image image
 
 
با ياد مجيد شريف، شهيد عشق
 
 
 
محمد علی اصفهانی
 
 

 

۲۸ آبان ۱۳۸۷

 

غازی، به ره شهادت اندر تک و پوست
غافل که شهيد عشق، فاضل تر از اوست
 
در روز قيامت اين بدان کی ماند ؟
کان کشته ی دشمن است و اين کشته  ی دوست!

(ابو سعيد ابوالخير)
 
 
تمام اين چند روز را در فکر آن بودم که چيزی برای مجيد شريف و شهادت او بنويسم. چرا که می ديدم يک عده خيلی خوششان می آيد که وقتی از شهدای قتل های زنجيره يی می گويند و می نويسند، مخصوصاً و عالماً و عامداً اسم او را نياورند. يا اگر هم آوردند يک طوری مسأله ی شهادت او را ماستمالی کنند.
چرا؟ اين به خودشان بر می گردد. به فرهنگشان. فرهنگی که در آن، جای کلمه ی «برابر» را در داستان معروف جرج اورول بايد با کلمه ی «شهيد» يا به قول بعضی ها «جانباخته» عوض کرد و گفت:
همه شهيدند/جانباخته اند، اما بعضی ها شهيد ترند/جانباخته ترند.
و اين بعضی ها که شهيد ترند/جانباخته ترند/ آن هايی هستند که ما می خواهيم با نامشان فخر بفروشيم که از قديم گفته اند: من آنم که رستم بُوَد پهلوان.

يادش هميشه عزيز باد هوشنگ گلشيری نازنين ما. قصه هايش را قبل تر خوانده بودم، اما خودش را از ايّامی می شناختم که فضای سياسی، به اصطلاح نيمه باز شده بود و کانون نويسندگان ايران در خانه ی او تشکيل جلسه می داد.
تعداد اعضا آن قدر ها زياد نبود. به طوری که همه در سالن کوچک خانه ی او جا می گرفتيم. او و اکثريّت قاطع اعضای آن وقت کانون، ميانسال بودند، و حتی بالاتر از ميانسال. يعنی بفهمی نفهمی پير. و ما جوان ها که تعدادمان کم بود، به طور خود به خودی مجبور می شديم هوای همديگر را داشته باشيم. محسن حسام، همشهری پدر و مادر من و همشهری برادر خودش حسن البته، علی فرخنده جهرمی که بعداً شد علی کشتگر، دو سه تا از بچه های کيهان. و چند تايی ديگر.

با گلشيری امّا راحت می شد حرف زد. آن قدر صاف و ساده و بی غل و غش بود و به عنوان ميزبان، قاطی همه می پلکيد که آدم «ترس»ش از «بزرگتر ها» می ريخت.
و هوشنگ گلشيری، سال ها بعد هم، بعد از قتل های زنجيره يی، وقتی که يک سفر به اين طرف ها آمده بود، باز همان هوشنگ گلشيری قديم خودمان بود. شايد ريزه اندام تر، و بزرگ روح تر. و در همان حال ـ و احتمالاً به همان دليل ـ حسّاس تر.
نمی دانم که مجيد شريف را از نزديک می شناخت يا نه. امّا وقتی که اين بساطِ همه شهيدند اما بعضی ها شهيدترند را ديده بود، تاب نياورده بود و به تلخی و تندی برآشفته بود که اين يعنی چی که اسم مجيد شريف را سانسور می کنيد. آن نويسنده و محقق و مترجم پرکار و زحمتکش و خاکی را. و تشر زده بود به سر بعضی ها. حتّی پشت راديو.

نمی دانست شايد، که اين بعضی ها اگر می توانستند، بدشان نمی آمد که داريوش و پروانه فروهر را هم از قلم بياندازند.
آدم هر قدر کوچکتر است، بيشتر خودش را بزرگ می بيند. و هر قدر بيشتر خودش را بزرگ می بيند، چون می داند که کوچک است، بيشتر دچار تناقض با خودش می شود. و هر قدر بيشتر دچار تناقض با خودش می شود، بيشتر سعی می کند که خودش را بزرگ ببيند، و هرقدر خودش را بزرگ می بيند، چون کوچک است، متناقض تر می شود. و همينطور دور خودش می چرخد. در آن دايره ی معروف. دايره ی معروف به معيوب.
و چون سخنم به اينجا رسيد به قول قدما: جفّ القلم (...)

اين ها اگر می توانستند داريوش فروهر را هم از قلم می انداختند. اما خوشبختانه ـ و شايد هم بدبختانه ـ نمی توانند. خوشبختانه و بدبختانه نسبی هستند. نسبت به آدمی که می گويد خوشبختانه و بدبختانه.

فضا که تند و تيز تر شد و به ماه ها و هفته های تعيين کننده تر انقلاب که رسيديم، دفتر داريوش فروهر شده بود يکی از پاتوق های من که دنبال خبر می دويدم برای زدن توی کيهان. و در آنجا بود که می ديدم که گاهی چه قدر راحت، افق های متفاوت ذهنی و فکری آدم ها می تواند در افق های روحی آن ها با هم يکی شود.
و در آنجا بود که می ديدم بچه های کيهان، آن روز که از «کاروانسرا سنگ» آمده بودند چرا آن همه از بزرگ منشی و شهامت داريوش فروهر حرف می زدند که ايستاده بود و تن خودش را سپر زن ها و بچه ها در برابر چماقدار های ساواک کرده بود که به عنوان «کارگر» ريخته بودند وسط و همه را لت و پار می کردند.
و در آنجا بود که می ديدم چه قدر اين آدم را دوست دارم.
خاطره هايم از او زياد است. از روزی که آمده بود به دفترش و می گفت که کم مانده بود از ماشين پياده شوم و آن مردک نظامی را ادب کنم که يقه ی بچه يی را که شعار می داد گرفته بود و کتکش می زد، تا بعد از انقلاب و بعد از بعد از انقلاب.

اما در باره ی او زياد نوشته اند. آن سرو سربلند که تنها مرگی آنچنان بی مرگ می توانست بر خاکش بیافکند. بر خاکی که بارور از هزاران و هزاران سرو سربلند ديگر است.
و من قرار بود که از مجيد بنويسم که از او نمی نويسند و نمی گويند. و فکر می کنند که او نيازمند نوشته و سخن و يادآوری آن هاست. و نمی دانند که اينطور نيست. چرا که اگر می دانستند که اينطور نيست، می دانستتند که چه طور هستند. و اگر می دانستند که چه طور هستند، آن وقت ديگر اينطور نبودند.
یعنی چون اينطورند، نمی دانند که چه طور هستند. و چون نمی دانند که چه طور هستند، اينطورند.
و بگذار باشند. به من چه.  اصلاً به قول معلم رياضيات کلاس دوم دبيرستانمان وقتی که از او سئوالی می کردند که جوابش را نمی دانست:
ـ به من چه؟ به تو چه؟ بشين سر جات!

پس بهتر است که من هم بروم بنشينم سر جايم و همان چيزی را که پنج سال پيش به ياد مجيد شريف نوشته بودم دوباره برای خودم بخوانم. چرا که ديگر دير شده است و نزديک دم سحر در اينجا و نزديک طلوع آفتاب در ايران است. طلوع نخستين آفتابِ بعد از مجيد. آفتاب ۲۹ آبان...
  
چهارشنبه چهارم آذر هزار و سيصد و هفتاد و هفت، به خانواده اش خواهند گفت که جسدش را، صبح بيست و هشتم آبان، در حالی که که با گرم کن ورزشی می خواسته است برای تشييع پيکر محمّد تقی جعفری که ـ بعد از علی شريعتی ـ به نوعی از همتباران فکری او بود، از تهران به مشهد برود توی کوچه خيابان پيدا کرده اند.
 
ـ البتّه خودش همين طوری برای خودش مرده است. نه اين که خيال کنيد تهديدی را که بار ها کرده بوديم، و اصلاً به خرجش نرفته بود و نمی رفت، بالاخره عملی کرده ايم.
حالا درست است که داريوش فروهر و پروانه فروهر را، سه روز بعد دشنه آجين کرديم. و در روز های آينده هم قرار است که به سراغ محمّد مختاری و محمّد جعفر پوينده برويم. امّا او خودش همين طوری برای خودش مرده است. اگر باور نداريد، بعداً وقتی که بعضی ها اعلاميّه می دهند بخوانيد و ببينيد که يکی در ميان، اسم او را از قلم می اندازند. مگر آن که هوشنگ گلشيری يی، ناصر زرافشانی، شيرين عبادی يی، به اعتراض، صدايش در بيايد و از رو بروند يا نروند...
 
 نه تنها حالا نمی توانم، بلکه هيچ وقت نتوانسته ام که از کنار خاطره هايم از او به آسانی رد شوم.
اين جا که بود ـ در غربت ـ ما کلّی با هم رفيق بوديم. کلّی با هم گفتگو می کرديم، مباحثه می کرديم، مجادله می کرديم، همدلی می کرديم، و ناهمدلی می کرديم.
شب ها و روز ها. گاه ها و بی گاه ها.

 گفتم امسال، ديگر دستکم يکی دو تا از ماجرا هايی را که اين جا بر او رفت بنويسم.
 امّا تأمّل کردم.
بيشتر به خاطر سرنوشت تلخی که آن ها که اين جا با او آن کردند که کردند، امروز به آن مبتلا شده اند، و دارند خرده خرده مکافات طبيعی رفتار ها شان را می پردازند.
 
زخمخورده بود. زخم «دوست». يعنی آن کسان که او «دوست» شان می پنداشت چون دوستشان می داشت، و آن ها دشمنش می داشتند چون اهل انديشيدن بود، اهل نقد بود، و اهل دردی بود که معامله کردنی نيست.
برخلاف آدم هايی که آن ها ـ به اقتضای طبيعت خود ـ با خود داشتند و دارند :
چند نشئه ی فرو رفته در خلسه، چند بز اَخفَش، چند چاپلوس مهوّع، چند کلّاش حرفه يی، چند پاچه گير پروارشده برای مواقع لازم، چند مرعوب...
 
 اهل کوتاه آمدن نبود. اهل مصلحت انديشی نبود. اهل خريد و فروش شرف نبود. و اين، کار آن ها را مشکل می کرد.
خودفريبانی که گمان می بردند که چشم فرو بستنشان بر بيرون ذهن، بيرون ذهن را نفی می کند... 
مجيد، «مصطفی شهيد عشق»، در باره ی مصطفی شعاعيان را هم، در همين ارتباط نوشته بود. با اين شعر ابو سعيد ابوالخير ـ که نمی دانم چرا من با روايتی کمی ديگرگون، ازعين القضات همدانی، شهيد ديگر عشق، فرض می کردمش ـ بر پيشانی آن:

غازی، به ره شهادت اندر تک و پوست
غافل که شهيد عشق، فاضل تر از اوست

در روز قيامت اين بدان کی ماند ؟
کان کشته دشمن است و اين کشته دوست!
 
گفتم پس شعری برايش بگويم. ديدم اهل شعر سفارشی گفتن نيستم. اگر چه يکی دو بار، شعر سفارشی هم ـ حالا به هر دليل ـ گفته ام. خوب يا بد، به حق يا به ناحق، بحثش ديگر است... 
و بعد، يکباره به يادشعر شاملو افتادم، در رثای جلال آل احمد: «سرود مرد روشن، که به سايه رفت».
می گويند که بعد ها ـ خيلی سال بعد، بعد از انقلاب و باقی قضايا، گويا انکار کرده است که آن شعر را برای جلال نوشته بوده است.
انکار کرده باشد.
يا نکرده باشد.
چه فرقی در اصل مسأله می کند؟

و با خودم فکر کردم که اين، بهترين انتخاب خواهد بود. مگر نه اين است که خطّی نه، بلکه حجمی، شاملو را و جلال آل احمد را و علی شريعتی را و مصطفی شعاعيان را و مجيد شريف را و عين القضات همدانی را و ابو سعيد ابوالخير را، با همه ی دوری ها و نزديکی هاشان از هم و با هم، به هم پيوند می دهد؟:
 خويشتن خويش بودن.
 متفاوت.
 و هميشه معترض!
 
و حاصل، سر انجام، اين شد که شعر شاملو را اينجا بياورم.
بياورم و بگذارم و بگذرم.
 
سرود برای مرد روشن که به سايه رفت
 
احمد شاملو
در رثای جلال آل احمد

 قناعت وار
               تکيده بود
باريک و بلند
 چون پيامی دشوار
                             در لغتی
 
با چشمانی از سئوال و
                                 عسل 
و رخساری برتافته
ازحقيقت و
                  باد.
 
مردی با گردش آب.
مردی مختصر
                      که خلاصه ی خود بود.
 
خرخاکی ها در جنازه ات به سوء ظن می نگرند.

٭٭٭ 

يش از آن که خشم صاعقه، خاکسترش کند
تسمه از گرده ی گاو توفان کشيده بود.

آزمون ايمان های کهن را 
بر قفل معجر های عتيق
                                   دندان فرسوده بود.
 
بر پرت افتاده ترين راه ها
                                   پوزار کشيده بود
 
رهگذری نامنتظر


که هر بيشه و هر پل آوازش را می شناخت.

٭٭٭ 

جاده ها با خاطره ی قدم های تو بيدار می مانند.
که روز را به پيشباز می رفتی،
 
هرچند
           سپيده
                       تو را
 از آن پيشتر دميد 
که خروسان
                  بانگ سحر کنند.
 
٭٭٭ 


مرغی در بال هايش شکفت
زنی در پستان هايش
باغی در درختش.
 
 ما در عتاب تو می شکوفيم
در شتابت
 
ما در کتاب تو می شکوفيم
در دفاع از لبخند تو
                            که يقين است و باور است.
 
دريا به جرعه يی که تو از چاه خورده ای حسادت 
             می کند

 
image image