بخش های ديگر
 
صفحه ی اول
 
fl
 

شرط درونی سقوط ج.ا فراهم است، شرط بیرونی را رصد کنیم

Mohammad Ali Esfahani   محمد علی اصفهانی

محمد علی اصفهانی

۲۰ اسفند ۱۳۹۸

حتی اگر هیچ دخالتی هم از طرف مردم در کار نباشد، ج.ا دارد آخرین بازمانده های نیروی حیات در خویش را از دست می هد، و در صورتی که همه چیز در همین روند کنونی حرکت کند، قاعدتاً باید به زودی متلاشی شود.

ج.ا دارد از درون فرو می پاشد.
اما نه مثل میوه یی که فرو می پاشد تا دانه یی را که در دل خود پرورانیده است به سینه ی خاک بسپارد. بلکه مثل لاشه یی که گندیده است و در حال تجزیه شدن است.
آنچه ما به نام میوه می شناسیم و گمان می بریم که غایت گیاه، رسیدن به آن است، فقط حفاظی است برای دانه. برآمده از نیاز گیاه به تکثیر خود در ابعاد مضاعف در مضاعف.
علم گیاه شناسی، در توضیح شکل گیری میوه، این را می گوید.

لاشه یی که می گندد اما، موجود زنده یی بوده است که اجزای درونیش، بعد از مدتی هماهنگی با همدیگر برای سرپا نگاه داشتن او، رو به اضمحلال گذاشته اند، و سرانجام، امکان حفظ روابط ارگانیک میان خود را از دست داده اند، و شرایط پیرامونشان نیز به گونه یی بوده است که نتوانسته است به در کنار یکدیگر باقی ماندنِ حتی فیزیکی هم کمکشان کند و از اضمحلال کامل نجاتشان دهد.

ــــــــــــــــــــ

گیاهی که به بار می نشیند و میوه می دهد، و میوه یی که فرو می پاشد و دانه ی خود، یعنی نیروی حیات خود را در فروپاشی خود آزاد می کند، و نیز لاشه یی که می گندد و تجزیه می شود و حتی نمی تواند در حد یک فسیل، بر سنگی نقش ببندد، همه از یک قانون واحد پیروی می کنند، و منشأ همه شان هم نیروی حیات ـ به عنوان شرط درونی ـ است.
اما نقش تعیین کننده ی شرط بیرونی، عملاً کمتر از نقش تعیین کننده ی شرط درونی ـ که «مبنا» هم خوانده می شود ـ نیست.

اگر لاشه را بتوانند در خلأ نگاه دارند، نخواهد گندید و تجزیه نخواهد شد. و اگر دانه را نتوانند آبیاری کنند و بپرورانند، دل خاک را نخواهد شکافت و بر نخواهد آمد و سبز نخواهد شد.
یا دست طبیعت کار آبیاری و پرورش دانه در دل خاک را به سامان می رساند، و یا دست انسان.
اگر بخواهیم همه چیز را به دست طبیعت بسپاریم، بالاخره یک وقت یک خبری می شود. اما در غیاب ما. و شاید بعد از آن که خودمان هم لاشه یی شدیم و تجزیه شدیم و گندیدیم.

ــــــــــــــــــــ

جنبش خرداد هشاد و هشت، یا همانی که به نام «جنبش سبز» از آن یاد می شود، و خود در امتداد مبارزات پیشین شکل گرفته بود، علی رغم همه ی تفاوت های گاه بسیار بنیادی و غیر قابل همزیستی در دراز مدت اجزای تشکیل دهنده اش با یکدیگر، از یک انسجام نسبی و مقطعی برخوردار بود که آن را در تعریف علمی «جنبش» ـ که با شورش و طغیان، و حتی با خیزش، یکی نیست ـ جا می داد.
مبارزه ی امروز مردم با ج.ا اما، اگرچه در امتداد جنبش سبز و در تداوم مبارزه بعد از آن شکل گرفته است، هنوز به انسجام مناسب نرسیده است.
انسجام نسبی و مقطعی جنبش سبز، با همه ی کین توزی های کسانی که آن را رقیبی که باید از میدان به در کرد می دیدند، و با همه ی الّا و اما هایی که در کارش و حتی در ماهیتش وجود داشت، تا حدود زیادی، مدیون وجود نوعی رهبری و مرکزیت بود. رهبری و مرکزیتی که طبعاً بعد از مدتی، کارآیی خود را از دست می داد.
و داد.

ــــــــــــــــــــ

خیلی خوب است این که بتوانیم یک رهبری واحد و منسجم داشته باشیم، و درون آن یا بیرون آن یا بر محور آن و یا پیرامون آن، با یکدیگر متحد شویم.
اما هر چیز خوبی، و هر چیز ضروری یی، الزاماً وجود ندارد و در آینده یی نزدیک هم الزاماً در دسترس و یا حتی در چشم انداز نیست.
اصلاً بیاییم و فرض کنیم که چنان رهبری و مرکزیت واحد و منجسمی، اگرچه وجود ندارد، در دسترس باشد و در چشم انداز نزدیک دیده شود.
تا تشکیل مفروض آن، آیا باید فرصت ها را یکی پس از دیگری سوزانید و از دست داد؟

در مبارزه، «وحدت»، حتی اگر عملی هم باشد، مطلقاً درست نیست، و هرگز نباید در پی آن بود.
«وحدت»، به معنای یکی شدن و انحلال در یکدیگر است، و در مبارزه، یک طرز تفکر و یک جهان بینی و یک ایده ئولوژی نوشته یا نانوشته ی واحد را می طلبد.
این، شاید کار یک تشکیلات بسته و درون گرا را به بهای لگدمال کردن هویت فردی و کرامت انسانی اعضای آن، موقتاً راه بیاندازد، اما در یک جامعه ی بزرگ، هیچ معنایی نخواهد داشت به جز تسلیم خودخواسته به ایده ی توتالیتاریسم، و توتالیتاریسم را یک ارزش مبارزاتی دانستن.

اگر هدف ما مبارزه با توتالیتاریسم و دیکتاتوری است، خودمان نباید:
ـ توتالیتر یا دیکتاتور باشیم،
ـ یا به توتالیتر یا دیکتاتور تبدیل شویم،
ـ و یا به کسانی که ذاتشان و ماهیتشان و سوابقشان و لواحقشان، ذات و ماهیت و سوابق و لواحق توتالیتاریسم (در حد و اندازه ی خودشان، و در ابعاد خودشان، و در توان خودشان، و در محدوده ی خودشان، و در قلمرو خودشان) است اجازه ی ورود به صفوف خود را بدهیم.
همانگونه که نمی بایست به روحانیت و خمینی، گرچه نیت خود را نهان می کردند و چیزی درست بر خلاف ماهیت خود را مدعی بودند، اجازه ی ورود به صفوف خود را می دادیم.
این که خمینی و روحانیت چه می گفتند و چه وعده می دادند و چه برنامه یی را برای فردا اعلام می کردند مهم نبود. این که چه گذشته یی و چه دیروزی و چه امروزی و چه رفتاری و چه بنیادهای فکری یی داشتند مهم بود.
آن که به منظور فریب مردم، به چیزی تظاهر می کند و وعده ی چیزی را به آن ها می دهد که عمل خودش در تضاد مطلق با آن است، نه تنها در صف مردم نیست، بلکه در صف مقابل مردم است، و اگر احیاناً وزنی داشته باشد، به تناسب وزنش باید رسوا و افشا شود.

ــــــــــــــــــــ

وحدت، دشمن هویت و کرامت آدمی است، حتی با کسانی که مشمول آنچه در بالا آمد نمی شوند، و خیلی هم شایسته ی همراهی هستند.
اتحاد عمل اما، قضیه اش فرق دارد:
لازمه ی اتحاد عمل، و یا اشتراک عمل، و یا همسویی در یک ائتلاف نانوشته و ناخوانده و تشکل نیافته، نه ایده ئولوژی واحد است، و نه همفکری است، و نه گرد آمدن با یکدیگر زیر یک سقف است، و نه حتی رسماً هماهنگ کردن با یکدیگر.
می توان، نه ایده ئولوژی واحد داشت، نه همفکر بود، نه به آینده ی دور چشم دوخت، و نه با یکدیگر زیر یک سقف نشست، و نه حتی رسماً با یکدیگر هماهنگ کرد، ولی در همان حال، در یک موضوع واحد محوری، دست به یک عمل واحد زد.
عمل.
و نه فقط اعلام موضع.
با هزار اعلام موضع و محکوم کردن و تأیید کردن و سخن گفتن و چیز نوشتن، تازه خواهیم رسید به همان جایی که با هزار اعلام موضع و محکوم کردن و تأیید کردن و سخن گفتن و چیز نوشتن به آن رسیده ایم.

عمل واحد.
عمل واحد فراگیر. و در حد فراگیر بودن خود تأثیرگذار. و در حد تأثیر گذاری خود تعیین کننده. و در حد تعیین کنندگی خود بر باور به خویش و به یکدیگر افزاینده!

ــــــــــــــــــــ

مبارزه ی جاری در میهن ما، دانه یی است در دل خاکی مستعد و بارور.
این دانه را اما، اگر به حال خود رهاکنیم، ما نخواهیم بود که سرنوشتش را و سرگذشتش را رقم خواهیم زد.
خیلی اگر شانس بیاوریم، بنا بر یک قانون ساده ی طبیعت، این دانه خواهد توانست سر از خاک برآورد. ولی معلوم نیست که بنا بر قوانین ساده ی دیگر طبیعت، پیش از رشد، به مصداق «که در نظام طبیعت، ضعیف پامال است» به آسانی پامالش نکنند، و یا به مصداق «چوب تر را چنان که خواهی پیچ» به این سو و آن سو نپیچانندش.
صرف نظر از آن هایی که می خواهند پامالش کنند، خیلی ها هم هستند که می خواهند به این سو و آن سو بپیچانندش.

شرط درونی، در هر دو طرف فراهم است:
ـ در یک طرف، ج.ا دارد آخرین بازمانده های نیروی حیات در خویش را از دست می هد.
ـ و در طرف دیگر، در جان جامعه، نیروی متراکم حیات، جریان دارد و سَیَلان دارد و موج بر موج می زند و می جوشد و می خروشد.

و شرط بیرونی هم.
نَه یک شرط بیرونی، بلکه انواع و اقسام شرط های بیرونی، از شش سو آماده اند و در انتظار.
و به اراده ی من و شما هم موکول نشده اند.
اما آن شرط و آن شرط های بیرونی یی که نه خود ما بلکه قوانین رایج طبیعت همچون تنازع بقا و آنچه در جنگل و کوه و دشت و بیابان می گذرد باشد، راه به جایی نخواهد برد جز به ناکجا.

ج.ا دارد فرو می پاشد. رشد تضاد های درونی و بیرونی این مجموعه ی همیشه ناهمگون و پیوسته در ستیز با خویش و با دیگران، به مرحله ی تعیین تکلیف نهایی رسیده است. و این تکلیف نهایی، و این سرنوشت محتوم، چیزی به جز انحلال و اضمحلال نیست.
اما انحلال و اضمحلال ج.ا، الزاماً به معنای استقرار حاکمیت مردم نخواهد بود.

۲۰ اسفند ۱۳۹۸

 
بخش های ديگر
 

صفحه ی اول
 
fl