی ما يکی دختر است
که از مهتران بر خرد بهتر است (۱۳۰۹/ج۹
بخواهيد بر پاکی دين ما
چنان چون بود رسم و آيين ما
علاوه بر سرداران، خادمان و غلامان رومی،چهار فيلسوف و همچنين
نياتوس برادر امپراتور، مريم را همراهی می کنند. پيش از گسيل اين
کاروان، قيصر سخنانی به نياتوس و مريم می گويد:
بديشان گفت آنچ بايست گفت
همان نيز با مريم اندر نهفت(۱۵۱۶/ج۹)
و اين گونه بود که مردم تيسفون شاهد واقعه کم نظيری شدند که عبارت
بود از ياری سربازان رومی برای به تخت نشاندن يک شاهزاده ايراني[۴۳].
هنوز از پيروزی شاه بر بهرام چيزی نگذشته بود که امپراتور هدايايی
به رسم شادباش به ايران فرستاد. از جمله ی اين هدايا جامه ای برای
خسرو بود که بر آن صليبی گوهر نشان نقش گرديده بود:
به دستور فرمود پس شهريار
که آن جامه ی روم گوهر نگار[۴۴]
نه آيين پرمايه دهقان بود
کجا جامه جاثليقان بود
چو بر جامه ی ما چليپا بود
نشست، اندر آيين ترسا بود
و گر خود نپوشم بيازارد اوی
همانا دگرگونه پندارد اوي
وگر پوشم، اين نامداران همه
بگويند کاين شهريار رمه
مگر کز پی چيز ترسا شدست
که اندر ميان چليپا شدست
از اين رو ترديد ودودلی رهايش نمی کرد و اين ترديد تنها به علت
اعتقادات نبود. از همان هنگام که به سوی روم رفت و در راه پا به
دير ترسايان نهاد و از راهب مسيحی راهنمايی خواست و مژده ی به
حکومت رسيدن را نيز از آن راهب دريافت کرد، بی آزرمی خويش را نسبت
به آيين خودی برملا نمود . او بيشتر سودای حکومت داشت و ترديدش
از آن بود که ديگران چه قضاوتی درباره او خواهند داشت .
برای اينکه خود را تبرئه کند تلاش نمود از « دستور»[۴۵] جوازی
شرعی برای اين کار دريافت دارد و پس از جلب رضايت « دستور» به
جامه ترسايان آمد؛ اما:
کسی کش خرد بود چون جامه ديد
بدانست کو رای قيصر گزيد (۲۰۶۹/ج۹)
دگر گفت : کاين شهريار جهان
همانا که ترسا شد اندر جهان [۴۶]
با جامه ی ترسايان بر سفره ای می نشيند که بزرگان ايرانی و روميانی
که مقيم دربار هستند حضور دارند، به رسم آيين زرتشتيان شاخه ی
«برسم»[۴۷] بدست می گيرد و زير لب «واژ»[۴۸] می خواند.
نياتوس کان ديد بنداخت نان
زآشفتگی باز پس شد زخوان (۲۰۷۷/ج۹)
همی گفت: «واژ» و «چليپا» به هم
زقيصر بود بر مسيحا ستم (۲۰۸۸)
اين چليپاپرست رومی چنان می خواست که خسرو يکسره چون ترسايان باشد
و هيچ نشانی از آيين ايرانی در او ديده نشود و خسرو خود درمانده
تر از آن بود که پاسخی بگويد. غوغايی در حال شکل گرفتن بود. «
بندوي» زرتشتی با نياتوس مسيحی گلاويز می شود و سيلی محکمی بر
صورت او می زند. اين واقعه باعث می شود که مراسم از هم بگسلد.
نياتوس لباس رزم می پوشد و به خسرو پيام می دهد که بندوی را نزد
او بفرستد تا انتقام آن سيلی را باز ستاند. هرچند مدتی بعد بندوی
به فرمان خسرو کشته شد، اما در اين هنگام چنين زمينه ای موجود
نبود که خسرو سرداران و خويشاوندان ايرانی خود را بيازارد. اين
است که مانند آنان که در کام مرگ خود را تسلای زندگی می دهند می
گويد:
مبادا، که دين نياکان خويش
گزيده سرافراز و پاکان خويش
گذارم بدين مسيحا شوم
نگيرم به خوان «واژ» و ترسا شوم (۲۰۹۳/ج۹)
غوغا هنگامی فروکش می کند که مريم ميانجی صلح می شود و به نياتوس
پيام می دهد و در اين پيام اندکی از آن راز نهفت را که قيصر به
او و نياتوس گفته بود يادآور می شود:
زقيصر شنيدی که خسرو ز دين
بگردد، چو آيد به ايران زمين. (۲۱۰۴/ج۹
نگو ايچ گفتار نادلپذير
تو بندوی را سر به آغوش گير
چنين به نظر می رسد که نياتوس در کار ترسا نمودن خسرو ايران عجله
داشت. و اين پس از گذشت زمانی به عهده مريم خواهد بود . هم اکنون
تمامی حرمسرا رنگ و بوی آيين ترسايان گرفته است. به مرور زمان
احوال دگرگونه خواهد شد؛ بگذار اينک خسرو از آيين ترسايی توبه
کند و بگذار خود را با آذرگشنسب تطهيرنمايد؛ اما اين هم ديری نخواهد
پاييد. به هر حال مريم آبستن شاهزاده ای است که وارث تاج و تخت
کيانی خواهد بود.
کشاکش خسرو ميان دو فرهنگ و دو مذهب و دو سياست، برای ايرانيان
دو ثمر شوم به بار آورد که يکی در کوتاه مدت مشاهده شد و ديگری
بعد از برومندی شيرويه فرزند دورگه ی خسرو.
در کوتاه مدت اين بود که خسرو اعتدال روانی خويش را از دست داد.
او ديگر نه ايرانی تمام عيار بود و نه رومي؛ نه چندان زرتشتی بود
که بتواند بر آيين خود متکی باشد و نه چندان مسيحی بود که از مسيح
بهره گيرد.
از خواص آدمی اين است که بيش از يک معبود نمی تواند داشته باشد.
به تعبير عيسی مسيح « دو آقا را نمی توان خدمت کرد»[۴۹] . اگر
جزاين باشد فروپاشی هويت پيش می آيد و روان آدمی نه تنها مجروح
که شقه می شود.
نتيجه ی کوتاه مدت اين شقاق در خسرو اين بود که به لحاظ کشورداری
در کشاکش داد وبيداد قرار گرفت[۵۰]. گاه دانسته و گاه ندانسته
به ويرانی ايران زمين کوشيد. روزی به بهانه ای حقير فرمان داد
که شهر«ري» را با پيل ويران کنند و چون به او گوشزد کردند که اين
کار ممکن نيست، آنگاه مردی را جستجو می کند که به عنوان نگهبان
(فرماندار) «ري» به آن ديار اعزام کند؛ اما آن مرد بايد چندان
دژخوی و دوزخی باشد که بتواند با حيله ونيرنگ و به مرور زمان «ري»را
از جای برکند و نابود نمايد[۵۱].
اين از شگفتی های شاهنامه يا از شگفتی های کار خسرو است که آن
مرد نگهبان بايد نژند اختری سبز چشم و سرخ موی باشد؛ شايد مانند
يک رومی مسخ شده و شايد هم نشانه ای از روان بيمارگونه ی خسرو
باشد. در واقع بايد دارای شکل وشمايل کج ومعوجی باشد که مردم «ري»
را به ياد سلطه روميان اندازد.
وقايع ديگری که در زمان خسرو به فروپاشی حکومت ساسانيان کمک کرد
کشتن «بندوی» و «گستهم» بود به فرمان خسرو. اين تخم نفاق را از
همان هنگام که خسرو پای به ديار ترسايان نهاد يک راهب مسيحی در
دلش افکنده بود[۵۲] .
اما آنچه که به آينده مربوط می شود؛ نامزدی شيرويه برای سلطنت
بود که پس از خسرو می بايست حکوت ايران را در دست گيرد.
نام گذاری اين شاهزاده ی ايرانی قيصر نژاد، نشان ديگری از دوگانگی
و ترديد کار خسرو است . شاهان ايرانی معمولا نام اجداد بزرگ خود
را بر فرزندان می نهادند؛ اما از همان آغاز، امپراتوری روم بيزاری
خود را از اجداد خسرو بيان کرده بود، از اردشير و شاپور گرفته
تا هرمزد و کيقباد. اکنون اگر خسرو نام اجداد خود را بر فرزند
بگذارد به اين معنی است که دوست دارد فرزندش راه آنها را دنبال
کند و اين نوعی بی مهری و بی وفايی به امپراتوری است و اگر نام
ديگری نهد نشان بی مهری و بی وفايی به رسم وآيين کهن. از اين رو
دو نام برای فرزند انتخاب می کند، اول«کيقباد» که نشان وفاداری
به ريشه کهن خود می باشد و ديگری «شيرويه» که نشان شاهان گذشته
را ندارد[۵۳].
اما ضعف خسرو در برابر امپراتوری روم و مسيحيت رومی چنان است که
از برملا و آشکار کردن نام کيقباد خودداری می کند:
يکی نام گفتی مر او را پدر
نهانی دگر، آشکارا دگر(۳۱۷۲/ج۹)
نهانی به گفتی به گوش اندرون
همی خواندی آشکارا، برون
به گوش اندرون خواند خسرو، «قباد»
همی گفت: شيروی فرخ نژاد
و چون فرجام کار را از اخترشناسان می پرسد، آنان پاسخ می دهند:
ازين کودک آشوب گيرد زمين
نخواند سپاهت بر او آفرين (۳۱۷۹/ج۹)
هم از راه يزدان بگردد به نيز
از اين بيشتر چون سراييم چيز
فرجام:
داستان اين بيداد دراز است. در ايام سرودن اين حوادث فرزند جوان
فردوسی به مرگی زودرس گرفتار می شود و فردوسی در ضمن سرودن حادثه
ها، دريغ و درد خود را از مرگ فرزند پنهان نمی دارد.
از اين پس ايران، شاهنامه و فردوسی،هر سه با هم شتاب مرگ می گيرند.
مريم با زهر هلاهلی که رقيبش شيرين تدارک ديده بود به قتل می رسد.
شيروی به کمک يارانش با يک توطئه ی نظامی حکومت را از چنگ پدر
بيرون می آورد، و پدر را به تيسفون تبعيد و زندانی می کند، و با
سخنان زهرآگينی او را سرزنش می نمايد که چرا خواسته ها و خواهش
های امپراتور روم را برآورده ننموده است.
خرداد برزين که صاحب خرد اين دوران است، هنگامی که به حضور شاه
زندانی شده می آيد، نقاب به چهره می زند. اين از عهده ی خردمندان
خارج است که در هنگام پلشتی و مصيبت، وقيحانه وبی آزرم خودنمايی
کنند.
باربد نيز ساز خود را برمی دارد و به زندان خسرو می رود و آن چنان
زار می گريد که نگهبانان زندان را هم با خود همنوا می کند:
همی گفت: الا، يا ردا، خسروا
بزرگا، سترگا، تنآور، گوا
کجات آن بزرگی و آن دستگاه
کجات آن همه فّر و تخت و کلاه
کجا آن همه راز و آن بخردی
کجا آن همه فرّه ايزدي
کجا آن همه راهوار استران
عماری زرين و فرمان بران
زهر چيز تنها چرا مانده ای؟
ز دفتر چنين روز کی خوانده اي؟ (۴۰۱/ج۹)
و چون از شيروی بد آيين ياد می کند، می گويد:
همه بوم ايران، تو ويران شمر
کنام پلگان و شيران شمر (۴۰۷)
گزند آمد از پاسبان بزرگ
کنون اندر آيد سوی رخنه گرگ (۴۱۱)
اندک اندک شاهنامه به پايانش نزديک می شود؛ اما پايانی بسيار سنگين
و انباشته از ابر اندوه و درد. گويی برای اين پايان، شيون سرايی
گزيده تر از «باربد» نبود و چون شاهنامه سر آن ندارد که در حضور
بيگانه زاری کند، پس، پيش از آنکه سرِ خسرو در طشت قرار گيرد،
در حضور او آخرين شيون را سرمی دهد:
به يزدان و نام تو ای شهريار
به نوروز و مهر و به خرم بهار (۴۱۴/ج۹)
که گر دست من زين سپس نيز رود
بسايد، مبادا به من بر رود
و به اين سان :
ببرّيد هر چار انگشت خويش
بريده همی داشت در مشت خويش
با انگشتان بريده و ساز خاموش، اما آغشته به خون به خانه می رود،
آتشی می افروزد و ساز خود را در آن می افکند.
اينک، اين کيست که انگشتان خود را می برد؛ باربد؟ يا فردوسی؟ و
اين کيست که خود را به سکوت و خاموشی می کشاند و چندين قرن کسی
آوايش را نمی شنود؛ ايران؟ بابد؟ يا فردوسی؟ گويا اين هر سه در
پايان شاهنامه به هم آميخته اند.
از آن پس شاهان چند ماهه و چند روزه آمدند و رفتند تا۰۰۰
علی طهماسبی
مرداد ۱۳۸۵
------------------------
[۱] - کلمه ی «جديد» را به معنای جدا افتاده تلقی کرده ام و اقتباسی
است از اصطلاح« خلق جديد» در قرآن
[۲] - منظورم از «هستی دار» حالت فاعلی آن است که نه با کلمه ی
«موجود» برابر است و نه با کلمه ی «وجود» و اصولا مفهوم فلسفی
آن را در نظر نداشته ام
[۳] - رابطه ی شيب به رابطه ای گفته می شود که يک طرف آن بالا
و طرف ديگر پايين باشد مانند رابطه ی شيب در زبان و گفتگوی ارباب
و رعيت، آن يکی می گويد: تو، وای اين يکی بايد بگويد: شما
[۴] - هرمزد به پسرش خسرو پرويز سفارش می کند که برای نجات تاج
و تخت و مقابله ی با بهرام، به سوی امپراطوری روم برود و از آمان
کمک بگيرد:
سخن های اين بنده ی چاره جوی //// چو رفتی يکايک به قيصر بگوي
به جايی که دين است و هم خواستست//// سليح و سپاه وی آراستست (۶۳۰/ج۹)
[۵] - خسرو را نماد تفکر و گرايش ايران در آن روزگار فرض کرده
ام و اين تلقی را در تمام قسمت های ديگر اين نوشتار تسرس داده
ام، گرچه اين تلقی با فرهنگ روزگار ما تطبيق چندانی ندارد اما
در گذشته اين سخن جدی تلقی می شد که الناس علی دين ملوکهم
[۶] - تاريخ تمدن ويل دورانت، جلد ۳، صفحه ی ۷۶۵
[۷] - کتاب مقدس، مجموعه ی ترجمه شده به فارسی،صفحه ی ۱۱۸۹
[۸] - گنوسيسم (genostisism) يا مذهب گنوسی ((genossi از ريشه
ی يونانی به معنای معرفت و شناخت. نگاه کنيد به دايرة المعارف
فارس مصاحب تحت همين عنوان.
[۹] - کلمه ودا veda) از ريشه vidيعنی دانستن(۰۰۰) و مراد ازآن
معرفت و دانايی ممتاز است. اديان و مکتبهای فلسفی هند، داريوش
شايگان،جلد۱، ص۷
[۱۰] - کلمه ی «عيسي» به معنای رهايی بخش و نجات دهنده است. رجوع
شود به قاموس کتاب مقدس.
[۱۱] - رجوع شود به انجيل متی،باب دوم.
[۱۲] - مبانی مسيحيت، تاليف آکادمی علوم اتحاد شوروی،ترجمه اسدالله
مبشری
[۱۳] - مسيحيت در حوزه مديترانه به دو بخش شرقی وغربی تقسيم می
شد. که به بخش شرقی آن بيزانس يا روم شرقی می گفتند. در اين نوشتار
هر جا از روم سخن رفته منظور همان امپراتوری روم شرقی است
[۱۴] - ارداويراف نامه، ترجمه و تصحيح از دکتر رحيم عفيفی،چاپ
دانشگاه مشهد،سال ۱۳۴۲
[۱۵] - شهرهای ايران در روزگار پارتيان وساسانيان، تاليف پيگولوسکايا،
ترجمه عنايت الله رضا، ص۲۲۳
[۱۶] - از عوامل خطر آفرين برای پايگاه مذهب ايرانی،می توان از
بازماندگان مقدونيان و يونانيان در ايران نام برد که از روزگار
هجوم اسکندر به بعد در ايران بودند
[۱۷] - «ماني» توسط شاپور اول حمايت شد و سپس توسط او زندانی گرديد
و بر اثر شکنجه در زندان درگذشت. همچنين «مزدک» توسط قباد حمايت
شد و دراواخر حکومت او توسط انوشيروان مقتول گرديد
[۱۸] - توسعه ی مسيحيت در ايران بيشتر از جانب اسيرانی بود که
از جنگهای شاپور دوم به بعد وارد ايران شدند زيرا همه آن اسيران
در اصل متعلق به روم مسيحی بودند.