|
|
تکلیف
های روشن، و تکلیف های ناروشن
محمد علی اصفهانی |
|
|
۱۸ مهر ۱۴۰۵
اول، تعدادی از تکلیف های روشن را برشماریم تا به کناری
بگذاریمشان و فکری برای تعدادی از تکلیف های ناروشن
کنیم.
یک:
تکلیف کسانی که از تهاجم و
تجاوز آمریکا و اسراییل به ایران دستاویزی برای تبلیغ
توقف در مبارزه با ج.ا، یا حتی قرار گرفتن در کنار آن
تا پایان تهاجم و تجاوز ساخته اند روشن است. و فرقی
نمیکند که این را به چه زبانی بگویند یا اصلاً
نگویند.
در ناسیونالیسم و
ملیگرایی، یا انترناسیونالیسم و جهان وطنی، و در
لیبرالیسم و نئولیبرایسم، یا سوسیالیسم و کمونیسم،
برای توضیح و توجیه و رنگآمیزی این گفتار و این
رفتار، میتوان کلمات مناسبی یافت و به عاریت گرفت و
سر هم کرد.
یعنی به سرقت برد.
یعنی دزدید.
دو:
تکلیف کسانی که بقایشان را
با بقای ج.ا گره زده اند، و از همین رو خواهان حفظ این
دم و دستگاه، یا احیاناً «تعدیل» شده اش هستند روشن
است. اما با کار توضیحی و دادن تضمین های لازم، و
البته این همه در چهارچوب ضوابط و پرنسیپ ها، قضیه در
مواردی فرق خواهد کرد.
و درست ترین کار هم همین
است.
خیلی از این ها، هیچ
علاقهٔ خاصی به ج.ا ندارند و حتی از آن متنفرند، اما
نگرانی از آیندهٔ نامعلوم، و یا تصور آیندهیی معلوم
اما شوم است که آن ها را پایبند ج.ا کرده است.
سه:
تکلیف کسانی که بحث تضاد
میان امپریالیسم و خلق های جهان را در برابر تضاد های
حیاتیِ این مقطعیِ مای ایرانی عمده میکنند، و ما را
به پرداختن به حل و فصل آن تضاد های جهانشمول به جای
پرداختن به حل و فصل تضاد های ایرانشمول دعوت می کنند
روشن است.
چهار:
تکلیف کسانی که با ارتزاق
انگلی از خون و رنج و شکنج مردم، در تکاپوی جاگزین کردن نکبت ج.ا با نکبتی دیگر، شب و روزشان را
در کریدور های دشمنان سوگند خوردهٔ همین مردم سپری
میکنند، و از آن ها مشروعیت و به رسمیت شناخته شدن را
تکدی میکنند روشن است.
پنج:
تکلیف کسانی که بر در
اربابان بیمروت دنیا نشستهاند و منتظرند که خواجه کی
به درآید را هم لسان الغیب، شمس الدین محمد حافظ
شیرازی روشن کرده است، و مرا یارای آن نیست که بر کلام
او چیزی بیافزایم یا از آن چیزی بکاهم:
بر در ارباب بیمروت دنیا
چند نشینی که خواجه کی به
درآید؟
ـــــــــــــــــــــــــ
و حالا برویم به سراغ تکلیف های ناروشن.
بیرون از این تکلیف های روشن، اما گویا تکلیف چگونگی
به سرانجام رسیدن و به سرانجام رسانیدن مبارزات مردمی
هنوز روشن نیست.
یا روشن هست، ولی من
آنقدر تاریک هستم که نمیبینمش. در آن صورت، لطفاً آن
هایی که تاریک نیستند و میبینندش فکری هم برای نجات
من از تاریکی بکنند.
در متن این تکلیف کلیِ ناروشن، انواع و اقسام تکلیف
های ناروشن دیگری وجود دارند که هر کدامشان به همان
اندازه از اهمیت برخوردارند که خود این تکلیف کلی.
و اصلاً این تکلیفِ کلی،
چیزی جز برآیند آن ها نیست.
و برآیند هم در اینجا ربطی به جمع و کسر و ضرب و تقسیم
عددی یا هندسی یا مکانیکی یا فیزیکی ندارد، و در یک
ارگان زنده که همهٔ اجزای آن با همهٔ اجزای آن در
رابطهٔ ارگانیک قرار دارند معنا میشود.
کوچکترین تغییر
حالتی در هر یک از این اجزا، منجر به تغییراتی در بقیهٔ اجزا
میشود، و برآیند را هم دیگرگون میکند.
ـــــــــــــــــــــــــ
یک:
این که کنار گذاشتن اختلاف
ها، و تلاش برای اتحاد و ائتلاف، و پشم گوسفند فواید
زیادی دارند را میدانم. اما در این میان آنچه تا حالا
واقعاً به کار من آمده است و فوایدش را به طور عینی
تجربه کرده ام فقط همان پشم گوسفند بوده است در پاییز
و زمستان، و همچنین در بهار و تابستان ـ به استثنای
قلب الاسد ـ در این ایام کهنسالی و ضعف پیری.
تا حالا چنین بوده است که معمولاً، یا تا حدودی
معمولاً، اتحاد ها و ائتلاف ها به جای کم کردن
اختلافات، افزون کنندهٔ اختلافات جدید به اختلافات
قبلی بوده اند، و از یک جمع سه نفره، یکیشان از دو
نفر دیگر انشعاب کرده است و یکی دیگرشان آن یکی دیگر
تر را اخراج کرده است و خودش را اصلی دانسته است.
و هر سه نفر مشغول افشاگری
علیه یکدیگر شده اند.
تا ائتلافی دیگر!
البته، تلاش برای نوعی اتحاد عمل در میان افراد و نیرو
های درون صف مردم، از منتهی الیه راست تا منتهی الیه
چپ این صف، همچنان که بار ها نوشته ام و پیشنهاد هایی
را هم در آن زمینه به محضر خرد جمعی آورده ام، مشمول
این قاعده نمیشود، و قاعده و قواعدِ موجود یا بعداً
موجود شوندهٔ خود را دارد.
ـــــــــــــــــــــــــ
دو:
نقش مردم، در مقام فعال، و
حتی در مقام تعیین کننده، همیشه الزاماً آن چیزی نیست
که باید در درجهٔ اول روی آن حساب کرد.
و همین است که تکلیف را
غیر روشن کرده است.
مردم، بالقوه میتوانند نقش فعال و بسیار تعیین
کنندهیی داشته باشند و یک انقلاب را شکل دهند، اما:
۱ ـ حتی اگر، هم شرط ذهنی و هم شرط عینی فراهم آمده
باشند، الزاماً یک انقلاب شکل نمیگیرد.
شرط ذهنی و شرط عینی، خود
مشروط به کسانی هستند که فراهم آمدن این دو با هم در
لحظهٔ مناسبی که معمولاً دیرپا نیست را تشخیص دهند، و
بتوانند، یعنی قادر باشند، یعنی توان این را داشته
باشند، و یعنی صلاحیت این را داشته باشند، که به
شکلگیری یک انقلاب کمک کنند یا یک انقلابِ شکل گرفته
را به سامان برسانند.
۲ ـ انقلاب، در فرهنگ سیاسی، همان باری را که معمولاً
در دستگاه ارزشی برایش قائل هستیم ندارد، و اساساً با
ارزشگذاری تعریف نمیشود، بلکه یک نوع از انواع
مبارزه است که ویژگیاش حضور فعال توده ها به قصد
سرنگونی یک نظم و نظام، و جایگزینی آن با یک نظم و
نظام دیگر است.
و به هدف خود میرسد یا به
هدف خود نمیرسد.
و هدف هم الزاماً در پیش رو قرار ندارد، و میتواند در
پشت سر باشد.
نمونهاش همین انقلاب
پنجاه و هفت خودمان است که به جای انکار انقلاب بودنش
باید واژهٔ انقلاب را در ذهنمان بر سر جای خودش قرار
دهیم، و ضمناً خیلی مطمئن نباشیم که انقلاب، تنها راه
رهایی است و یا حتماً رهاییبخش است.
ـــــــــــــــــــــــــ
سه:
اگر بشود، یعنی اگر مقدور
باشد، یعنی اگر وهم و خیال و آرزو و سراب نباشد، یعنی
اگر در دسترس باشد، یعنی اگر لازم نباشد که امکان
تحققش را تا وقتی تجربه در پی تجربه کرد که دیگر هیچ
چیزی باقی نمانده باشد و همهٔ فرصت ها سوخته باشند،
رفرم غالباً از انقلاب بهتر است و کم هزینه تر است و
انسانی تر است و کمتر با خطر آلوه شدن خواسته یا
ناخواسته مواجه است، و نهایتاً هم شاید بتواند نظم و
نظام موجود را با نظم و نظامی جدید جاگزین کند. یعنی
همان که هدف یک انقلاب است.
اما ما به اندازهٔ کافی رفرم، یا امکان تحقق آن را
تجربه کرده ایم و نتیجهٔ چندانی نگرفته ایم.
این، به آن معنا نیست که
نمیبایست (فعل ماضی) رفرم و خواست رفرم را تجربه کرد.
اما به این معناست که نمیبایست بیش از آنچه در خور
توان آن میبود به آن امید بست.
آنطور، بهتر و بیشتر
میشد از تمام ظرفیت و ظرفیت های آن بهره برد، و شاید
به نتایجی قابل تأمل تر رسید. که بحثش جداست.
در هر صورت، به نظر نمیرسد که دیگر امروز رفرمگرایی
خریداران قابل ملاحظهیی داشته باشد. و میبینیم که
خود «صاحبان» و ارائه دهندگانش هم از ویترین بیرونش
آورده اند و از خرید و فروش آن دست کشیده اند!
راهکار هایی که رفرمگرایانی که حالا «گذار طلب» شده
اند پیشنهاد میکنند اما همچنان در دایرهٔ بستهٔ جبر
گریز ناپذیری که رفرم را در نقطهٔ معینی به بن بست
رسانید و حرکت از آن نقطه به جلو تر را غیر ممکن کرد
دور میزنند.
این دور باطل به جایی
نخواهد رسید.
به این حساب، حد اقل به نزد من، تکلیف «گذار طلبی» هم
روشن نیست و شخصاً هیچ راهکار عملییی، یعنی قابل
تحققی، را در میان پیشنهاد های «گذار» ندیده ام.
ـــــــــــــــــــــــــ
چهار:
تکلیف مبارزهٔ مسالمت آمیز
و مبارزهٔ غیر مسالمت آمیز هم روشن نیست.
آنچه روشن است این است که
خارج از ارادهٔ ما، مبازهٔ مسالمت آمیز، به جز در
موقعیتی استثنایی ـ که نمیتوان روی آن حساب کرد ـ در
نقطهیی باید تسلیم مبارزهٔ غیر مسالمت آمیز شود.
متأسفانه.
حتی در نظام پیشین هم، بعد از به وجود آمدن آنچه «فضای
باز سیاسی» خوانده شده است، و در حالی که علی رغم وحشی
گری ها و سینما آتش زدن ها و انواع مختلفی از خشونت ها
آنچه جریان داشت را نمیشد در کادر «مبارزهٔ قهرآمیز»
تعریف کرد، در دو ـ سه روز آخر، بدون مبارزه و رو در
رویی قهرآمیز کار به نتیجه نرسید.
در بارهٔ مبارزهٔ مسالمت آمیز و مبارزهٔ غیر
مسالمتآمیز، پیشتر از این، کم ننوشته ام، و از همین
رو، شاید بهتر باشد که به نمونه هایی از آن نوشته ها،
در زیرنویس این مقاله، ارجاع بدهم٭ و وارد
موضوع حساسی نشوم که نمیتوان سر و ته آن را با چند
جمله به هم آورد.
ـــــــــــــــــــــــــ
پنج:
لازم است که به یک توهم و
خیال خام، و یک بیمسئولیتی خطرناک که آن هم تکلیفش
روشن نیست نیز هر چند موقتاً و بدون شرح و تفصیلات لازم،
و لازم تر از لازم، توجه کنیم:
تا چند نفر به خیابان میآیند، یک عده میگویند «شروع
شد»، و قند در دلشان آب میشود.
خیر! به خیابان آمدن، و
حتی تظاهرات چند ده هزار نفری برپا کردن، اگر حساب شده
و سنجیده نباشد، و مثل همیشه عمدتاً چیزی فقط از نوع
اعلام موضع و بیان اعتراض باشد، در مقطع کنونی، و در
شرایط کنونی، و در توازن قوای کنونی، گرهی از کار
فروبسته نخواهد گشود.
محاسبات هم تنها در صورتی که بر واقعیت های عینی
استوار باشند است که به کار میآیند یا امید میرود که
به کار بیایند، نه بر اوهام و رؤیا های شیرین اما بد
تعبیر یا بی تعبیر، و یا برآورد نادرست از توان خود، و
یا در پی فرج از این ستون به آن ستون بودن.
این بحث، و کلاً بحثِ تکلیف های روشن، و مخصوصاً تکلیف
های نا روشن، را به دلیل طولانی تر از حد معمول شدن
این مقاله، به ناچار باید نیمه کاره رها کرد، و هرچه
زود تر در فرصتی دیگر دوباره از سر گرفت.
اگر اصلاً فرصتی دیگر در
کار باشد.
ققنوس ـ سیاست انسانگرا
۱۹ مهر ۱۴۰۵
ـــــــــــــــــــــــــ
٭ به عنوان نمونه:
آیا زمان مبارزهٔ مسلحانه
توده یی فرا رسیده است؟ ـ ۲ مهر ۱۴۰۱
www.ghoghnoos.org/aak/220924.html
و حالا در فاصلهٔ میان دو
طوفانِ پیش از رنگین کمان ـ ۱۲ فروردین ۱۴۰۲
www.ghoghnoos.org/aak/230402.html
گذار مسالمت آمیز، یا گذار
غیر مسالمت آمیز، و یا چیزی دیگر؟ ـ ۹ شهریور ۱۴۰۴
www.ghoghnoos.org/aak/250831.html
|