جنبش سبز ايران، که آن را جنبشی مدنی می
دانم، به نهالی نو پا می ماند که سرشار از نيروی زندگی برای
بالندگی است در عين حال شکننده و آسيب پذير هم هست. برای
باليدن و به ثمر رسيدن اين نهال نوپا، هر کدام از ما که دل در
گرو آن داريم و خود را سهيم در آن می دانيم، آنچه را در نظرمان
صواب و به نفع جنبش باشد ارائه می دهيم تا آغازی باشد برای شکل
گيری خردجمعی در جهت حل مسائل و مشکلات موجود. اين مقاله با
همين رويکرد همدلانه نوشته شده است.
به گمان من پيش از هرگونه هدف گزاری، بايد بتوانيم تحليل مشخص
و نسبتا روشنی از شرايط امروز جامعه ی خودمان داشته باشيم. اين
امر مهم البته به آسانی قابل دست رسی نخواهد بود، زيرا اين
جامعه دارای نهادهای مستقل برای جمع آوری اطلاعات لازم نيست و
طبعا از تحليل علمی و بی طرفانه ی مسائل موجود عاجز است. شايد
به همين جهت باشد که هواداران جنبش سبز و اصلاح طلب، اغلب
نظرياتی بر اساس حدس و گمان، و گاهی بر اساس عواطف و احساساتی
دور از واقعيت ارائه می نمايند.
به تعبير ديگر، جنبش سبز ايران، با همه ی سر زندگی و توانی که
دارد، به علت نداشتن تحليل روشن و مشخص از شرايط کنونی، ناگزير
است تا از راه آزمون و خطا اهداف خود را پی گيری کند. مثل کسی
می ماند که در راهی ناهموار و پر مخاطره و نسبتا تاريک گام بر
می دارد، راهی که در هر قدمش بيم گزندی و آسيبی هست. بديهی است
که در چنين شرايطی، به جای رويکردهای عاطفی، لازم است تا بيشتر
بر خردگرايی و واقع بينی توجه کنيم.
نکته ی مهم ديگر، در چند و چون اهداف متفاوتی است که در طيف
گسترده ی جنبش سبز به چشم می خورد. واقعيت شايد اين باشد که ما
هنوز انقلاب مشروطه را به ثمر نرسانيده ايم و هنوز نتوانسته
ايم رهبری مطلقه و بی حد و مرز را به رهبری مشروطه و ملتزم به
قانون محدود کنيم. اين البته جای تعجبی ندارد زيرا فرهنگ
استبدادی که پيش از اين با عنوان سلطنت شناخته می شد، ريشه
هايی کهن و قدرتمند دارد؛ تاريخ گذشته ی ما همان است که آداب و
اخلاق و سنت ها و باورهای دينی و زبان و ادبيات ما در آن بستر
شکل گرفته است و هرکدام از اين موارد نه تنها تعارضی با فرهنگ
استبدای نداشته بلکه اغلب با آن سازگار هم بوده است. اين درخت
کهنسال استبداد، از طرق مختلف و با نام های گوناگون، ريشه های
خود را در روان فرد فرد ما بازتوليد می کند.
در اينجا بحث از مشروطه ی سلطنتی و جمهوری اسلامی يا جمهوری
ايرانی نيست، اين ها نام هايی استعاری بيش نيستند. هر استبدادی
برای دوام و بقای خود ناگزير است که نام تازه ای برگزيند؛ جدی
گرفتن اين نام های استعاری احتمالا از بی توجی به زمينه هايی
است که ظرفيت بازتوليد استبداد را در جامعه تضمين می کند.
به نظر می رسد که استبداد اين گونه نيست که تنها با توسل به
سنت ها و آداب و زبان و ادبيات و تاريخ، قدرت خود را دوام بخشد
بلکه علاوه ی بر آن، از تخيل اقتدارگرای افراد، به ويژه افراد
فرو دست جامعه هم سود می جويد. به نظر می رسد که تخيل
اقتدارگرا، ويژه ی دوران خردسالی است، ويژه ی روزگاری که کودک
هنوز با عالم واقع مواجهه ای جدی ندارد. در پناه امن خانه ی
پدری و در عالم پر افسون معجزه ها و خرق عادات های تخيلی
روزگار می گذراند. فرهنگ استبدادی می تواند با آموزه هايی از
همان جنس که به دوران کودکی مربوط می شود، مردم را از مواجهه ی
با واقعيت زندگی باز بدارد و پايگاه خود را در قلب و روان آنان
استحکام بخشد. به يژه برای بسياری از مردم فرودست که ناگزير از
خانه ی امن پدری فاصله گرفته اند و در عين حال در حل مسائل
ابتدايی خود فرو مانده اند، اين آموزه ها جذاب و دلپذير می
نمايد.
به سخن ديگر، تا هنگامی كه ابعاد، زوايا و زمينه های اين فرهنگ
استبدادی به درستی شناخته نشود، تا هنگامی كه تحليلی
روانشناختی از ديكتاتور و به ويژه از ديكته پذيرها انجام
نگيرد، تا وقتی که مقابله ای آگاهانه، جدی، و منصفانه با فرهنگ
ديكتاتوری صورت نگيرد، باز هم دور نخواهد بود كه با رفتن هر
ديكتاتور، ديكتاتور تازه ای جای او را بگيرد
به گمان من، اين زمينه ها در بخش وسيعی از جامعه ی ما چندان
فراهم است که استبداد با هر نامی و به هر بهانه ای می تواند
پايه های قدرت خود را در آن بخش پيدا کند.
اگرچه تحقيقاتی علمی و ميدانی در اين زمينه در دست رس ما نيست
اما نشانه هايی از وجود چنين زمينه ای در بخش نسبتا گسترده ای
از جامعه ديده می شود. اگر به اين پيش فرض وفادار باشيم و اگر
در پی شناخت ريشه های استبداد نباشيم، حرکت های تند مبتنی بر
عواطف و احساسات، اگر چه ممکن است استبدادی را از اريکه ی قدرت
به زير آورد اما دور نيست که استبداد ديگری در هيأت و شکل و
شمايل ديگری باز توليد شود. تجربه ی انقلاب مشروطه و سپس
استبداد رضا شاه و محمد رضا شاه، نشان می دهد که شايد چيزی، يا
چيزهايی از قلم افتاده بوده است.
در عين حال اين نکته را نمی توان ناديده گرفت که ما در نسبت با
دوره های قبل، گام های موثری در عرصه ی مدنی شدن جامعه برداشته
ايم و با هر جنبشی، لااقل اندکی به شناخت واقعيت نزديک تر شده
و يک گام استبداد را به عقب رانده ايم.
مشاهده ی استبداد به صورت عريان و مهيب، به اين معنا نيست قبلا
نبوده و تازه به وجود آمده باشد، بلکه احتمالا به اين دليل است
که امروز بخشی از جامعه ی ما آمادگی بيشتری برای ايجاد جامعه
ای مدنی پيدا کرده است و از اين جهت فرهنگ استبداد سنتی را که
در تعارض با جامعه ی مدنی است آشکارتر می بيند.
همين جا لازم می بينم تا باز هم به آن بخش ديگر جامعه اشاره
کنم که در ساختارهای فکری و باورهای سنتی خود، همچنان
اقتدارگرا می انديشد و معتقد است که هر گونه طرحی برای اصلاحات
در جامعه، بايد از بالا ديکته شود و هر گونه اصلاحاتی بايد به
فرمان رهبری کاريزماتيک انجام گيرد. به گمان من اين يکی از
مهمترين گسل هايی است که اگر جنبش سبز خانه ی خود را روی آن
بنا کند، با يک تکانه ی اجتماعی فرو خواهد ريخت.
به تعبير ديگر، فکر می کنم هواداران جنبش سبز، پيش از آنکه به
فکر پيروزی زود هنگام باشند، بايد انديشه ای و طرحی برای اين
شکاف فکری و فرهنگی هم داشته باشند. به عنوان مثال، جنبش سبز،
اکنون در کار خلق ادبيات، هنر، موسيقی، شعر و سينمای مربوط به
اين جنبش می باشد، آيا اين جنبش می تواند ادبيات، هنر، موسيقی،
شعر، داستان و سينمايی متناسب ذوق و فهم طبقه ی محروم فرهنگی
هم پديد آورد؟ منظورم نوعی از هنر و ادبيات و موسيقی است که
بتواند جايگزين آموزه های اقتدارگرايانه شود و جامعه را از
آنچه اکنون هست گامی فراتر آورد.
برخی دوستان ما از شکاف ميان شيعه و سنی، فقير و غنی، کرد و
فارس، عرب و عجم و امثالهم نگرانند و اينکه اگر نظام کنونی در
سراشيب فروپاشی قرار گيرد، ممکن است اين گسل ها و شکاف ها، سبب
تجزيه ی کشور ايران شود. اين نگرانی البته در خور تامل است،
اما اين گمانه را هم نبايد از نظر دور داشت که پديد آمدن اين
گسل های اقتصادی و قومی و دينی به ويژه ميان شيعه و سنی، ممکن
است به سبب تبعيض هايی بوده باشد که حاکميت دينی بر مناطق سنی
نشين ايران اعمال نموده است و چه بسا که با برطرف نمودن اين
تبعيض ها، اين شکاف ها به سرعت ترميم شود. دوست دارم بر اين
نکته تاکيد کنم که گسل های جدی، اين موارد نيستند بلکه بيشتر
همان بخشی از جامعه است که فرهنگ استبداد را به عنوان دين
پذيرفته است و به آن باور دارد.
در پايان دوست دارم چند نکته را به ويژه به دوستان جوان
پيشنهاد کنم که به گمانم به سلامت و پيشرفت اين جنبش کمک خواهد
کرد.
۱ - به نظر می رسد که اشتراکات انسانی و منافع ملی، مضامين
اصلی برای پيوند هواداران اين جنبش با يکديگر است. بنا براين،
شايسته تر است که هر کدام از ما، اعتقادات مذهبی متنوع، منش
ها، ذوق های گوناگون در امور شخصی افراد را ملاک و معيار «باهم
بودن» قرار ندهيم. همچنين احترام گذاشتن به عقايد آن دسته از
مخالفين اين جنبش که اهل دروغ و ريا و تقلب نيستند، ضروری است.
حتی به گمان من، با اين طيف از مخالفين، همدلانه می توان به
تفاهم رسيد.
۲ - راهی که آغاز نموده ايم، گاه در روشنايی و گاه در ابهام
است، در چنين موقعيتی، طرح ايده های دور از دست رس، خردمندانه
به نظر نمی رسد. تغيير واقعيت موجود به ايده ی مطلوب، با طرح
اهدافی قابل دست رس ميسر است. تغيير امری نسبی و مرحله به
مرحله است و طرح هر ايده ای اگر واقعبينانه و قابل دست رس
نباشد، به زودی موجب ياس و سر خوردگی می شود و همچنين هر ايده
ای بايد چنان طرح شود که شکاف فرهنگی و فکری را در جامعه ترميم
کند و نه آنکه تشديد نمايد.
۳ - هوشياری به تنهايی کافی نيست بلکه هوشياری همراه صداقت است
که فضيلت شمرده می شود، در عمل نيز نشان داده شده است که همين
هوشياری و صداقت و همين اخلاق فضيلت گرا، اعتماد به نفس آدمی
را در مواجهه ی با مشکلات بالا می برد. مردمان هوشيار و با
صداقت، در برابر انواع دروغ ها، تهمت ها و تهديدها، استوارتر
از ديگران هستند و از خرسندی بيشتری در زندگی و اعمال خود
برخوردارند.
۴ - ما وارث بسياری از وسواس ها، دلهره ها، و حتی وحشی گری های
هزاره های دور اجداد خود هستيم، در لايه های عميق روان جمعی
پيشرفته ترين تمدن های بشری هم همان وحشی گری ها هزاره های پيش
نهفته است، چيزی که به اين وحشی گری ها اجازه ی بروز و ظهور
نمی دهد، حکمت و قانون و خرد جمعی است که بشريت طی هزاران سال
مجاهدت و تلاش، اندک اندک به آن دست يافته است، بکوشيم تا حکمت
و قانون و خرد جمعی را در جامعه ی خود رشد و توسعه دهيم. اين
نياز به صبوری و شکيبايی دارد.
۵ - انتقاد با تحقير متفاوت است. متاسفانه بسياری از ما هنوز
نتوانسته ايم مرز ميان اين دو را رعايت کنيم و اغلب انتقاد را
با تحقير نمودن همراه می کنيم. احتمالا اين هم يکی از دلايلی
است که در اين جامعه کسی انتقاد پذير نيست. برای ياران جنبش
سبز شايسته تر اين است که از تحقير پرهيز کنند، اگرچه مخالفين
برای تخريب اين جنبش، هر گونه تحقيری را بر اين جنبش روا می
دارند.
همچنين بياموزيم که در صورت لزوم از همراهان خود نيز به
شايستگی انتقاد کنيم، باشد که جنبش نوپای سبز ايران، با همين
گام های کوچک فرد فرد ما، اندک اندک درختی تناور شود.
علی طهماسبی
سی ام بهمن ۱۳۸۸